eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
22.8هزار دنبال‌کننده
697 عکس
588 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿 ضرب‌المثل: «آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی» معنی: برای کاری، مقدمات و ظاهر زیادی فراهم شود، اما در نهایت اصلِ کار انجام نشود یا نتیجه‌ای نداشته باشد. داستان ضرب‌المثل: در گذشته، در مهمانی‌های رسمی و خانه‌های اعیان، هنگام غذا خوردن تشریفات زیادی وجود داشت. پیش از غذا، خدمه با آفتابه و لگن برای شستن دست‌ها حاضر می‌شدند و وسایل و مقدمات فراوانی برای پذیرایی آماده می‌کردند. گاهی ممکن بود این تشریفات آن‌قدر زیاد باشد که همه تصور کنند سفره‌ای مفصل و رنگین در راه است؛ اما وقتی زمان غذا می‌رسید، خبری از غذای درست‌وحسابی نبود! از همین موقعیت، مردم برای کسانی که ظاهر و مقدمات زیادی دارند اما در عمل چیزی ارائه نمی‌کنند، این جمله را به کار بردند: «آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی!» 🔹 کاربرد: وقتی کسی برای انجام کاری کلی حرف، وسیله، برنامه و تشریفات دارد، اما در نهایت نتیجه‌ای از کارش دیده نمی‌شود، این ضرب‌المثل مناسب است. 💭 پند: ارزش یک کار به سر و صدا و ظاهر آن نیست؛ مهم این است که در پایان، نتیجه‌ای واقعی داشته باشد. گاهی یک کار ساده و بی‌تشریفات، از ده‌ها وعده و نمایش ارزشمندتر است. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🍂روزگار قدیم عجب صفایی داشت... 🍃 روزهایی که ساده بودیم،ساده می‌خندیدیم،اما از ته دل خوش بودیم... بیا؛ شاید اینجا تکه‌ای از گذشته‌ات را پیدا کنی... همان کودکی را پیدا کنی که سال‌هاست در شلوغیِ زندگی گمش کرده‌ای... 🥺❤️ 🔗 https://eitaa.com/joinchat/2291138561C3b476bd35f ♥️ یک کلیک تا خاطرات کودکی...👆👆 مخصوص متولدین دهه ۵۰ ؛ ۶۰ و ۷۰🫴 [همراه با کلی پند و حکایت...]
عبور نکن ⛔️✋ حکایت جالبیه: ✍تاجر، همسر زیبایش را به امانتداریِ قاضی شهر سپرد؛ اما زیبایی خیره‌کننده زن، قلع و قمع پرهیزگاری قاضی را در هم شکست و او را به مسیری کشاند که هیچ‌کس گمان نمی‌کرد... 🔴 جهت دیدن حکایت تکان دهنده کلیک کنید 🔴 جهت دیدن حکایت تکان دهنده کلیک کنید 👈قسمت اول حکایت
📖 حکایت | نانوا و سکه‌ی طلا در شهری کوچک، نانوایی بود که سال‌ها نان مردم را می‌پخت. روزی مرد ثروتمندی وارد نانوایی شد و هنگام خرید، سکه‌ی طلایی از جیبش افتاد؛ اما خودش متوجه نشد. نانوا سکه را پیدا کرد. آن شب تا صبح به سکه نگاه کرد. می‌توانست با آن زندگی‌اش را برای مدتی راحت کند، اما می‌دانست صاحبش روزی برمی‌گردد. صبح روز بعد، مرد ثروتمند با عجله وارد نانوایی شد و گفت: «دیشب سکه‌ای طلا اینجا گم کردم.» نانوا سکه را از جیبش بیرون آورد و گفت: «این همان چیزی‌ست که دنبالش می‌گردی.» مرد از خوشحالی سکه را گرفت و خواست برود. نانوا گفت: «صبر کن.» مرد برگشت. نانوا گفت: «فقط می‌خواستم بدانم اگر من سکه را پس نمی‌دادم، تو چه می‌کردی؟» مرد گفت: «نمی‌دانم... شاید فکر می‌کردم کسی آن را پیدا کرده و برداشته.» نانوا