هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
‼️ وقتی نه سرمایه داری
نه شرایط بیرون از خونه کار کردن 🥺
این آموزش دقیقاً برای توئه 👇
🍡 آموزش شیرینی پرفروش (موچی)
🟢 بدون نیاز به فر
🟢 فقط روزی ۲ ساعت
🟢 مناسب کسب درآمد از خونه
💬 داخل کانال:
✔️ ویدیو کامل طرز تهیه
😍 خیلیا با همین آموزش شروع کردن
👇ورود رایگان به کانال
https://eitaa.com/joinchat/2920744433C842e326165
📚 حکایت : رازِ پیرمرد و سنگتراش
در روزگاران قدیم، سنگتراش جوانی از کار سخت و درآمد کم خود خسته شده بود و مدام به حال ثروتمندان حسرت میخورد. روزی پیرمرد فرزانهای از کنار او گذشت. جوان با ناله گفت: «ای پیرمرد، چرا روزگار با من چنین است؟ من تمام روز سنگهای سخت را میشکافم اما همچنان فقیرم، درحالیکه حاکم بر تخت نرم مینشیند!»
پیرمرد چکش را از دست جوان گرفت، ضربهای آرام بر سنگ زد و گفت: «ای جوان، سنگ سخت با یک ضربه سنگین نمیشکند، بلکه با صدها ضربه متوالی و صبورانه شکاف برمیدارد. تو نباید کیفیتِ ضرباتِ صبوری را ندیده بگیری. حاکم نیز روزی با صبوری و تحملِ سختیهای مسیر به آن جایگاه رسیده است. ارزشمندیِ تو در تلاشی است که تسلیم سختیها نمیشود، نه در آسایشی که بدون رنج به دست آید.» جوان درس بزرگی گرفت و با انگیزهای تازه به کارش ادامه داد. 🔨🗿📜
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🔴 پارت اول: پیشنهاد وسوسهانگیز
همهچیز از آن شب بارانی و لعنتی شروع شد. ساعت از ۱۲ گذشته بود و صدای کوبیده شدن قطرات باران به شیشه پنجره، سکوت سنگین خانه را میشکست. من و آرش تازه از آن مهمانی شلوغ برگشته بودیم؛ مهمانیای که تمام طول شب، حس میکردم نگاههای سنگینش لحظهای از روی من برداشته نمیشود.
وقتی وارد خانه شدیم، آرش که کمی زیادهروی کرده بود، بدون هیچ حرفی سمت کاناپه رفت و چند دقیقه بعد صدای نفسهای سنگینش نشان میداد خوابش برده. من ماندم و یک خانه تاریک و احساسی مبهم که مثل خوره به جانم افتاده بود.
چراغهای سالن را خاموش کردم و به طرف اتاق خواب رفتم. فقط نور ملایم قرمزرنگی از آباژور کنجی سالن روی زمین افتاده بود. کلید در اتاق را چرخاندم و رفتم داخل. هنوز در را کاملاً نبسته بودم که ناگهان صدای پا و نفسهای گرمی را درست پشت سرم و کنار گوشم احساس کردم!
بدنم قفل شد. نفسم تو سینه حبس شد و دستم روی دستگیره در لرزید.
قبل از اینکه بتوانم جیغ بکشم، دستی گرم و مردانه جلوی دهانم را گرفت و زمزمهای زیر گوشم پیچید: «هیچ صدایی ازت درنیاد... اگر جیغ بزنی همهچیز خراب میشه!»
چشمهایم را از ترس بستم. او آرش نبود... لحن حرف زدنش، عطر تلخ و گرانقیمتش و انرژی که داشت، اصلاً شباهتی به آرش نداشت. اون رفیق صمیمی آرش بود که امشب با ما به خانه آمده بود تا شب را بماند!
🛑برا ادامه اش بزن رو لینک زیر ⭕️
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
🌙 شب بخیر | کانال حکایت
هر روز، حکایتیست که با طلوع آغاز میشود و شب به پایان میرسد...
امشب غصههای امروز را به خدا بسپار و با خیال راحت چشمهایت را ببند؛ فردا هنوز نوشته نشده. 🌙✨
شب بخیر، دلتون آرام و خوابتون شیرین 🤍
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