باران | پند و حکایت 📚
: کلکل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت سیزدهم از ۲۰ آغاز ترم جدید و کلکل در پارکلالی! شروع ترم بهار، با بوی
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی
قسمت چهاردهم از ۲۰
پروژهی بزرگِ استانی و جاسوسِ فرانکفورت!
پلههای ساختمانِ اساتید را دو تا یکی طی کردیم و رسیدیم پشت درِ دفتر استاد شریفی. ترانه مقنعهاش را مرتب کرد و من هم دستی به موهای کتیراخوردهام کشیدم. سه بار به در زدیم و وارد شدیم.
اتاق استاد شریفی بوی کاغذهای قدیمی، توتونِ پیپ و قهوه میداد. استاد پشت میزِ چوبیاش نشسته بود و عینکِ دورفلزیاش را جابهجا میکرد. تا ما را دید، برگهای بزرگ را پهن کرد روی میز و با لحنِ جدّیاش گفت:
— «بیاین تو، در رو هم ببندید. اول از همه تبریک میگم بابت نمرههای ترم پیشتون. اما این ترم قضیه فرق میکنه!»
ترانه جلو رفت و با احترام گفت:
— «استاد چیزی شده؟ پروژهای که پشت تلفن گفتید چی هست؟»
استاد شریفی به پشتیِ صندلیاش تکیه داد:
— «سازمانِ مدیریتِ استان یک پروژه ارزیابی و ساختاردهی به سیستمهای مالیِ کارخانههای صنعتی داده. یک رقابتِ بزرگ بین دانشگاههای تهرانه. اگر این پروژه رو تموم کنید، نهتنها نمره اصول مدیریت ۲ و حسابداری پیشرفتهتون ۲۰ کامله، بلکه برای هردوتون سابقه کار ارشد حساب میشه!»
من با خوشحالی گفتم: «استاد! ما که پایهام! از همین امروز شروع میکنیم!»
استاد شریفی نگاهی عمیق به ما انداخت و ادامه داد:
— «اما یک مشکلی هست... دانشگاههای دیگه هم تیم فرستادن. یکی از نمایندههای بخشِ بخش خصوصی که داره روی این پروژه رقابت میکنه، یک شرکتِ مشاوره مالیه که سرپرستِ تیمش یک آقای جوانیه تازه از آلمان برگشته... اسمش چی بود؟ آها، سهراب!»
چشمهای من و ترانه همزمان گرد شد! ترانه زیر لب گفت: «سهراب؟!»
استاد شریفی سرش را تکان داد:
— «بله. ظاهراً باباش نفوذ داره و میخواد پروژه رو از چنگِ دانشگاه دربیاره. اگه اون برنده بشه، اعتباراتِ علمیِ ترمِ جدید کلاً به نام اون شرکت ثبت میشه. حالا تصمیم با شماست؛ میخواید باهاش رقابت کنید یا انصراف میدید؟»
من یک قدم رفتم جلو، دستم را محکم کوبیدم روی لبهی میزِ استاد و با نیشخندِ غرورآمیزی گفتم:
— «استاد! انصراف توی فرهنگِ لغتِ شاهِ هوندا وجود نداره! پروژهتون رو تحویل ما بدید، کاری میکنیم اون سسفرانکفورتی با گریه برگرده آلمان!»
ترانه هم لبخندِ قاطعی زد و رو به استاد گفت:
— «تحویلِ ماست استاد! مطمئن باشید برنده ماییم!»
از دفتر استاد آمدیم بیرون. ترانه توی راهرو دستش را گذاشت روی بازوی کاپشن چرمم و با کمی اضطراب گفت:
— «پیمان... سهراب آدمِ کثیفیه. وقتی توی آلمان بود مالیِ بینالملل خونده، کلی امکانات و سیستم داره. ما چطوری تنهایی با اون رقابت کنیم؟»
دستهام را کردم توی جیبم، سوئیچِ هوندا را درآوردم و جلوی چشمش چرخوندم:
— «ترانه خانم! اون سیستم داره، ولی ما دو تا چیز داریم که اون تو عمرش ندیده: یکی مخِ حسابداریِ تو، یکی هم سرعتِ هوندا ۱۲۵ و کلکلهای من! بیا بریم کافه زرتشت، نقشه عملیات رو بکشیم!»