لبخند زد و گفت: «من هم نمی‌دانستم اگر پسش ندهم چه می‌شود؛ فقط می‌دانستم که اگر نگهش دارم، هر بار که به آن نگاه کنم، یادم می‌افتد چیزی دارم که مال من نیست.» مرد لحظه‌ای سکوت کرد و سپس گفت: «تو سکه را به من برگرداندی، اما چیزی باارزش‌تر به من دادی؛ یادآوری کردی که آدم می‌تواند فقیر باشد، اما بی‌نیاز از خیانت زندگی کند.» نتیجه: ارزش انسان به چیزهایی که به دست می‌آورد نیست؛ به چیزهایی‌ست که با وجود تواناییِ برداشتن، باز هم به آن‌ها دست نمی‌زند. 🤍 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
غلام که تازه از شهر رسیده بود با شنیدن صدای باران خودش رو به پشت پنچره رساند و با دیدن این صحنه چنان
غلام به ناچار خودش در خودش شکست رو پذیرفت همون روز با دل شکسته و قلبی که هنوز هم می مرد برای باران به شهر برگشت زن داداش که حسابی مریض شده بود غلام رو راهی کرد .انگار اون هم حس کرده بود تو دل غلام خبرهایی است اما آنقدر مریض و بی حال بود که نمی تونست حتی حرفی بزنه باران که زن عمو رو تو حیات دید صدا زد؛ -زن عمو دورت بگردم چرا بلند شدی کاری داشتی الان میام و خودش را به خونه آنها رساند دستان سرد و خشک زن عمو رو تو دستش گرفت و بوسه ایی به صورتش زد : -دورت بگردم ببخشید امروز کمی سرم شلوغ بود ببخشید زودتر باید بهت سر میزدم . زن عمو که عاشقانه چشم به چشمان سیاه ‌و زیبای او دوخته بود لبخندی زد و گفت : -نه عزیز کار ندارم داشتم غلام رو راه می انداختم . -ععع مگه داداش غلام اومده بود کی ؟ و زن عمو فهمید که باران آنقدر به غلام فکر نمیکنه که حتی او را نمی بینه و با خودش فکر کرد همون بهتر که غلام رفت . حال بنده خدا زن عمو روز به روز بدتر می‌شد باران از اینکه مادر دومش رو داره از دست میده خیلی غمگین و غصه دار بود نازلی موقع از دنیا رفتن باران را به زن عموش سپرده بود اون هم واقعا مادری رو در حق باران تمام کرده بود و حالا رفتنش قلب باران رو می شکست .کنارش نشسته بود و دستان بی روح زن عمو رو تو دستاش گرفته بود و بی سر و صدا بدون اینکه زن عمو متوجه بشود آرام مثل باران نم نم اشک می ریخت زن عمو چشمانش رو به زور باز کرد و سرش رو به سمت باران برد و لبهای خشکش رو تکان داد و چیزی زم زمه کرد اما باران نمی فهمید داره چی میگه و قتی زن عمو چشماش رو بست باران یاد هشت سال پیش افتاد که مادرش همینطور مثل زن عمو چشمانش رو بست و دیگه باز نکرد . غم سنگینی بود احساس می‌کرد دوباره بی مادر شده عمو اسماعیل و مادرش حالا هم زن عمو این داغها برای دل کوچکش خیلی بزرگ و سنگین بود . روز تشیع جنازه زن عمو چشمش که به غلام افتاد با خودش فکر کرد که چند وقتی هست غلام رو ندیده حتی دیگه به زن عمو سر هم نمیزد و باران یادش اومد که چقدر این اواخر زن عمو دل تنگ غلام بود .