eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
22.8هزار دنبال‌کننده
712 عکس
589 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃 پند | هر چیزی ارزش جواب دادن ندارد در زندگی با آدم‌هایی روبه‌رو می‌شویم که حرف می‌زنند، قضاوت می‌کنند، بد برداشت می‌کنند و گاهی حتی بدون اینکه چیزی از زندگی ما بدانند، درباره‌مان نظر می‌دهند. اگر قرار باشد برای تک‌تک این حرف‌ها توضیح بدهیم و از خودمان دفاع کنیم، تمام آرامشمان را از دست خواهیم داد. گاهی سکوت، نشانه‌ی ناتوانی نیست؛ نشانه‌ی این است که فهمیده‌ایم بعضی بحث‌ها ارزش وقت و انرژی ما را ندارند. قرار نیست همه را قانع کنیم که آدم خوبی هستیم. کسانی که واقعاً ما را می‌شناسند، نیازی به توضیح ندارند و کسانی که تصمیم گرفته‌اند بد برداشت کنند، با هزار توضیح هم نظرشان عوض نمی‌شود. گاهی بهترین پاسخ به یک حرف نادرست، ادامه دادن مسیر درست خودمان است. 🌿 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
شب بخیر 🌙 امشب، کتابِ روزت را آرام ببند؛ اگر جایی از حکایت امروزت تلخ بود، به فردا فرصت بده تا ادامه‌ی قشنگ‌تری برایش بنویسد. شبت آرام و دلت روشن به امید فردا. 🤍 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از حکایت های بهلول
👽قلعه وحشتناک آدمخوار در اردبیل صورت مسئله این است، می گویند که سال ۱۳۱۴  مردمانی که به روستای کورعباسلو در استان اردبیل می رفته اند، پس از بازدید از قلعه ی باستانی بوینی یوغون به صورت کاملاً مرموز ناپدید می شده اند. چون معلوم نبود که چه بر سر این افراد آمده است محلیان می گفتند گویی این قلعه آن ها را بلعیده است! با ادامه داشتن این روند، کم کم این دژ در میان اهالی روستا به قلعه ی آدم خوار مشهور شد و داستان های بی شمار و بسیار زیادی درباره ی آن دهان به دهان در میان مردم محلی میچرخید تا اینکه روزی ۳جوان گفتن ما خواهیم رفت داخل... https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b ادامه داستان👆 اینجا سرچ کنید قلعه میاره بالا سریع
هدایت شده از حکایت های بهلول
خواهر شوهرم زن زیبایی بود که بعد از جدایی از همسرش اومد خونه ما بمونه روزای اول همه چی عادی بود افسردگی بعد طلاق و توجه های زیاد همسرم به خواهرش ....اما روز ب روز توجه اش به خواهرش بیشتر می‌شد حتی بعضی شبا بدون من میرفتن بیرون بعد از مدتی همسرم وام گرفت برا خواهرش خونه جدا گرفت اولش خوشحال شدم که رفت ولی همسرم خیلی از شب ها میرفت خونه خواهرش همونجا هم میموند به رفتارهای همسرم شک کردم تصمیم گرفتم سر از رفتارهای عجیبش در بیارم تا اینکه . . . . . تا اینکه 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c حتما بخونید خیلی جالبه👌
🌅 صبح بخیر | باران پند هر صبح، یک صفحه‌ی تازه‌ست؛ شاید امروز همان روزی باشد که یک حرف ساده، یک اتفاق کوچک یا یک آدم، نگاهت را به زندگی عوض کند... صبح‌تون پر از آرامش، دل‌تون روشن و قدم‌هاتون پُر از خیر 🌱☀️ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
حکایت نوبتِ سکوت دو دوست قدیمی بر سر موضوعی ساده با یکدیگر بحث می‌کردند. هرکدام فکر می‌کرد حق با اوست و هیچ‌کدام حاضر نبود کوتاه بیاید. یکی می‌گفت: «من آخرین حرف را می‌زنم.» دیگری جواب می‌داد: «نه، این بار تو باید حرف مرا بشنوی.» بحث آن‌قدر ادامه پیدا کرد که دیگر هیچ‌کدام واقعاً به حرف دیگری گوش نمی‌داد. پیرمردی که از کنارشان می‌گذشت، لحظه‌ای ایستاد و گفت: «چرا هر دو منتظرید نوبت حرف زدن‌تان برسد، اما هیچ‌کدام منتظر نوبت شنیدن نیستید؟» هر دو ساکت شدند. پیرمرد ادامه داد: «گاهی آدم‌ها برای اینکه ثابت کنند حق با آنهاست، آن‌قدر حرف می‌زنند که فرصت فهمیدن حقیقت را از خودشان می‌گیرند.» یکی از آن دو لبخند زد و گفت: «پس چه کسی باید اول سکوت کند؟» پیرمرد گفت: «کسی که بیشتر از برنده شدن، برایش آرامش مهم است.» پند: همیشه لازم نیست آخرین حرف را تو بزنی؛ بعضی بحث‌ها وقتی تمام می‌شوند که یکی تصمیم می‌گیرد دیگر ادامه‌شان ندهد. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
