eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
22.3هزار دنبال‌کننده
680 عکس
580 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
جوان ترین کارآفرین ایران که درامد روزانه بالای ۱۰۰ میلیون تومان داره🏆 📌محمد ابهری در سن ۱۸ سالگی با یک شغل اینترنتی به درآمد میلیاردی حلال رسیده💸 و تا الان به +۱۰ هزار نفر این مهارت رو آموزش داده و به درآمد رسونده ✅ به تازگی در ایتا کانال زده و داره آموزش درآمدزایی با موبایل میده👇 (فاصله تو با درامد میلیاردی فقط عصویت در این کانال هست) https://eitaa.com/joinchat/2627535619Cb282a56268
📌این آخرین باری هست که کانال استاد رو میذارم سریع عضو بشید✅
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر که طمع در نانِ دیگران بست نانِ خود از دست بداد. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
کل‌کل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت هجدهم از ۲۰ افتتاح شرکت و کل‌کل بر سرِ دکوراسیون! یک ماه از آن شبِ خاطره‌
کل‌کل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت نوزدهم از ۲۰ (یکی مانده به آخر) مأموریت در جاده شمال و غولِ آخرِ پرونده! بارانِ اردیبهشتیِ جاده چالوس، شیشه‌های ۲۰۶ آلبالویی را خیس کرده بود. برف‌پاک‌کن‌ها با ریتمِ تندی چپ و راست می‌رفتند و بوی خاکِ نم‌خورده و جنگل‌های سرسبز، فضای داخلِ ماشین را پر کرده بود. این‌بار برخلاف همیشه، من پشتِ فرمانِ ۲۰۶ آلبالویی نشسته بودم و ترانه صندلیِ شاگرد تکیه داده بود. لپ‌تاپش روی پایش باز بود و داشت پرونده‌ی اختلاسِ ۵۰ میلیاردیِ شرکتِ «قطعات‌سازیِ شمال» را آنالیز می‌کرد. کامران هم با هوندای من که آن را پشتِ یک وانتِ کفی کرایه کرده بودیم تا شمال آورده بود، کمی عقب‌تر در حال حرکت بود! ترانه عینکِ مطالعه‌اش را روی دماغش جابه‌جا کرد، نگاهی مضطرب به مانیتور انداخت و گفت: — «پیمان... این پرونده خیلی کثیف‌تر از چیزیه که فکرش رو می‌کردیم. مدیر مالیِ قبلیِ شرکت، تمام اسنادِ خریدِ مواد اولیه رو با کدهای جعلی ثبت کرده. اگه نتونیم توی جلسه هیئت‌مدیره تا ساعت ۲ بعدازظهر سندِ ردخور پیدا کنیم، تمام جرم‌ها می‌فته گردنِ مدیرعاملِ بی‌خبر!» من دنده را دادم معکوس، با یک فرمانِ نرم ۲۰۶ را از پیچِ تندِ جاده رد کردم و با لحنِ خونسرد اما جدی‌ام گفتم: — «ترانه خانم! فکر کردی شاهِ هوندا و مهندس امیری برای کارهای کوچک پا شدن اومدن شمال؟! اون مدیر مالیِ متخلف هرچقدر هم دورخور زده باشه، یادش رفته که ما دوره هکِ سهراب رو پشتِ سر گذاشتیم! اون فاکتورهای صوری که نشونت دادم رو باز کن...» ترانه سریع فایلی را باز کرد. من همان‌طور که حواسم به جاده بارانی بود، گفتم: — «شماره سریالِ فاکتورها رو نگاه کن! تاریخ‌هاش با روزهای تعطیلِ رسمیِ سالِ قبل یکی درمیاد. هیچ کارخانه‌ای توی روزِ عاشورا و عید نوروز قطعه تحویل نمی‌گیره! این یعنی همه‌ی اون