هرچند مدام پول می فرستاد اما اون خود غلام رو میخواست سر خاک نزدیک رفت تا به غلام بگه میخواس ازش بپرسه که چرا نمی آمد اما حیا اجازه نداد و دوباره بی سر وصدا فقط گوشه ایی ایستاده بود و به زن عمو ی مهربانش که چطور در نبود مادرش و عموش تنها به خاک میره نگاه می‌کرد . رسول طاقت دیدن باران رو نداشت و دلش میخاست خودش رو به باران برسونه و محکم بغلش کنه نزار ه حتی یک قطره اشک از اون چشمان سیاه و زیبا جاری بشه. و مدام دنبال یک فرصت بود خودش رو به باران برسونه تا چند کلام باهاش حرف بزنه بعد خاک سپاری همه رفتن به خانه عمو اما باران نرفت از ‌پد رش خواست اجازه بده تا سر قبر زن عمو که درست کنار قبر مادرش بود کمی بنشینه و با هردو ماد رش کمی خلوت کنه ابراهیم فکر کرد باران به این خلوت نیاز داره و اجازه داد . -باران زود بیایی بابا مردم واسه خاطر ما اومدن زن عموت دختر نداره باید دختری کنی تو ختمش . حرفهای پدرش جان باران رو سوزاند و اشکهاش رو دوباره به صورت مثل ماهش روانه کرد .همانطور که با گوشه ی چارقد مشگی اشک چشاش رو پاک می‌کرد سرش رو به نشانه جواب مثبت تکان داد. -چشم زود میام بخدا
🌿 پند | همه‌چیز را به میل خودت نخواه گاهی آن‌قدر برای تغییر دادن یک آدم، یک اتفاق یا یک شرایط تلاش می‌کنیم که خودمان خسته و دلگیر می‌شویم. فراموش می‌کنیم که بعضی چیزها خارج از اختیار ما هستند و قرار نیست همه‌چیز دقیقاً همان‌طور پیش برود که در ذهنمان ساخته‌ایم. آرامش زمانی شروع می‌شود که بین «چیزی که می‌توانیم تغییر دهیم» و «چیزی که باید بپذیریم» تفاوت بگذاریم. پند: قرار نیست همه‌چیز مطابق خواسته‌ی تو باشد؛ گاهی رها کردنِ چیزی که از اختیار تو خارج است، بزرگ‌ترین قدم برای رسیدن به آرامش است. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
اگه لباسات با مایع لباسشویی میشوری مایع لباسشویی رو داخل جاپودری نریز 😱❌ اینجوری هم لباسشویی خراب میشه هم لباسها تمیز نمیشه😫 بیا یه توووپ😍 بهت یادت بدم که مایع لباسشویی چه جوری و کجای ماشین لباسشویی بریزی 🤌 https://eitaa.com/joinchat/909705397Cf409d9102a اینجا پر از ترفند و 👌
🔵 دوره ۴ میلیونی هوش مصنوعی شد😍 〰️〰️〰️〰️〰️ در ۲ جلسه آنلاین،هوش مصنوعی👇 🔷️ از تو خونه، بدون سرمایه درآمد بساز 🔷️ ساخت عکس و انیمیشن 🔷️ کنار شغلت، یه درآمد دوم راه بنداز 🔸️ فقط با گوشی و هوش مصنوعی🔸️ 🎁 این دوره رو مهمان من هستید 👇 https://formafzar.com/form/6aixf ⚠️ ظرفیت زود تکمیل میشه جا نمونید!🚨
🍃 پند | هر چیزی ارزش جواب دادن ندارد در زندگی با آدم‌هایی روبه‌رو می‌شویم که حرف می‌زنند، قضاوت می‌کنند، بد برداشت می‌کنند و گاهی حتی بدون اینکه چیزی از زندگی ما بدانند، درباره‌مان نظر می‌دهند. اگر قرار باشد برای تک‌تک این حرف‌ها توضیح بدهیم و از خودمان دفاع کنیم، تمام آرامشمان را از دست خواهیم داد. گاهی سکوت، نشانه‌ی ناتوانی نیست؛ نشانه‌ی این است که فهمیده‌ایم بعضی بحث‌ها ارزش وقت و انرژی ما را ندارند. قرار نیست همه را قانع کنیم که آدم خوبی هستیم. کسانی که واقعاً ما را می‌شناسند، نیازی به توضیح ندارند و کسانی که تصمیم گرفته‌اند بد برداشت کنند، با هزار توضیح هم نظرشان عوض نمی‌شود. گاهی بهترین پاسخ به یک حرف نادرست، ادامه دادن مسیر درست خودمان است. 🌿 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