eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
22.8هزار دنبال‌کننده
742 عکس
605 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
🌤️ صبح بخیر همراهان حکایت امروزتون پر از لبخند، دل‌گرمی و اتفاق‌های قشنگ؛ گاهی یک صبح تازه، شروع حکایت زیبایی‌ست که هنوز نوشته نشده… 🌿☀️ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
سه ماه از اومدنم به شهرستان برای مراقبت از مادرشوهرم میگذشت هر بار می‌گفتم برگردم خونه، شوهرم می‌گفت: «الان نمی‌شه.» دلو زدم به دریا و بی خبر با اتوبوس برگشتم ولی همین که در خونه رو باز کردم خشکم زد https://eitaa.com/joinchat/601360064C950a650ce2 ادامه کلیپ در کانال ام گذاشتم ☝️
من فاطمه هستم یه مامان دهه هفتادی و زندگی میکنیم همسرم مغازه داره و یه دختر ۵ساله دارم برای مراقبت از مادرشوهرم رفته بودم ،ولی وقتی بی خبر برگشتم خونه..اتفاقی افتاد که تا مدتها توی ذهن بچه ام موند... 👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/601360064C950a650ce2 ادامه کلیپ رو توی کانال ام براتون گذاشتم
​✨ ضرب‌المثل روز ​«از تو حرکت، از خدا برکت» 💎 ​ریشه و مفهوم ضرب‌المثل: این ضرب‌المثل اصیل و پرکاربرد ایرانی به ما یادآوری می‌کند که توکل به خداوند هرگز به معنای دست روی دست گذاشتن و بی‌عملی نیست. باور و حکمت اصلی این عبارت در پیوند میان «تلاش انسان» و «فضل الهی» است. انسان وظیفه دارد با تمام توان آستین همت بالا بزند، برنامه‌ریزی کند و قدم اول را بردارد؛ آن‌گاه است که برکت، گشایش و نتیجه واقعی از سوی پروردگار جاری خواهد شد. 🌾🪙 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ ⚒ میخ نزن‌!!خراب‌کاری ممنوع🚫 من، معلم و مادرِ پنج فرزندم 😊 بهت میگم چطوری خونه‌‌تُ راحت و هوشمندانه مرتب کنی.💆‍♀ https://eitaa.com/joinchat/2805138226C60f3001482 خانم معلم بنجلُ بی‌کیفیت نداره 💎 فروشگاه حضوری در گلستان
​🎙️ سخن بزرگان: قدرتِ پنهانِ باورهای درونی ​«اگر گمان کنی که می‌توانی کاری را انجام دهی یا گمان کنی که نمی‌توانی، در هر دو صورت درست فکر کرده‌ای؛ زیرا همه‌چیز از باورِ تو آغاز می‌شود.» — هنری فورد 🏛️✨ ​این حکمت ارزشمند نشان می‌دهد که حدود و ثغور توانایی‌های ما را نه امکانات بیرونی، بلکه سقفِ باورهای ذهن‌مان تعیین می‌کند. وقتی به توانستن ایمان داشته باشی، ذهنت راه‌های رسیدن به آن را خلق خواهد کرد. 🏆⚡ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
کل‌کل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت چهاردهم از ۲۰ پروژه‌ی بزرگِ استانی و جاسوسِ فرانکفورت! پله‌های ساختمانِ ا
کل‌کل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت پانزدهم از ۲۰ شب‌بیداری در انبارِ کارخانه و حمله‌ی سایبریِ سهراب! کلماتِ «رسماً عاشقتم» که از دهان ترانه بیرون آمد، مثل یک نیتس و گازِ اضافی توی موتورِ هوندا عمل کرد! تمام مسیر تا خانه، دل و دماغم آسمان بود و روی ابرها سیر می‌کردم. اما پروژه استانی شوخی‌بردار نبود و وقت برای دل دادن و قلوه گرفتن کم داشتیم. سه روز به مهلتِ نهایی تحویل اسناد مانده بود. من و ترانه سنگر را منتقل کرده بودیم به دفترِ حسابداری انبارِ مرکزیِ کارخانه‌ی حاج‌آقا امیری؛ جایی دور از چشمِ حراستِ دانشگاه و فضولی‌های سهراب. بوی کاغذهای بایگانی، بوی چای کیسه‌ایِ مانده و صدای تیک‌تیکِ ساعتِ دیواری، تمام فضای انبار را گرفته بود. ترانه با یک سویشرتِ اورسایزِ خاکستری و موهایی که با یک گوجه‌ایِ شلخته بالای سرش بسته بود، پشت سیستم نشسته بود و ردیف‌های اکسل را بالا و پایین می‌کرد. عینک مطالعه‌اش سرخوشانه روی نوک دماغش سر می‌خورد. — «پیمان! ترازنامه بخشِ انبارِ قطعات با صورت‌حساب‌های مالیِ حوزه مدیریت پنج میلیارد تومن انحراف داره! اگه این ناهمخوانی را توی مدلمون حل کنیم، طرحِ ما صددرصد اجرایی میشه و طرح سهراب کلاً رد میشه!» من با کاپشن چرمِ بابا که آستین‌هایش را داده بودم بالا، دو تا لیوان چای قندپلو آوردم و گذاشتم کنار دستش: — «خب خانمِ مهندس! انحراف تراز که خوراکِ خودمه. بذار فرمولِ کسریِ انبار رو بزنم توی سیستم تا دو ساعته جمش کنم!» رفتیم توی فازِ کار. تا ساعت سه شب، شانه به شانه هم تایپ می‌کردیم، حساب می‌کردیم و نمودار می‌کشیدیم. آن‌قدر غرق در کار بودیم که کلاً یادمان رفته بود ساعت از ۳ بامداد گذشته! ترانه در حالی که داشت خستگی درمی‌کرد، سرش را گذاشت روی شانه کاپشن چرمِ من و چشم‌هایش سنگین شد: — «پیمان... خیلی خسته‌ام... ولی کنارِ تو بودن، حتی وسطِ این انبارِ پر از گرد و خاک هم قشنگه...» دست کشیدم روی موهای خرمایی‌اش و زیر لب گفتم: «خوابت نیاد خانمِ ۲۰۶! فتح‌الفتوح نزدیکه.» اما درست راس ساعت ۳:۳۰ صبح، مانیتورِ سیستم یک‌باره چند بار چشمک زد! صدای بیپ‌بیپِ ممتدی از کیس بلند شد و صفحه‌ی اکسلِ پروژه جلو چشممان سیاه شد! یک پیغامِ انگلیسی روی صفحه آمد: Access Denied - System Corrupted. ترانه با ترس از خواب پرید: «وای پیمان! چی شد؟! فایل‌ها کو؟!» من با سرعت کیبورد را کوبیدم، اما هیچ دکمه‌ای کار نمی‌کرد! تمام فلش‌ها و درایوهای بک‌آپ قفل شده بودند. همان‌لحظه، گوشی نوکیا ۱۱۰۰ من روی میز ویبره رفت. یک پیامک از یک شماره ناشناس آمد. بازش کردم: — «چطوری شاهِ هوندا؟ فکر کردی خیلی باهوشی؟ پروژه‌تون پرید! فردا صبح توی سالن کنفرانس استان ببینمت با دستِ خالی! - سهراب» ترانه زد زیر گریه: «حامیانِ سایبریِ شرکتی که سهراب گرفته، سیستم انبار رو هک کردن! همه‌چیز پاک شد پیمان... سه شبانه روز زحمتمون رفت!» کاردم می‌زدی خونم نمی‌آمد! ترانه داشت اشک می‌ریخت و سهراب فکر کرده بود با هک کردنِ یک فایلِ کامپیوتری می‌تواند «شاهِ هوندا» را زمین بزند! از جا بلند شدم، کاپشنم را محکم پوشیدم، دست‌های ترانه را گرفتم و توی چشم‌های پر از اشکش نگاه کردم: — «ترانه! بهت گفتم تا من زنده‌ام کسی اشکِ تو رو درنمی‌آره. فایلمون رو پاک کردن؟ فدا سرت! مگه اون کارخانه و انبار مالِ بابای تو نیست؟ ما تمام داد‌ه‌ها رو توی ذهنمون داریم. مگه ترم پیش با مقوا و ماژیک بیست نگرفتیم؟!» ترانه با تعجب نگاهم کرد: «منظورت چیه‌؟» — «منظورم اینه که تا ساعت ۸ صبح فقط چهار ساعت وقت داریم. من و تو و کامران تا صبح بیدار می‌مونیم و تمامِ پروژه‌ی استانی رو به سبکِ دست‌نویسِ شیک، روی دفترچه‌های گراف و پوسترهای تحلیلی پیاده می‌کنیم! سهراب با پاورپوینتِ آماده میاد، ما با تحلیلِ زنده و واقعی!» ترانه اشک‌هایش را پاک کرد، لبخندِ شجاعانه‌ای زد و گفت: — «پایه‌ام پیمان! بدو که شاهِ هوندا هیچ‌وقت نمی‌بازه!» تا کله‌ی سحر، بوی جوهرِ ماژیک و صدای خط‌کش کشیدن، انبار کارخانه را پر کرد...
من کارینا دختر و خان دختری که بیشتر پسرای خان‌های ایالات اطراف خواستگارم بودن ولی خب پدرم از دَم به همه جواب رد میداد چون معتقد بود لیاقت من بیشتر از این پسرهاست..... روزگارم به خوشی میگذشت تا اینکه از بخت بدم برادرم پسرخان روستای بالا رو کشت و فرار کرد اونا با قشون به عمارات حمله کردن و منو به خونبست بردن اینقدر مغرور بودم که نه التماس کردم و نه زجه زدم چون من ی خانزاده بودم، ولی بد ماجرا اینجا بود که اصلا نمیدونستم چی در انتظارمه و قراره چه بلایی سرم بیارن تا به خودم اومد جلو در عمارت بودم وقتی در عمارت باز شد منو جلو پای خان انداختن.... و خان دستوری داد که از شنیدنش زحله پاره کردم.....😱😱 برای خوندن ادامه‌ی داستان روی لینک زیر بزنید👇 https://eitaa.com/joinchat/279511303C487bad4b6d
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کسی که از پشت به بقیه خنجر میزنه خودش تیز ترین خنجر رو میخوره. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌌 شب بخیر به دل‌های خسته امشب سهم دلتان آرامش، سهم چشمانتان خوابی شیرین و سهم فردایتان لبخند باشد. 🌙🌿 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_TEB | 🍎 باران طب ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
صبح بخیر 🌿 هر صبح، فرصتی تازه‌ست برای نوشتن یک حکایت زیبا از زندگی... امروزت پر از اتفاق‌های خوب و دلِ آرام 🌸☀️ صبح‌تون بخیر و دلتون روشن 🤍 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