هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
تا حالا فکر کردی شاید ریشه خیلی از دردات رو اشتباه گرفتی؟دردای قاعدگی که هر ماه مثل کابوس میان و میرن...
کیست، فیبروم، یا مشکلاتی که هر دکتر یه چیز میگه...
حالا وقتشه به بدن و ریشههات برگردی...
https://eitaa.com/joinchat/3302228744Cff7b12fde6
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرامش در طوفان🌱
داستانی جالب و شنیدنی💚
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
من #شیرین، دختر رعیتزادهای زیبا بودم. و ناف بریدهی پسر عموم، از همون بچگی همه میگفتند عروس پسرعمومم؛ و همین حرفا باعث شده بود که نه یک دل بلکه صددل عاشق پسر عموم بشم عشقی که تمام دنیام شده بود.
روز عقد، درست وقتی فکر میکردم به آرزوم رسیدم، یدفعه داریوش خان، پسر نصراللهخان، با افرادش به خونمون حمله کردن. اونا دنبال برادرم بودن که گناه بزرگی کرده بود ولی وقتی چشمش به من افتاد، بهجای انتقام، تصمیمی گرفت که همهی آرزوهامو نابود کرد اون رو پدرم کرد و گفت......😱
برای خواندن ادامه داستان روی لینک زیر بزنید👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2000553361C7fff6762ae
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
من #شیرین، دختر رعیتزادهای زیبا بودم. و ناف بریدهی پسر عموم، از همون بچگی همه میگفتند عروس پسرعمومم؛ و همین حرفا باعث شده بود که نه یک دل بلکه صددل عاشق پسر عموم بشم عشقی که تمام دنیام شده بود.
روز عقد، درست وقتی فکر میکردم به آرزوم رسیدم، یدفعه داریوش خان، پسر نصراللهخان، با افرادش به خونمون حمله کردن. اونا دنبال برادرم بودن که گناه بزرگی کرده بود ولی وقتی چشمش به من افتاد، بهجای انتقام، تصمیمی گرفت که همهی آرزوهامو نابود کرد اون رو پدرم کرد و گفت......😱
برای خواندن ادامه داستان روی لینک زیر بزنید👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2000553361C7fff6762ae
هدایت شده از حکایت های بهلول
همه ی چیزهای از دست رفته،
یک روز برمیگردند!
اما درست وقتی که یاد میگیریم چطور
بدون آن ها زندگی کنیم..
╭───᪣
│ °•○●° @abohloolaghil |داسـتان های بهــلول
╰───────────────────᪣
🌙 شب بخیر عزیزان
امشب دلتون رو بسپارید به آرامش خدا؛
فردا شاید یکی از زیباترین حکایتهای زندگیتون شروع بشه… 🤍🌙
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌞 صبح بخیر اهلِ حکایت 🌿
صبح یعنی یک فرصت تازه برای نوشتنِ قصهای قشنگتر از دیروز...
امروزتان پر از اتفاقهای خوب، دلِ آرام و لبخندهای از ته دل. ❤️
☀️ صبحتون بخیر و دلتون روشن
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🪶 ضربالمثل:
«جوجه را آخر پاییز میشمارند.»
📖 معنی:
یعنی برای قضاوت درباره نتیجهی یک کار، باید تا پایان آن صبر کرد؛ چون ممکن است در طول مسیر اتفاقهای مختلفی بیفتد.
🌱 ریشه و داستان:
قدیمها مرغداران در فصل بهار جوجههای زیادی میگرفتند، اما همهی جوجهها تا پاییز زنده نمیماندند. بنابراین تعداد واقعی جوجهها را زمانی حساب میکردند که پاییز از راه میرسید و نتیجه مشخص شده بود.
از همین رسم، این ضربالمثل شکل گرفت و به مرور وارد گفتوگوی روزمره مردم شد.
💭 مثال:
اگر کسی تازه کاری را شروع کرده و هنوز نتیجهای نگرفته، میتوان گفت:
«عجله نکن، جوجه رو آخر پاییز میشمارن!»
