👑 پادشاه و کاسه آب
روزی پادشاهی نزد پیرمرد دانایی رفت و گفت:
«با اینکه همهچیز دارم، چرا آرامش ندارم؟»
پیرمرد کاسهای پر از آب به او داد و گفت:
«در باغ قدم بزن، اما مراقب باش حتی یک قطره آب نریزد.»
پادشاه تمام حواسش را به کاسه داد و وقتی برگشت، پیرمرد پرسید:
«از زیباییهای باغ چه دیدی؟»
پادشاه گفت:
«هیچچیز؛ تمام فکرم به آب بود.»
پیرمرد گفت:
«زندگی هم همین است؛ اگر تمام حواست به ترس از دست دادن داشتههایت باشد، زیباییهای زندگی را نمیبینی.»
🌿 گاهی برای آرامش، باید از داشتههایمان لذت ببریم، نه اینکه دائم نگران از دست دادنشان باشیم.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حکایت مرد صحرانشین و سگش🦮
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت دوازدهم از ۲۰ جشن در شمرون و سورپرایزِ سوئیچِ طلایی! شب از نیمه گذشته بود
: کلکل با ۲۰۶ آلبالویی
قسمت سیزدهم از ۲۰
آغاز ترم جدید و کلکل در پارکلالی!
شروع ترم بهار، با بوی شکوفههای بهارنارنج و باد خنک فروردینماه، آبوهوای دانشکده علوم انسانی را کاملاً عوض کرده بود. حالا دیگر تمام بچههای ورودی میدانستند که پیمانِ هونداسوار و ترانهی ۲۰۶سواره، فتحکنندگانِ معدل الفِ ترم گذشتهاند!
ساعت ۹ صبح بود. من با همان کتانیهای آدیداس سه خط (که البته اینبار برقِ واکس خورده بود!) و کاپشن چرمِ سبکِ بهاریام جلوی بوفه نشسته بودم و با کامران چای میخوردم.
صدای تیکآفِ آشنایی از سمت پارکینگ استادان پیچید! یک پژو ۲۰۶ آلبالوییِ تمیز با رینگهای اسپرتِ نو وارد شد و درست جلوی درِ اصلی نگه داشت. شیشه ماشین کشیده شد پایین. ترانه با یک مانتوی سرمهایِ شیک، عینک آفتابی دودی و یک مقنعهی مرتب سرش را آورد بیرون، دستش را روی بوقِ فابریکِ ماشین فشار داد:
«بوق... بوق!»
کامران زد به پهلوم: «پیمان! فرمانروای ۲۰۶ آمد! بدو تا برات تکچرخ نزده!»
از روی نیمکت بلند شدم، دستهام را کردم توی جیبم و با ریتمِ لاتیِ خودم رفتم جلوی ماشین. ترانه عینک آفتابیاش را داد بالا روی موهای خرماییاش، نگاهی پر از شیطنت به من انداخت و گفت:
— «سلام بر شاهِ هوندا! چطوری استادِ حسابداری؟ بفرمایید بالا که امروز راننده اختصاصی داری!»
درِ سمتِ شاگرد را باز کردم، نشستم روی صندلیهای چرمیِ نو و گفتم:
— «سلام خانمِ امیری! میبینم که رینگهای جدید انداختی، پُزِ ۲۰۶ فرانسویت رفته تا آسمون! اما نگفتی... راهنما زدن رو توی تعطیلاتِ عید تمرین کردی یا باز قراره پیچها رو دیمی بپیچی؟»
ترانه خندهی بلندی کرد، دنده را جا زد و با یک تیکآفِ مشتی ماشین را از درِ دانشگاه فرستاد بیرون:
— «من استادِ رانندگیام آقای حسینی! راستش رو بگو، دلت برای این قوطیکبریتِ آلبالویی تنگ نشده بود؟»
— «برای ماشین که نه، ولی برای کلکل با صاحبش... شاید یک ذره!»