رفتیم کافه زرتشت. دو تا چای هلدار با باقلوا سفارش دادیم و اسنادِ اولیه پروژه را پهن کردیم روی تخت. ترانه شروع کرد به آنالیزِ اعداد و ارقام و من هم خطاهای ساختاریِ سیستم مالیِ کارخانهها را استخراج میکردم. دو نفری طوری مکملِ هم شده بودیم که هیچ تیمی توی دانشگاه به پامون نمیرسید.
ساعت ۷ عصر بود که با هوندا داشتیم از کوچه پشتِ دانشگاه رد میشدیم. ناگهان یک ۲۰۶ آلبالوییِ دقیقاً مشابه ۲۰۶ ترانه، جلوی پامون پیچید! سهراب از ماشین پیاده شد، عینکش را داد بالای سرش و با نیشخندِ زنندهای گفت:
— «چطوری هوندا سوار؟ شنیدم رفتی تو پروژهای که مالِ گندههاست! گوش کن پیمان... این پروژه میلیاردها تومن ارزشه، بازیِ بچهگانه نیست. اگه انصراف بدی، ده میلیون تومن نقد بهت میدم که بری یک ماشینِ درستوحسابی بخری و دست از سرِ ترانه برداری!»
من موتور را روی جک زدم، با خونسردی از هوندا پیاده شدم، رفتم تا ۱۰ سانتیمتریِ صورتِ سهراب. بوی ژل کتیرام قاطیِ ادکلن لالیکِ اون شد.
نگاهی از بالا به پایین بهش انداختم و با صدای بم و لاتی گفتم:
— «سهرابخان! اون ده میلیونت رو ببر فرانکفورت برای خودت مبلِ چرمی بخر! شاهِ هوندا نه فروشیه، نه با پولِ تو قاطی میشه. ترانه هم مالِ همین ایرانه، مالِ این دانشگاهه... و مالِ منه! حالا گازتو بگیر تا با همین هوندا از روی ۲۰۶ت رد نشدم!»
ترانه از پشتِ موتور با صدای بلند قاهقاه خندید و داد زد: «دمت گرم پیمان!»
سهراب رنگش مثل لبو سرخ شد، با عصبانیت نشست تو ماشینش و با یک تیکآفِ جیغمانند دور شد.
ترانه آمد جلو، دستِ من را گرفت و با برقی که توی چشمهایش بود گفت:
— «پیمان... رسماً عاشقتم که اینطوری قهوهیش میکنی! بریم پروژه رو تموم کنیم که جامِ برندگی مالِ ماست!»
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
🔺 بزرگترین کانال تخصصی نوره درمانی
👈 مستقیم از کارگاه تولیدی
🥣 بهترین عملکرد در حذف مو های زائد
👈 نوره اعلای بدن نوره موبری صورت 👉
اگه صورت ماه میخوای ،
فقط ۴ دقیقه وقت بذار
این کاری که میگم رو انجام بده😇👇
https://eitaa.com/joinchat/2022310208C35fc95ad57
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
🔴 تنها پودری که ضدسرطان، ضدسودا ضدعفونت و دشمنِ کیسته👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2022310208C35fc95ad57
🔴اگه جوش ، لک، تیرگی، زبری ، گره خوردگی مو ، موی کرکی صورت داری، بیــا اینجــا👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2022310208C35fc95ad57
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
💡 پند : رهایی از چشمداشت و توقع 🧠✨
بزرگترین سرچشمه دلخوریها و ناامیدیها در روابط انسانی، توقع داشتن از دیگران در برابر نیکیهایی است که در حقشان میکنیم. وقتی کاری را از ته دل و برای رضایتِ خاطرِ خود انجام میدهی، آن را به دست فراموشی بسپار و منتظر جبران نباش. بخشندگیِ واقعی یعنی خیر رساندن بدون چشمداشت؛ زیرا وقتی ذهنت را از انتظارِ پاسخِ دیگران آزاد میکنی، به آرامشی عمیق و بینیازیِ درونی دست مییابی. 🌱✨💎
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
نقره قسطی بخر😱
بیا بهت بگم چجوری🤔
بدون اینکه مبلغی روی کار بیاد 😍🤌🤌
⭕️#تمام کارامون قالب طلاس هیچ کس نمیفهمه این کار #نقره هستش😳 🥰
بدو بیا عضو شو خودت ببین کارای خوشگل شونو👇 🏃♂👇
https://eitaa.com/joinchat/1494155780C36cb7330bd
✅ قیمت هاشون منصفانه با سود پایین💁♀ پرفروش ترین کانال نقره
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
📚 حکایت : رازِ پیرمرد و چشمه زلال
روزی مسافری خسته در مسیری کوهستانی به پیرمردی رسید که کنار چشمهای زلال نشسته بود. مسافر پرسید: «ای پیرمرد، مردم شهری که پیشرو دارم چگونه آدمیانی هستند؟» پیرمرد نگاهی به او کرد و گفت: «مردم شهری که از آن میآیی چگونه بودند؟» مسافر با خشم گفت: «مردمی بدجنس، حسود و خودخواه!» پیرمرد اهی کشید و گفت: «مردم این شهر نیز دقیقاً همانگونهاند!»