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
👑 پادشاه و کاسه آب
روزی پادشاهی نزد پیرمرد دانایی رفت و گفت:
«با اینکه همهچیز دارم، چرا آرامش ندارم؟»
پیرمرد کاسهای پر از آب به او داد و گفت:
«در باغ قدم بزن، اما مراقب باش حتی یک قطره آب نریزد.»
پادشاه تمام حواسش را به کاسه داد و وقتی برگشت، پیرمرد پرسید:
«از زیباییهای باغ چه دیدی؟»
پادشاه گفت:
«هیچچیز؛ تمام فکرم به آب بود.»
پیرمرد گفت:
«زندگی هم همین است؛ اگر تمام حواست به ترس از دست دادن داشتههایت باشد، زیباییهای زندگی را نمیبینی.»
🌿 گاهی برای آرامش، باید از داشتههایمان لذت ببریم، نه اینکه دائم نگران از دست دادنشان باشیم.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حکایت مرد صحرانشین و سگش🦮
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت دوازدهم از ۲۰ جشن در شمرون و سورپرایزِ سوئیچِ طلایی! شب از نیمه گذشته بود
: کلکل با ۲۰۶ آلبالویی
قسمت سیزدهم از ۲۰
آغاز ترم جدید و کلکل در پارکلالی!
شروع ترم بهار، با بوی شکوفههای بهارنارنج و باد خنک فروردینماه، آبوهوای دانشکده علوم انسانی را کاملاً عوض کرده بود. حالا دیگر تمام بچههای ورودی میدانستند که پیمانِ هونداسوار و ترانهی ۲۰۶سواره، فتحکنندگانِ معدل الفِ ترم گذشتهاند!
ساعت ۹ صبح بود. من با همان کتانیهای آدیداس سه خط (که البته اینبار برقِ واکس خورده بود!) و کاپشن چرمِ سبکِ بهاریام جلوی بوفه نشسته بودم و با کامران چای میخوردم.
صدای تیکآفِ آشنایی از سمت پارکینگ استادان پیچید! یک پژو ۲۰۶ آلبالوییِ تمیز با رینگهای اسپرتِ نو وارد شد و درست جلوی درِ اصلی نگه داشت. شیشه ماشین کشیده شد پایین. ترانه با یک مانتوی سرمهایِ شیک، عینک آفتابی دودی و یک مقنعهی مرتب سرش را آورد بیرون، دستش را روی بوقِ فابریکِ ماشین فشار داد:
«بوق... بوق!»
کامران زد به پهلوم: «پیمان! فرمانروای ۲۰۶ آمد! بدو تا برات تکچرخ نزده!»
از روی نیمکت بلند شدم، دستهام را کردم توی جیبم و با ریتمِ لاتیِ خودم رفتم جلوی ماشین. ترانه عینک آفتابیاش را داد بالا روی موهای خرماییاش، نگاهی پر از شیطنت به من انداخت و گفت:
— «سلام بر شاهِ هوندا! چطوری استادِ حسابداری؟ بفرمایید بالا که امروز راننده اختصاصی داری!»
درِ سمتِ شاگرد را باز کردم، نشستم روی صندلیهای چرمیِ نو و گفتم:
— «سلام خانمِ امیری! میبینم که رینگهای جدید انداختی، پُزِ ۲۰۶ فرانسویت رفته تا آسمون! اما نگفتی... راهنما زدن رو توی تعطیلاتِ عید تمرین کردی یا باز قراره پیچها رو دیمی بپیچی؟»
ترانه خندهی بلندی کرد، دنده را جا زد و با یک تیکآفِ مشتی ماشین را از درِ دانشگاه فرستاد بیرون:
— «من استادِ رانندگیام آقای حسینی! راستش رو بگو، دلت برای این قوطیکبریتِ آلبالویی تنگ نشده بود؟»
— «برای ماشین که نه، ولی برای کلکل با صاحبش... شاید یک ذره!»
ترانه چشمهای درشتش از شادی برق زد، لبههای مقنعهاش را صاف کرد و با ناز گفت:
— «فقط یک ذره پیمان-خان؟! پرروییت هنوز سر جاشه!»
