eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
22.9هزار دنبال‌کننده
691 عکس
587 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
شب بخیر 🌙✨ هر شب، پایان یک حکایت نیست؛ گاهی آرام‌ترین شب‌ها، مقدمه‌ی زیباترین اتفاق‌های فردایند… دل‌تون رو به خدا بسپارید و با خیالِ خوب به خواب برید. 🤍 شبتون آرام و پر از قصه‌های شیرین 🌌 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌱 صبح بخیر 🌱 صبح یعنی یک فرصت تازه؛ برای جبرانِ دیروز، ساختنِ امروز و امید داشتن به فردا... امیدوارم امروز، دلتان آرام، لبخندتان ماندگار و قدم‌هایتان پر از خیر و برکت باشد. ☀️🌿 صبح‌تون بخیر و دلتون روشن 🌸 . 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
​🎙️ سخن بزرگان: ارزشِ اصالت و سنجیده‌سخنی ​«سکوتِ از روی حکمت، بسیار باارزش‌تر و شنیدنی‌تر از سخنانی است که تنها برای پر کردنِ فضای خالی بر زبان جاری می‌شوند.» — سقراط 🏛️✨ ​این حکمت عمیق به ما یادآوری می‌کند که وزن و اعتبارِ هر فرد، به سنجیدگیِ کلام و پختگیِ سکوتِ اوست. کلماتِ بی‌هدف تنها انرژیِ روح را هدر می‌دهند، درحالی‌که سخنِ به‌موقع و از روی درایت، می‌تواند گره‌های بزرگ را بگشاید. 🏆⚡ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
📜 ضرب‌المثل: «آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی» این ضرب‌المثل را وقتی به کار می‌برند که ظاهر و تشریفات یک کار زیاد باشد، اما نتیجه و اصلِ کار ناچیز یا هیچ باشد. قدیم‌ترها در مهمانی‌ها و خانه‌های اعیان، وسایل پذیرایی و تشریفات اهمیت زیادی داشت. وقتی برای سفره و پذیرایی، ظرف و ظروف و خدمه فراوان بود اما در نهایت چیزی برای خوردن و پذیرایی وجود نداشت، این تعبیر به زبان مردم افتاد: «آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی!» یعنی همه‌چیز از دور پرزرق‌وبرق و باشکوه به نظر می‌رسد، اما وقتی به اصل ماجرا می‌رسیم، چیزی در بساط نیست. 🔸 کاربرد امروزی: مثلاً درباره کسی که مدام از برنامه‌ها و موفقیت‌های بزرگش حرف می‌زند، کلی وعده می‌دهد و ظاهر کار را شلوغ می‌کند، اما در عمل هیچ نتیجه‌ای ندارد، می‌گویند: «اینم شده آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی!» 😄 پیام ضرب‌المثل: ظاهر زیبا و حرف‌های بزرگ، بدون عمل و نتیجه، ارزشی ندارد؛ اصلِ کار، نتیجه‌ای است که از آن به دست می‌آید. 🌱 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
​📚 حکایت : دو همسفر و درخت جادویی دو مرد در کویری سوزان همسفر بودند و از فرط تشنگی و خستگی توان راه رفتن نداشتند. ناگهان در میان شن‌ها به درختی سرسبز رسیدند که سایه‌ای پهناور داشت، اما هیچ میوه‌ای بر شاخسارش دیده نمی‌شد. مسافر اول رو به آسمان کرد و با ناسپاسی گفت: «این دیگر چه درخت بی‌خاصیتی است! نه میوه‌ای دارد که سیرمان کند و نه باری که ثروتمندمان سازد!» و سپس زیر سایه‌اش دراز کشید. ​مسافر دوم اما دست بر ساقه درخت کشید و گفت: «سپاس که در این بیابان سوزان، سایه‌ای بخشیدی تا جان بگیریم.» او در سایه درخت استراحت کرد، اندکی خاکِ مرطوبِ زیر درخت را کنار زد و ناگهان به چشمه‌ای کوچک از آب زلال رسید! مسافر اول که غرق در شکایت بود از آب محروم ماند، اما مسافر دوم سیراب شد. رازِ زندگی همین است؛ کسانی که در هر شرایطی قدردانِ نعمت‌های کوچک باشند، راه‌های پنهانِ برکت را خواهند یافت. 🌳💧🌾 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