ترانه چشمهای درشتش از شادی برق زد، لبههای مقنعهاش را صاف کرد و با ناز گفت:
— «فقط یک ذره پیمان-خان؟! پرروییت هنوز سر جاشه!»
رفتیم سمت «پارک لاله». هوای بهاری عالی بود و درختهای سبزِ بلند سایه انداخته بودند روی جدولها. ماشین را پارک کردیم و رفتیم روی نیمکتهای سنگیِ نزدیکِ فواره نشستیم. ترانه دو تا بستنی قیمتیِ سنتی با زعفران و پسته خرید و آمد کنارم نشست.
بستنی را داد دستم و در حالی که با قاشقِ پلاستیکیاش بازی میکرد، لحنِ صدایش یکباره کمی جدیتر شد:
— «پیمان... دیشب سهراب باز زنگ زد خونهمون.»
ابروهام رفت تو هم، بستنی توی دستم خشک شد:
— «باز چی میگفت اون سوسولِ فرانکفورتی؟ مگه کارنامه رو ندید؟!»
ترانه آهی کشید و گفت:
— «چرا... ولی میگه میخواد برای ادامه تحصیل بره هامبورگ و بابام رو قانع کرده که منم باهاش برم پذیرش بگیرم! میگه توی ایران آیندهای نداری... بابامم باز تردید کرده. میگه اگه این ترم معدلت افت کنه، حتماً باید بفرستمت بروی!»
من بستنی را یکنفس خوردم، دستهام را روی زانوانم مشت کردم و با صدای محکم و پر از غرور گفتم:
— «ترانه! به اون سهراب بگو هامبورگ که هیچی، توی کلِ اروپا هم جایی برای تو نیست! تو مالِ همین حسابی، مالِ همین دانشگاه، مالِ... مالِ همین هوندا ۱۲۵! این ترم همهچیز رو بالای ۱۹ میگیریم تا کلاً اسمِ آلمان از شناسنامهت پاک بشه!»
ترانه نگاهِ عمیق و پر از گرمایی به چشمهایم انداخت. سرش را تکیه داد به شانه کاپشن چرمِ من و با صدای پچپچوار و پر از ناز گفت:
— «میدونم پیمان... تا وقتی تو با اون هوندات پشت سرِ ۲۰۶ من گاز میدی، من از هیچ سهرابی توی دنیا نمیترسم!»
همانلحظه گوشیِ نوکیا ۱۱۰۰ من توی جیبم شروع کرد به ویبره رفتن و زنگ زدن با همان صدای گوشخراش!
گوشی را درآوردم: استاد شریفی!
دکمه سبز را زدم: «سلام استاد شریفی! بفرمایید؟»
استاد شریفی با صدای قاطعش گفت:
— «آقای حسینی! همین الان با خانم امیری بیایید دفترِ من! یک پروژه تحقیقاتیِ بزرگِ استانی دستم رسیده که فقط باید دستِ شما دو نفر باشه!»
من و ترانه به هم نگاه کردیم. کلکلِ ترمِ جدید رسماً از همین ثانیه کلید خورده بود...
📚 حکایت : دو همسایه و درخت سیب
در روستایی دو همسایه بودند که درخت سیبی بر دیوار میان حیاطشان سایه افکنده بود. همسایه اول مردی سختگیر و بیگذشت بود که هر روز سیبهای افتاده در حیاط همسایه را میشمرد و او را متهم به دزدی میکرد. این دشمنی و کشمکش سالها ادامه داشت و آرامش را از هر دو خانواده گرفته بود.