رفتیم سمت «پارک لاله». هوای بهاری عالی بود و درختهای سبزِ بلند سایه انداخته بودند روی جدولها. ماشین را پارک کردیم و رفتیم روی نیمکتهای سنگیِ نزدیکِ فواره نشستیم. ترانه دو تا بستنی قیمتیِ سنتی با زعفران و پسته خرید و آمد کنارم نشست.
بستنی را داد دستم و در حالی که با قاشقِ پلاستیکیاش بازی میکرد، لحنِ صدایش یکباره کمی جدیتر شد:
— «پیمان... دیشب سهراب باز زنگ زد خونهمون.»
ابروهام رفت تو هم، بستنی توی دستم خشک شد:
— «باز چی میگفت اون سوسولِ فرانکفورتی؟ مگه کارنامه رو ندید؟!»
ترانه آهی کشید و گفت:
— «چرا... ولی میگه میخواد برای ادامه تحصیل بره هامبورگ و بابام رو قانع کرده که منم باهاش برم پذیرش بگیرم! میگه توی ایران آیندهای نداری... بابامم باز تردید کرده. میگه اگه این ترم معدلت افت کنه، حتماً باید بفرستمت بروی!»
من بستنی را یکنفس خوردم، دستهام را روی زانوانم مشت کردم و با صدای محکم و پر از غرور گفتم:
— «ترانه! به اون سهراب بگو هامبورگ که هیچی، توی کلِ اروپا هم جایی برای تو نیست! تو مالِ همین حسابی، مالِ همین دانشگاه، مالِ... مالِ همین هوندا ۱۲۵! این ترم همهچیز رو بالای ۱۹ میگیریم تا کلاً اسمِ آلمان از شناسنامهت پاک بشه!»
ترانه نگاهِ عمیق و پر از گرمایی به چشمهایم انداخت. سرش را تکیه داد به شانه کاپشن چرمِ من و با صدای پچپچوار و پر از ناز گفت:
— «میدونم پیمان... تا وقتی تو با اون هوندات پشت سرِ ۲۰۶ من گاز میدی، من از هیچ سهرابی توی دنیا نمیترسم!»
همانلحظه گوشیِ نوکیا ۱۱۰۰ من توی جیبم شروع کرد به ویبره رفتن و زنگ زدن با همان صدای گوشخراش!
گوشی را درآوردم: استاد شریفی!
دکمه سبز را زدم: «سلام استاد شریفی! بفرمایید؟»
استاد شریفی با صدای قاطعش گفت:
— «آقای حسینی! همین الان با خانم امیری بیایید دفترِ من! یک پروژه تحقیقاتیِ بزرگِ استانی دستم رسیده که فقط باید دستِ شما دو نفر باشه!»
من و ترانه به هم نگاه کردیم. کلکلِ ترمِ جدید رسماً از همین ثانیه کلید خورده بود...
📚 حکایت : دو همسایه و درخت سیب
در روستایی دو همسایه بودند که درخت سیبی بر دیوار میان حیاطشان سایه افکنده بود. همسایه اول مردی سختگیر و بیگذشت بود که هر روز سیبهای افتاده در حیاط همسایه را میشمرد و او را متهم به دزدی میکرد. این دشمنی و کشمکش سالها ادامه داشت و آرامش را از هر دو خانواده گرفته بود.
روزی همسایه دوم با خود گفت: «تا کی باید عمرمان را صرف نزاع بر سر چند سیب کنیم؟» او سبدی برداشت، بهترین سیبهای حیاط خود را چید و همراه با پیامی مهربانانه پشت در خانه همسایه اول گذاشت. همسایه اول با دیدن سبدی سیب، شرمنده شد؛ خشم چندسالهاش فروکش کرد و او نیز ظزفی پر از عسل برای همسایه آورد. از آن روز به بعد، نهتنها دیوارِ کینه میان آنها فرو ریخت، بلکه سالها در کنار هم به نیکی زندگی کردند. یادمان باشد که گاهی یک قدمِ پیشدستی در مهربانی، سالها دشمنی را محو میکند. 🍎🍯🌾
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