کل‌کل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت هفدهم از ۲۰ خواستگاری غیرمنتظره و کادوی رازآلود! از سالن همایش‌های استان
کل‌کل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت هجدهم از ۲۰ افتتاح شرکت و کل‌کل بر سرِ دکوراسیون! یک ماه از آن شبِ خاطره‌انگیز و سورپریزِ استاد شریفی گذشته بود. حالا اردیبهشت‌ماه به نیمه رسیده بود و نسیمِ خنک بهاری، بوی شکوفه‌های اقاقیا را توی خیابان مطهری پخش می‌کرد. دقیقاً طبقه سومِ یک ساختمانِ اداریِ شیک و نوساز، تابلوی برنجی و درخشانی جلوی در نصب شده بود: «شرکت خدمات مالی و حسابداری امیری و حسینی» من با همان کاپشنِ چرمِ قهوه‌ای بابا که حالا یک پیراهنِ یقه دیپلماتِ مشکی زیرش پوشیده بودم، وسطِ سالنِ خالیِ دفتر ایستاده بودم. کامران هم یک جعبه‌ی بزرگِ زونکن و دو تا جعبه شیرینیِ دانمارکی زیر بغلش زده بود و با شلوارهای پارچه‌ای و کتانی‌های سفیدش دور دفتر می‌چرخید. — «پیمان! داداش اینجا رسماً تهِ باکلاسه! فقط بگو ببینم اتاقِ من کجاست؟ من قرار شد مسئولِ بایگانی و سفارشِ سمبوسه‌ها بشم دیگه؟!» خندیدم و زدم روی شانه‌اش: «کامران‌خان! تو مدیرِ ارشدِ تدارکاتی! فقط مواظب باش بوی سمبوسه‌هات آبروی شرکتِ مالی رو نبره!» همان‌لحظه صدای تق‌تقِ کفش‌های لژدار روی سرامیک‌های لابی پیچید. ترانه با یک مانتوی کرم‌رنگِ فوق‌العاده شیک، شالِ قهوه‌ایِ ست و یک عینکِ آفتابی که بالای سرش زده بود وارد شد. دو تا طراحِ دکوراسیونِ داخلی هم پشت سرش با متر و کاتالوگ‌های رنگی می‌آمدند. ترانه کیفِ چرمی‌اش را گذاشت روی میزِ کنفرانس، نگاهی با غرور و شیطنت به من انداخت و گفت: — «سلام بر شریکِ محترم! می‌بینم که زودتر از من اومدی تا جا خوش کنی! خب مهندس حسینی، آماده‌ای برای انتخابِ دکوراسیونِ اتاقِ مدیریت؟» دست‌هام را کردم توی جیبم، رفتم تا یک متری‌اش و با نیشخندِ همیشگی‌ام گفتم: — «سلام خانمِ مدیرعامل! بله که آماده‌ام. فقط امیدوارم نیامده باشی اینجا رو هم مثل اون ۲۰۶ آلبالوییت، سرتاسر قرمز و نازنازی کنی!» ترانه چشم‌های درشتش را چرخاند، عینک را داد روی چشمش و رو کرد به طراحان دکوراسیون: — «آقایون! لطفاً برای اتاقِ جناب حسینی، یک مبلِ چرمیِ سنگینِ قهوه‌ای با طرحِ چوبِ گردو بزنید تا به کاپشنِ چرمشون بیاد! اما سالنِ اصلی باید کاملاً مدرن، با نورپردازیِ مخفیِ قرمزِ آلبالویی باشه!» من پرید وسط حرفش: — «نورپردازیِ قرمز؟! خانمِ امیری! اینجا شرکتِ حسابداریه یا ایستگاهِ اتوبوسِ ۲۰۶؟! مراجعین ما مدیرانِ صنایع هستن، با دیدنِ نورِ قرمز فکر می‌کَنن وارد پیستِ تک‌چرخ‌زنیِ هوندا ۱۲۵ شدن!» طراحان دکوراسیون که مانده بودند بین کل‌کل‌های ما چه بگویند، لبخندِ ملس زیر لب زدند. ترانه خنده‌ی بلند و نازداری کرد، امد جلوتر، لبه‌ی یقه‌ی پیراهنم را صاف کرد و با صدای پچ‌پچ‌وار و پر از عشقی گفت: — «پیمان‌خان... کم