2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#حکایت_قدیمی
قسمت اول
حکایت قاضی و همسر زیبای بازرگان
در دوران سلطنت سلطان غزنوى مردى بازرگان از سرزمين آذربايجان روانهٔ هندوستان شد و چون به شهر غزنين رسيد آب و هواى آنجا را پسنديد و قصد اقامت کرد و در بازار حجرهاى گرفت و مشغول تجارت شد.
آن بازرگان به قدرى به کار خود وارد بود که طولى نکشيد از داد و ستدى که مىکرد سرمايه زيادى فراهم آورد.
چون تنها بود تصميم به ازدواج گرفت و دختر يکى از تجار شهر را به همسرى اختيار کرد.
روز به روز بر اهميّت و اعتبار او افزوده شد، بهطورى که در زمره معروفترين بازرگانان شهر قرار گرفت و با هندوستان به مبادله کالاى تجارى پرداخت.
پس از چندى به هوس افتاد که از نزديک با تجار هندى آشنا شود. ولى تنها نگرانى وى دورى از همسرش بود و از طرفى شخص طرف اعتمادى نداشت که زنش را به دست او بسپارد. از اين رو مسافرت خود را به عقب انداخت تا شايد بتواند فکرى به حال همسرش بکند.
روزى به فکرش رسيد که چطور است زنش را به دست قاضى شهر غرنين که در امانت و صداقت مشهور مىباشد بسپارد و با خيال آسوده به هند سفر کند.
به اين نيّت به خانهٔ قاضى رفت و پس از اداء احترام گفت:
– ‘اى مرد خدا و اى آيت صداقت و درستکاري، کمترين بندهٔ شما که از بازرگانان سرشناس هستم قصد سفر هندوستان کردهام و چون همسر جوان و زيبائى دارم مىترسم او را تنها بگذارم و ضمناً چون غريب هستم و کسى را هم ندارم که عيالم را بهدست او بسپارم تا از وى مواظبت کند، نظر به اينکه شهرت آن جناب را شنيدهام، خواستم اجازه فرمائيد در مدت غيبت من زير سايه مبارک باشد تا من با خيال آسوده به اين سفر دور و دراز اقدام کنم.’
قاضى بىدرنگ خواهش بازرگان را پذيرفت...
اگر تازه به جمع مون اضافه شدی رو گزینه پیوستن بزن تا گم مون نکنی بعدش قسمت دوم که آبی رنگه رو لمس کن بری قسمت بعدی..
قسمت دوم ...
⛔️کپی_حرام
💯خواندنی ترین حکایتهای قدیمی را اینجا بخوانید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
توی بچگی یه دوربین داشتیم که هر چند وقت یه بار
باهاش عکس می گرفتیم. روزگار خوشی بود. ایام به کام. پوشیدن بهترین لباس واسه وایسادن جلوی یه لنز چه ذوقی داشت.
ژشتای تکراری و ساده.
پیدا کردن قشنگ ترین و پر نورترین جای خونه.
جوری که نه عکس بسوزه نه سیاهی صورتو بپوشونه.
زمان گذشت،زمین چرخید و یهویی همه مدرن شدن.فیلمهای حلقوی جای خودشونو به دیجیتالیای پر زرق و برق دادن.
یاد باد آن روزگاران، یاد باد
💯 کانال دنیای قدیم ایتا👇
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
ما يك عذر خواهى به خودمان بدهكاريم!
براى تمام وقتهايى كه مى دانستيم!قدرمان را نميدانند!
اما باز محبت كرديم!
مى دانستيم حقيقت را نمى گویند!
اما باز وانمود كرديم كه باور مى كنيم تا خجالت نكشند!
ما به خودمان يك عذر خواهى بدهكاريم براى تمام وقتهايى كه سكوت كرديم!
💯دههپنجاهیا،شصتیاوهفتادیهایایتا
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
#حکایت_قدیمی
قسمت دوم
قسمت اول اینجا کلیک کنید
...قاضى بىدرنگ خواهش بازرگان را پذيرفت و قرار شد پس از فراهم شدن وسايل سفر، همسرش را به دست قاضى بسپارد. چند روز بعد مبلغى پول در اختيار همسرش گذاشت تا در مدت غيبت او بتواند هر چه لازم دارد تهيه کند. سپس او را به خانهٔ قاضى برد و بهدست قاضى سپرد و با چشمى گريان و دلى بريان از او خداحافظى کرد و به سوى کشور هند عزيمت نمود.
زن بازرگان که بسيار صاحب جمال بود، در اتاق مخصوصى که قاضى در اختيارش گذاشته بود تمام اوقات خود را به عبادت و نيايش به درگاه خدا مىگذارنيد. تا آنکه روزى قاضى پرهيزکار احساس کرد که سخت شيفته و فريفتهٔ جمال دلآراى زن بازرگان گشته و از اينکه چنين زنى نصيب بازرگان غريبى شده بسيار ناراحت بود.
قاضى در صدد برآمد که افکار درونى خود را براى زن بازرگان بيان کند ولى حضور همسر خودش در خانه مانع بزرگى محسوب مىشد.
از قضا روزى همسر قاضى براى انجام کارى از خانه بيرون رفت و قاضى هم هر يک از خدمتکاران را به بهانهاى از خانه بيرون فرستاد و جز زن بازرگان کسى در منزل قاضى باقى نماند.
قاضى که اسير هواى نفس و هوسهاى شيطانى خود شده بود، سرزده به اتاق زن جوان داخل شد و...
قسمت سوم
💯خواندنی ترین حکایتهای قدیمی را اینجا بخوانید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبحِ آرامِ زمستان در روستا…
برف نرم روی سقف خانهی کاهگلی نشسته و سکوتی شیرین همهجا را گرفته… ☃️🏡
پیرمرد بعد از بیدار شدن، پارو را برمیدارد و با حوصله برفهای حیاط را کنار میزند…
صدای خشخش برف زیر پارو، موسیقی صبح روستاست… ❄️🧹
در همان لحظه، پیرزن داخل خانه با دستان مهربانش آرد را خمیر میکند…
بوی خمیر تازه در فضای گرم خانه میپیچد… 🍞🤲
بعد از آن، مشتی دانه برای مرغها و خروسها میریزد…
قدقدِ مرغها در حیاط برفی میپیچد و زندگی آرام جریان دارد… 🐔🌾
پیرمرد برفهای روی تنور را کنار میزند، تنور را تمیز میکند و در حیاط روشنش میکند…
شعلههای آتش بالا میگیرد و سرمای زمستان را آرام میکند… 🔥
کمی بعد، چانههای خمیر روی دستهای پیرزن شکل میگیرد…
نان داغ و تازه از تنور بیرون میآید…
بویی که تمام حیاط برفی را پر میکند… 🍞✨
گاهی خوشبختی همینقدر ساده است…
یک خانهی کاهگلی، برفِ آرام، آتشِ تنور و نان تازه… و دلهایی که هنوز با آرامش زندگی میکنند… 🤍
💯 کانال دنیای قدیم ایتا👇
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs