1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#حکایت_قدیمی
قسمت سوم
قسمت دوم اینجا کلیک کنید
قاضى که اسير هواى نفس و هوسهاى شيطانى خود شده بود، سرزده به اتاق زن جوان داخل شد و چفت در را از پشت انداخت و به زن بازرگان گفت: ‘اى خانم با تقوا، لابد از شهرت من در پاکدامنى و صداقت خبردارى و مىدانى که هيچچيزى نمىتواند مرا از راه راست منحرف سازد. پس به چه دليل تا اين حد از من دورى مىکنى و کناره مىگيري؟ چرا از من وحشت داري؟ من که قصد بدى نسبت به شما ندارم.’
زن بازرگان که از ورود نا بههنگام قاضى سخت ترسيده بود اندکى احساس آرامش نمود. قاضى به سخنان خود ادامه داد و گفت: ‘مىدانم که اين موضوع برخلاف شرع است که شخص از ميهمان خود تقاضاى لطف و محبت نمايد ولى از آنجائى که سرکار فعلاً به اين خانه تعلق داريد و من شخصاً مرهون محبتهاى شما هستم و در حقيقت احساس گرسنگى عجيبى مىکنم ميل دارم زحمت کشيده کمى خوراکى برايم بياوريد.’
همسر بازرگان با حجب و حياى فراوان به قصد آوردن غذا به اتاق ديگر رفت و پس از چند دقيقه، سينى تميزى پر از خوراکى مقابل قاضى نهاد و خود در گوشه ايستاد. قاضى بدجنس براى نقشهٔ شيطانى خود فکر همه چيز را کرده و براى انجام مقصود پليد خويش داروى بيهوشى همراه آورده بود تا در غذا ريخته و همسر بازرگان را بيهوش کند، به آن زن جوان پيشنهاد کرد تا در خوردن غذا با او همکاى نمايد و گفت:
‘مگر نشنيدهايد کسى که تنها غذا مىخورد هم سفره شيطان مىباشد پس اگر لطف فرموده، با من در اين غذا شريک شويد مرا از شر شيطان رها ساختهايد.’ زن جوان که اين مطلب را شنيد پيش رفت تا در آن خوراک با قاضى همراهى کند، قاضى بدجنس از يک لحظه غفلت آن زن که مىخواست خود را بپوشاند، استفاده کرد و در يک طرف ظرف داروى بيهوشى ريخت.
زن، بىخبر از همه جا، پس از خوردن چند لقمه بيهوش بر زمين افتاد.
ناگهان سر و صداى زيادى از خارج به گوش رسيد...
قسمت چهارم
💯خواندنی ترین حکایتهای قدیمی را اینجا بخوانید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
🌱
آدم سعادتش رو به رشدش مدیونه
رشدش رو به یادگیری از شکستهاش
شکستهاش رو به جسارتش
جسارتش رو به موفقیتهای قبلیش
موفقیتهای قبلیش رو به تلاشش
تلاشش رو به پشتکارش
پشتکارش رو به انگیزهش
و انگیزهش رو گاهی، به زخمهاش!
🪴 زخمها دردناک هستن ولی میتونن شروعِ جادهٔ رشد باشن ...
💯مطالب ناب را در دنیای قدیم مشاهده کنید
@oldaxs
@oldaxs
@oldaxs
دنیاے قــــدیم...💯
#حکایت_قدیمی قسمت اول حکایت قاضی و همسر زیبای بازرگان در دوران سلطنت سلطان غزنوى مردى بازرگان از
.
آنچه برایش دعوت شده اید👆👆👆
داستان قاضی و زن تاجر🤯
.