خریدهای ۵۰ میلیاردی کاغذی بوده!» ترانه یک‌باره چشم‌هایش درخشید، پرید و روی گونه‌ی من یک بوسه‌ی سریع کاشت: — «وای پیمان! تو نابغه‌ای! چطوری متوجهِ تاریخ‌های تقویم شدی؟!» من با نیشخندِ لاتی‌ام دستی به یقه‌ام کشیدم: — «ما اینیم دیگه خانمِ امیری! راننده ۲۰۶ بودن فقط گاز دادن نیست، حواسِ جمع می‌خواد!» ساعت ۱:۴۵ بعدازظهر. سالن کنفرانسِ کارخانه قطعات‌سازیِ شمال (نوشهر). فضای جلسه فوق‌العاده متشنج بود. اعضای هیئت‌مدیره دورِ یک میزِ بیضی‌شکلِ بزرگ نشسته بودند. مدیر مالیِ متخلف، مردی ۵۰ ساله با کت‌وشلوارِ گران‌قیمت و چهره‌ای حق‌به‌جانب، داشت گزارشِ دروغینش را ارائه می‌داد و می‌گفت که پول‌ها به دلیل نوساناتِ بازار سوخت شده است! درِ سالن یک‌باره باز شد. من و ترانه با کیف‌های چرمی و زونکن‌های سرمه‌ای وارد شدیم. کامران هم پشت سر ما با همان کلاه کاسکتِ آبیِ هوندا زیر بغلش آمد تو! مدیر مالی با غیظ گفت: «شماها کی هستید؟! وسط جلسه رسمی چطور راهتون دادن تو؟!» ترانه رفت انتهای میز، صاف و محکم ایستاد. زونکن را باز کرد و با صدایی پر از ابهت و قاطعیت گفت: — «ما تیمِ بازرسی و ارزیابیِ مالیِ امیری و حسینی هستیم! و اومدیم بگیم که هیچ نوسانِ بازاری در کار نبوده، بلکه ۵۰ میلیارد تومان حسابِ این شرکت به سه حسابِ شخصی در بانک‌های ترکیه منتقل شده!» مدیر مالی رنگش مثل گچ سفید شد: «چی؟! این اتهامات چیه... مدرکتون کو؟!» من رفتم جلو، پروجکشن را روشن کردم و نمودارِ انحرافِ تاریخ‌های فاکتورها را روی پرده انداختم. با ماژیکِ قرمز روی پرده خط کشیدم و گفتم: — «مدرک دقیقاً همینجاست جنابِ مدیر! تمام فاکتورهای شما توی روزهای تعطیلِ رسمی صادر شده! دستگاه‌های شما توی این روزها خاموش بودن. چطوری مواد اولیه تحویل گرفتید؟!» اعضای هیئت‌مدیره از جا نیم‌خیز شدند! مدیرعاملِ شرکت رفت بالای سرِ مدیر مالی متخلف و داد زد: «سریع نگهبانی رو خبر کنید!» مدیر مالی که دید همه‌چیز لو رفته، کیفش را برداشت و خواست از درِ پشتیِ سالن فرار کند! او پرید بیرون و سوارِ ماشینش شد تا در برود. کامران داد زد: «پیمان! داره فرار می‌کنه!» من سوئیچِ هوندا را از جیبم درآوردم، داد زدم: «کامران! هوندا رو بریم!» من و ترانه دویدیم توی محوطه. من پرید پشتِ هوندای ۱۲۵، ترانه هم پرید پشت سر من! «هندل اول... قارررر!» با یک تک‌چرخِ وحشی و گازِ بلند، وسط باران پریدیم دنبالِ ماشینِ مدیر متخلف! توی جاده خیسِ انبار، با موتور جلوی ماشینش پیچیدم و او مجبور شد پایش را روی ترمز بکوبد و متوقف شود. نگهبان‌های کارخانه رسیدند و او را دستگیر کردند! توی باران، ترانه از موتور پیاده شد، موهای خرماییِ نم‌خورده‌اش دور صورتش پخش شده بود. پرید بغلِ من و قاه‌قاه خندید:
باران | پند و حکایت 📚
کل‌کل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت نوزدهم از ۲۰ (یکی مانده به آخر) مأموریت در جاده شمال و غولِ آخرِ پرونده!