ساعتی بعد، مسافر دیگری از راه رسید و همین سؤال را پرسید. پیرمرد باز همان پرسش را تکرار کرد. مسافر دوم با لبخند گفت: «مردم شهر قبلی فوقالعاده، مهربان و بخشنده بودند!» پیرمرد تبسمی کرد و گفت: «مردم این شهر نیز دقیقاً همینطورند!» شاگرد پیرمرد که آنجا بود شگفتزده شد و علت را پرسید. پیرمرد گفت: «جهانِ بیرون، انعکاسی از درونِ خودِ ماست. هر انسانی جهان را از عینکِ افکار و رفتارِ خویش میبیند؛ اگر درونت پر از مهر باشد، همهجا مهربانی خواهی یافت.» 🌊🪞📜
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
من #یاسمین ی دختر شرو شیطون که داخل ی خانوادهی فوقالعاده مذهبی بزرگ شدم که دائم به همهی کارام گیر میدادن از شانس بَدَم ی پسر همسایه هم داشتیم که از خانوادهم بدتر بود میرفت و میومد و بهم گیر میداد، ی شب که خانوادهم خونه نبودم صدای ی بچه گربه رو شنیدم دنبالش رفتم رو پشت بوم بمحض اینکه پام رسید رو پشت بوم چیزی دیدم که سرجام خشکم زد اصلا باورم نمیشد پسر همسایه داشت با....😂😝🙈
برای خوندن ادامهی داستان بزن رو لینک👇👇
https://eitaa.com/joinchat/279511303C487bad4b6d
هدایت شده از حکایت های بهلول
دنیا هم که مال تو باشد ، تا زمانی که درون قلب یک زن جایی نداشته باشی ، تا درون آوازهای عاشقانه زنی زندگی نکنی و سهمی از دلشورههایش نداشته باشی ، فقیرترین مرد دنیایی!
╭───᪣
│ °•○●° @abohloolaghil |داسـتان های بهــلول
╰───────────────────᪣
🌙 شب بخیر اهلِ حکایت 🌿
هر شب، پایانِ یک حکایت نیست؛
گاهی فقط مکثیست برای اینکه فردا،
قصه را زیباتر ادامه بدهیم… ✨
دلتون آرام، خوابتون شیرین
و فرداتون پر از خبرهای خوب 🤍🌙
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌤️ صبح بخیر همراهان حکایت
امروزتون پر از لبخند، دلگرمی و اتفاقهای قشنگ؛
گاهی یک صبح تازه، شروع حکایت زیباییست که هنوز نوشته نشده… 🌿☀️
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
سه ماه از اومدنم به شهرستان برای مراقبت از مادرشوهرم میگذشت
هر بار میگفتم برگردم خونه، شوهرم میگفت: «الان نمیشه.»
دلو زدم به دریا و بی خبر با اتوبوس برگشتم
ولی همین که در خونه رو باز کردم خشکم زد
https://eitaa.com/joinchat/601360064C950a650ce2
ادامه کلیپ در کانال #روزمرگی ام گذاشتم ☝️
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
من فاطمه هستم یه مامان دهه هفتادی و #بندرعباس زندگی میکنیم همسرم مغازه داره و یه دختر ۵ساله دارم برای مراقبت از مادرشوهرم رفته بودم #روستا ،ولی وقتی بی خبر برگشتم خونه..اتفاقی افتاد که تا مدتها توی ذهن بچه ام موند...
👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/601360064C950a650ce2
ادامه کلیپ رو توی کانال #روزمرگی ام براتون گذاشتم