روزی همسایه دوم با خود گفت: «تا کی باید عمرمان را صرف نزاع بر سر چند سیب کنیم؟» او سبدی برداشت، بهترین سیبهای حیاط خود را چید و همراه با پیامی مهربانانه پشت در خانه همسایه اول گذاشت. همسایه اول با دیدن سبدی سیب، شرمنده شد؛ خشم چندسالهاش فروکش کرد و او نیز ظزفی پر از عسل برای همسایه آورد. از آن روز به بعد، نهتنها دیوارِ کینه میان آنها فرو ریخت، بلکه سالها در کنار هم به نیکی زندگی کردند. یادمان باشد که گاهی یک قدمِ پیشدستی در مهربانی، سالها دشمنی را محو میکند. 🍎🍯🌾
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🎙️ سخن بزرگان: رهایی از بندِ کمالگرایی
«ارزشِ یک اقدامِ کوچک اما واقعی، بسیار بیشتر از هزاران نیت و تصمیمِ بزرگی است که هرگز به مرحله عمل نرسیدهاند.»
— پابلو پیکاسو 🎨✨
این کلام پرمعنا یادآوری میکند که برای شروع، لازم نیست عالی باشی؛ بلکه باید شروع کنی تا بتوانی عالی شوی. دست برداشتن از وسواسِ بینقص بودن، اولین گام به سوی تحقق موفقیتهای بزرگ است. 🏆⚡
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌙 شب بخیر همراهان حکایت ✨
هر شب، پایان یک قصه نیست؛
گاهی شروع آرامشیست که فردا را زیباتر میکند...
چشمهایتان را ببندید و تمام خستگیهای امروز را به خدا بسپارید. 🤍
🌙 شبتون آروم، دلتون گرم و خوابتون شیرین
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌞 صبح بخیر اهلِ حکایت 🌿
صبح یعنی یک فرصت تازه برای نوشتنِ یک حکایت زیبا…
امروز را با دلِ آرام، لبخند و امید شروع کنیم؛
شاید همین امروز، بهترین فصلِ زندگیمان آغاز شود. 🌱✨
صبحتون پر از اتفاقهای قشنگ و دلنشین ☀️💚
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
‼️ وقتی نه سرمایه داری
نه شرایط بیرون از خونه کار کردن 🥺
این آموزش دقیقاً برای توئه 👇
🍡 آموزش شیرینی پرفروش (موچی)
🟢 بدون نیاز به فر
🟢 فقط روزی ۲ ساعت
🟢 مناسب کسب درآمد از خونه
💬 داخل کانال:
✔️ ویدیو کامل طرز تهیه
😍 خیلیا با همین آموزش شروع کردن
👇ورود رایگان به کانال
https://eitaa.com/joinchat/2920744433C842e326165
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
💡 پند : ارزشِ وقتشناسی و عبور از فرصتسوزی
ارزشمندترین سرمایه انسان، فرصتهایی است که تنها یکبار بر درِ خانه او میکوبند. بسیاری از مردم زندگی خود را در انتظارِ «شرایط کامل» یا «روزِ مبادا» به هدر میدهند، غافل از اینکه زمان به هیچکس مهلت دوباره نمیدهد. اگر تصمیمی برای رشد، یادگیری، مهربانی یا تغییر مسیر داری، همین امروز نخستین گام را بردار. به یاد داشته باش که فردا، حاصلِ کارهایی است که امروز انجام میدهی، نه رویاهایی که فقط در سر میپرورانی. 🗣️🌱🛡️
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
🔺 بزرگترین کانال تخصصی نوره درمانی
👈 مستقیم از کارگاه تولیدی
🥣 بهترین عملکرد در حذف مو های زائد
👈 نوره اعلای بدن نوره موبری صورت 👉
اگه صورت ماه میخوای ،
فقط ۴ دقیقه وقت بذار
این کاری که میگم رو انجام بده😇👇
https://eitaa.com/joinchat/2022310208C35fc95ad57
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
نوره درمانی یک عمل طبیعی و سُنتیه
اگه هنوز فوایدشو نمیدونی ، حتما
روی نوره درمانی کلیک کن👇
نوره درمانی [ ۴ دقیقه ]
نوره درمانی [ ۴ دقیقه ]
متاسفانه دیر شناختم 😭👆