کل‌کل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت بیستم (قسمت پایانی) عروسیِ شاهِ هوندا و ۲۰۶ آلبالویی! شهریورماه ۱۳۸۶، هوای عصرگاهیِ باغ‌تالاری در شمال تهران مطبوع و خنک بود. بوی گل‌های رزِ سفید و یاس تمام فضای باغ را پر کرده بود. وسط پیاده‌رویِ سنگ‌فرش‌شده، دو وسیله‌ی نقلیه کنار هم پارک شده بودند که تمام مهمان‌ها با دیدنشان دست می‌زدند و عکس می‌گرفتند: یک پژو ۲۰۶ آلبالوییِ برق‌افتاده که با تورهای سفید و گل‌های رزِ قرمز تزئین شده بود، و درست کنارش، یک هوندا ۱۲۵ قرمزِ نوستالژیک که روی جک وسط ایستاده بود و یک پاپیونِ پارچه‌ایِ بزرگِ سفید روی کیلومترش بسته شده بود! روی پلاکِ تزیینیِ پشتِ هوندا نوشته شده بود: پایانِ کل‌کل - 1386. من با یک کت‌وشلوارِ دامادیِ سرمه‌ایِ بسیار شیک و موهای مرتب‌شده، جلوی درِ ورودیِ باغ ایستاده بودم. کامران هم با یک کت‌وشلوارِ طوسی که کمی براش بزرگ بود، با افتخار کنارم ایستاده بود و جعبه‌ی شیرینی را بین مهمان‌ها می‌چرخاند: — «بفرمایید شیرینی! دامادیِ شاهِ هوندامونه! پیمان‌خان بالاخره ۲۰۶ آلبالویی رو سند زد به نامش!» همان‌لحظه، صدای کِل کشیدنِ زن‌ها و تشویقِ بچه‌ها بلند شد. ترانه در لباسِ عروسِ خیره‌کننده و پرچینش، با تورِ بلندی که روی موهای خرمایی‌اش افتاده بود، دست در دستِ پدرش حاج‌آقا امیری از پله‌های عمارت آمد پایین. چشم‌های درشتش زیر تورِ عروس می‌درخشید و لبخندِ شیرین و نازدارش تمام باغ را روشن کرده بود. حاج‌آقا امیری آمد جلو، دستِ ترانه را گذاشت توی دستِ من. نگاهی پر از غرور به هردوی ما انداخت و گفت: — «پیمان‌پسر... روز اول که با موتور دودزات اومدی جلوی دانشگاه، فکر نمی‌کردم یک روزی بشی بهترین شریکِ زندگی و کاریِ دخترم. مواظبِ ترانه‌ی من باش.» من دستِ گرمِ ترانه را محکم توی دستم گرفتم، رو به حاج‌آقا گفتم: — «حاج‌آقا! تا وقتی شاهِ هوندا نفس می‌کشه، نمی‌ذاره آب توی دلِ خانمِ ۲۰۶ تکون بخوره!» موقعِ خطبه‌ی عقد، عاقد صدای رسا پاش شد: — «سرکار خانم ترانه امیری، آیا وکیلم شما را به عقدِ دائمی و همسریِ آقای پیمان حسینی درآورم؟» ترانه زیرچشمی نگاهی به من انداخت، خنده‌ی شیطنت‌آمیزی کرد و با صدای رسا گفت: — «با اجازه بابا، استاد شریفی... و به شرطی که پیمان هیچ‌ وقت راهنما زدن من رو مسخره نکنه... بله!» صدای تشویق و جیغِ مهمان‌ها کل باغ را برداشت! ساعت ۲ بامداد بود. کاروانِ عروسی توی خیابان‌های خلوتِ ولی‌عصر به راه افتاد. بوق‌های ممتدِ ماشین‌ها سکوتِ شب را می‌شکست. همه فکر می‌کردند ماشینِ عروس همان ۲۰۶ آلبالویی است، اما من و ترانه برنامه‌ی دیگری داشتیم! توی تقاطعِ پارک وی، ماشین‌ها ایستادند. من کتِ دامادی‌ام را درآوردم، کاپشن چرمِ قدیمیِ بابا را روی شانه‌ام انداختم. ترانه هم تورِ عروسش را کمی جمع کرد، کلاه کاسکتِ آبیِ نوستالژیک را گذاشت روی سرش! من پرید پشتِ هوندای ۱۲۵ قرمزم. ترانه هم با همان لباسِ عروسِ پُربار و قشنگش، پرید پشتِ سر من و با دو تا دستش کمرم را محکم گرفت! «هندل اول... هندل دوم... هندل سوم: قارررررر!» صدای اگزوزِ هوندا توی خیابان ولی‌عصر پیچید. چرخِ جلوی موتور را چند سانتی‌متر بلند کردم و با یک تک‌چرخِ مشتی و صدای خنده‌های از ته دلِ ترانه، توی دلِ بادِ پاییزیِ تهران گاز دادیم. ترانه کنار گوشم داد زد: — «پیییییمان! عاشقتم شاهِ هوندا!» من هم توی آینه بغلِ هوندا نگاهم را دوختم به چشم‌هایش و داد زدم: — «منم عاشقتم خانمِ ۲۰۶ آلبالویی!» و این‌چنین، کل‌کلِ بزرگِ دانشجوییِ ما، با یک عشقِ ابدی و صدای گازِ هوندا در خیابان‌های تهران به پایان رسید... پایان امیدوارم از خواندن این رمان ۲۰ قسمتی لذت برده باشی.. اگه خوشتون اومده به مدیر بزرگ هلدینگ باران نویسنده جذاب رمان پیام بدین تا رمان ها بیشتر بذارم 😍
نذر هفت یاسین سخت ترین حاجت هارو روا میکنه‼️📿 اگه این نذر رو انجام بدی خدا هر حاجتی داری بر آورده میکنه 🤲 بزن رو کتیبه ها تا دستور العملش رو بهت بگم↙️ 📜📜📜📜📜📜 📜📜📜📜📜📜 بگو خدایا حاجتم رو براورده کن ☝️
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی بزرگ‌ترین ثروت، چیزی نیست که داری… چیزی‌ست که با دلِ بزرگت می‌بخشی. 🤍 چوپانی که آخرین دارایی‌اش را برای یک غریبه فدا کرد، نمی‌دانست آن مسافر چه کسی‌ست… و فردای آن شب، همه‌چیز عوض شد. 👑🐑✨ مهمان‌نوازی شاید ساده به نظر برسد، اما خوبی هیچ‌وقت بی‌پاسخ نمی‌ماند. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
. ‌ هروقت با همسرم قهر میکنم یه تکست از اینجا برمیدارم میزارم بیوم🫂🤍 💍: https://eitaa.com/joinchat/2955609147C6d29c9a0bd 💍: https://eitaa.com/joinchat/2955609147C6d29c9a0bd خوراک بعد دعواس تکساش🥲 ‌‌ .
Rubika : @MrMusics????????909_96100138232373.mp3
زمان: حجم: 563.9K
‌‌ زنگ موبایل برای گوشیت میخوای؟ زنـگخور های جدید و شیک رسید...🔔📲👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2955609147C6d29c9a0bd زنگخور گوشیتو خفن کن👆🏼➰📲 ‌
حکایت: بامِ بزرگِ کدخدا 🏠❄️ روزی در روستایی، مرد فقیری زندگی می‌کرد که خانه‌ای کوچک و سقفی جمع‌وجور داشت. زمستان که رسید، برف زیادی بارید؛ اما او با چند ضربه‌ی بیل، برف‌های بامش را کنار زد و کار تمام شد. همان روز، کدخدا که خانه‌ای بزرگ و باشکوه داشت، از صبح تا شب مشغول پاک کردن برف‌های پشت‌بام بود. مرد فقیر با تعجب گفت: «کدخدا! شما که همه‌چیزتان بیشتر از ماست، چرا این‌قدر گرفتارید؟» کدخدا خندید و گفت: «پسرجان، هر که بامش بیش، برفش بیشتر!» مرد فقیر فهمید که بزرگی و دارایی، فقط آسایش نمی‌آورد؛ مسئولیت هم به همراه دارد. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎶همیشه که نمیشه آهنگ های تکراری گوش کنی ، اینجا منبع کلیپ های عاشقانه است میتونی برای عشقت بفرستی !💚💙 این تکراری ها خسته کننده شدند ، دیگه کسی این مدلی آهنگ برای عشقش نمی فرسته !😱 ❌بیا اینجا چند تا آهنگ خوشگل و باکلاس گوش کن و به عشقت تقدیم کن :💜👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1919812359C9972123821 ❤️🌷🎋🌷🎋🌷🎋🌷❤️ ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