کل‌کل کن! مگه یادت رفته که ۵۱ درصدِ سهامِ عشقِ این شرکت مالِ منه؟!» دستش را توی دستم گرفتم، نگاهی عمیق به چشم‌هایش انداختم و گفتم: — «سهامِ عشق صددرصدش مالِ توئه ترانه خانم... اما رنگِ دیوارهای سالن باید سفید-سرمه‌ای باشه، به یادِ اون مقواهای کنفرانس که نمره ۲۰ گرفتیم!» ترانه یک‌باره مکث کرد، نگاهی به چشم‌هایم انداخت و لبخندِ شیرینی روی لب‌هایش نشست: — «سفید-سرمه‌ای... آره! یادگاریِ اولین روزی که پشتِ هوندا نشستم و از ترس جیغ کشیدم!» کامران از آن‌طرفِ سالن با دو تا استکان چای داغ آمد جلو: — «خب شرکای محترم! کل‌کلِ دکوراسیون تموم شد؟ بیاین چای بخورید که اولین مشتریِ واقعی پشتِ خطه!» من و ترانه با تعجب برگشتیم سمتِ کامران: «مشتری؟!» کامران گوشیِ تلفنِ ثابتِ دفتر را گرفت سمتمان: — «آره... از شرکتِ قطعات‌سازیِ شمال! می‌گن یک اختلاس و انحرافِ مالیِ بزرگ دارن و فقط اسمِ "تیمِ حسینی و امیری" رو شنیدن که می‌تونه حلش کنه!» ترانه نگاهی پر از هیجان به من انداخت، سوئیچِ ۲۰۶ آلبالویی‌اش را از کیفش درآورد و گفت: — «خب شاهِ هوندا! اولین مأموریتِ رسمیِ شرکتمون شروع شد! با هوندا می‌ریم یا ۲۰۶؟!» من سوئیچِ هوندا را درآوردم و گفتم: «تو با ۲۰۶ برو پرونده‌ها رو بیار، من با هوندا جاده رو برات باز می‌کنم!»...
🌙 شب بخیر 🌙 گاهی باید تمام اتفاقات روز را پشت سر گذاشت، چشم‌ها را بست و به خودمان گفت: «هرچه شد، گذشت... فردا دوباره فرصتِ شروع کردن داریم.» امشب دلتان را از نگرانی‌ها خالی کنید و آرامش را مهمان قلبتان کنید. شبتان آرام، خوابتان شیرین و فردایتان پر از اتفاق‌های خوب. 🤍✨ شب بخیر 🌙🌿 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌅 صبح بخیر | کانال حکایت صبح یعنی یک فرصت تازه برای نوشتن ادامه‌ی قصه‌ای که اسمش زندگیه... 🍃 امروزت رو با دلِ روشن شروع کن؛ شاید قشنگ‌ترین حکایت زندگی‌ات از همین امروز آغاز بشه. ✨ صبح بخیر، روزتون پر از اتفاق‌های خوب 🌱 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
📖 حکایت ؛ مغازه‌ای که چیزی نمی‌فروخت در انتهای یک بازار قدیمی، مغازه کوچکی بود که هیچ تابلویی نداشت. مردی هر روز صبح درِ مغازه را باز می‌کرد و تا شب همان‌جا می‌نشست. مردم تعجب می‌کردند، چون هیچ کالایی برای فروش نداشت. یک روز جوانی وارد شد و پرسید: «اینجا چه می‌فروشید؟» مرد گفت: «هیچ چیز.» جوان خندید و گفت: «پس چرا مغازه باز می‌کنید؟» مرد جواب داد: «چون آدم‌ها گاهی به جایی احتیاج دارند که بتوانند چند دقیقه بدون اینکه چیزی بخرند، بنشینند.» جوان گفت: «یعنی درآمدی ندارید؟» مرد گفت: «گاهی یک نفر می‌آید و فقط حرف می‌زند. یکی گریه می‌کند. یکی چند دقیقه سکوت می‌کند. یکی هم بعد از مدت‌ها لبخند می‌زند.» جوان پرسید: «و این برای شما کافی است؟» مرد گفت: «همه چیز را نمی‌شود با پول اندازه گرفت.» سال‌ها گذشت و آن مغازه کوچک، تبدیل به جایی شد که مردم برای چند دقیقه آرامش به آن سر می‌زدند. پند: گاهی ارزشمندترین کاری که برای یک انسان می‌توانیم انجام دهیم، این است که بدون قضاوت، فقط جایی برای شنیده شدنش باشیم. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
​✨ ضرب‌المثل روز ​«کار را که کرد؟ آن که تمام کرد!» 💎 ​ریشه و مفهوم ضرب‌المثل: این ضرب‌المثل اصیل ایرانی بر اهمیتِ پایداری، استمرار و به سرانجام رساندن کارها تأکید دارد. بسیار پیش می‌آید که افراد کاری را با شور و هیجان فراوان آغاز می‌کنند، اما در میان راه به دلیل خستگی، دلسردی یا موانع کوچک، آن را نیمه‌کاره رها می‌سازند. حکمت این عبارت آن است که ارزش واقعیِ هر تلاش، ایده‌پردازی یا برنامه‌ریزی، تنها در نتیجهٔ نهایی و به پایان رساندنِ درستِ آن سنجیده می‌شود. پس نباید به شروع‌های پرضجه مغرور شد، بلکه باید پایانی نیکو ساخت. 🌾🏁💪 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
​📚 حکایت : رازِ پیرمرد و سنگ‌تراش در روزگاران قدیم، سنگ‌تراش جوانی از کار سخت و درآمد کم خود خسته شده بود و مدام به حال ثروتمندان حسرت می‌خورد. روزی پیرمرد فرزانه‌ای از کنار او گذشت. جوان با ناله گفت: «ای پیرمرد، چرا روزگار با من چنین است؟ من تمام روز سنگ‌های سخت را می‌شکافم اما همچنان فقیرم، درحالی‌که حاکم بر تخت نرم می‌نشیند!» ​پیرمرد چکش را از دست جوان گرفت، ضربه‌ای آرام بر سنگ زد و گفت: «ای جوان، سنگ سخت با یک ضربه سنگین نمی‌شکند، بلکه با صدها ضربه متوالی و صبورانه شکاف برمی‌دارد. تو نباید کیفیتِ ضرباتِ صبوری را ندیده بگیری. حاکم نیز روزی با صبوری و تحملِ سختی‌های مسیر به آن جایگاه رسیده است. ارزشمندیِ تو در تلاشی است که تسلیم سختی‌ها نمی‌شود، نه در آسایشی که بدون رنج به دست آید.» جوان درس بزرگی گرفت و با انگیزه‌ای تازه به کارش ادامه داد. 🔨🗿📜 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🔴 پارت اول: پیشنهاد وسوسه‌انگیز همه‌چیز از آن شب بارانی و لعنتی شروع شد. ساعت از ۱۲ گذشته بود و صدای کوبیده شدن قطرات باران به شیشه پنجره، سکوت سنگین خانه را می‌شکست. من و آرش تازه از آن مهمانی شلوغ برگشته بودیم؛ مهمانی‌ای که تمام طول شب، حس می‌کردم نگاه‌های سنگینش لحظه‌ای از روی من برداشته نمی‌شود. وقتی وارد خانه شدیم، آرش که کمی زیاده‌روی کرده بود، بدون هیچ حرفی سمت کاناپه رفت و چند دقیقه بعد صدای نفس‌های سنگینش نشان می‌داد خوابش برده. من ماندم و یک خانه تاریک و احساسی مبهم که مثل خوره به جانم افتاده بود. چراغ‌های سالن را خاموش کردم و به طرف اتاق خواب رفتم. فقط نور ملایم قرمز‌رنگی از آباژور کنجی سالن روی زمین افتاده بود. کلید در اتاق را چرخاندم و رفتم داخل. هنوز در را کاملاً نبسته بودم که ناگهان صدای پا و نفس‌های گرمی را درست پشت سرم و کنار گوشم احساس کردم! بدنم قفل شد. نفسم تو سینه حبس شد و دستم روی دستگیره در لرزید. قبل از اینکه بتوانم جیغ بکشم، دستی گرم و مردانه جلوی دهانم را گرفت و زمزمه‌ای زیر گوشم پیچید: «هیچ صدایی ازت درنیاد... اگر جیغ بزنی همه‌چیز خراب میشه!» چشم‌هایم را از ترس بستم. او آرش نبود... لحن حرف زدنش، عطر تلخ و گران‌قیمتش و انرژی که داشت، اصلاً شباهتی به آرش نداشت. اون رفیق صمیمی آرش بود که امشب با ما به خانه آمده بود تا شب را بماند! 🛑برا ادامه اش بزن رو لینک زیر ⭕️ https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58