بلاخره کانال آشپزی در دهات افتتاح شد 🥺🏡 آموزش آشپزی به همراه حس حال خوب مطمعنم همه ما حال و هوا و صفای روستا رو خیلی دوست داریم 😋 برای اولین بار 😍 https://eitaa.com/joinchat/2770534913C9c12b9c068
😋ماکارونی رو آبکش نکنید که نصف عمر‌تون به فناست منم قبلا نمیدونستم تا دوست آشپزم بهم گفت چجوری بپزم انقدر خوشمزه میشه،شیش لیگ و چلوگوشت جلوش کم میاره کی فکر میکرد ماکارونی ازبرنج جلو بزنه 🍝: ماکارونی به سبک آشپزی در دهات🏡👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2770534913C9c12b9c068
🌿 پند | آدم‌ها را دیر قضاوت کنیم گاهی آدم‌ها را فقط از روی یک رفتار قضاوت می‌کنیم؛ یک حرف، یک اشتباه یا حتی یک سکوت... اما پشت هر سکوت، ممکن است داستانی باشد که ما از آن خبر نداریم؛ پشت هر عصبانیت، شاید خستگی‌ای پنهان شده باشد و پشت هر لبخند، شاید قلبی باشد که مدت‌هاست با خودش می‌جنگد. قبل از اینکه کسی را قضاوت کنیم، کمی صبر کنیم. همه‌ی آدم‌ها روزهای خوب و بد دارند و هیچ‌کس را نمی‌توان با یک لحظه شناخت. گاهی همان کسی که امروز از او دلگیر شده‌ایم، فردا ممکن است یکی از ارزشمندترین آدم‌های زندگی‌مان باشد. مهربانی همیشه به معنای موافق بودن نیست؛ گاهی یعنی قبل از قضاوت کردن، تلاش کنیم طرف مقابل را بفهمیم. 🤍 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
#پارت۶ غلام به ناچار خودش در خودش شکست رو پذیرفت همون روز با دل شکسته و قلبی که هنوز هم می مرد برای
-زن عمو دلت چی میخاد فردا برات درست کنم ؟آخه چند روز قشنگ غذا نخوردی . -هیچی مادر ،چیزی نمی تونم بخورم که دلم فقط میخاد ساعتها بشینی کنارم و فقط نگات کنم . زن عمو دلش می‌خواست از باران بخواد که واسه غلام اون بشه اما میدونست که جواب باران منفیه اما ممکن از اونجا که هیچ وقت دل اون رو نشکسته بود مجبور بشه جواب مثبت بده و این چیزی نبود که زن عمو میخاست . -بابا چکار کنیم ؟ -چی رو بابا ؟ -حال زن عمو خیلی بده از داداش غلام هم خبری نیست زن عمو همش میگه غلام ،غلام ... -نمیدونم فردا میخام برم شهر ببینم پیداش میکنم یه قهوه خونه هست همیشه میره اونجا برم ببینم می تونم پیداش کنم . باران با چشمان پر از اشک رپ به پدر ش کرد و گفت : -بابا زن عمو تنهامون بزاره چی . ابراهیم چشمان پر از اشک خودش را از باران پنهان می‌کند و با پشت دستش اشکش را پاک می‌کند. -باران بابا خیلی مراقبش باش . -هستم بخدا . اما غلام هیچ کجا نبود اصلا انگار گم و گور شده بود.زن عمو که از دنیا رفت هم حتی نیامد و روز تشیع زن عمو غم انگیز ترین روز عمر باران بود .
باران | پند و حکایت 📚
#پارت7 -زن عمو دلت چی میخاد فردا برات درست کنم ؟آخه چند روز قشنگ غذا نخوردی . -هیچی مادر ،چیزی نمی ت
باران دلش نمیخواست بره خونه از همون لحظه که زن عمو رو تشیع کردن عمیقا دلش برایش تنگ شد تمام وجودش غم و غصه بود . احساس تنهایی و بی کسی وجودش رو گرفته بود با خودش فکر می‌کرد که چقدر زن عمو بعد مادرش براش مادری کرد یعنی اون هم توانسته بود این اواخر که مریض شده بود براش دختری کنه نه ،نتونسته بود اصلا زن عمو یه چیز دیگه بود جیگر ش آتیش گرفته بود و اشک بی اختیار از چشمانش مثل سیل روانه صورت مثل ماهش می‌شد. -بابا میشه من بشینم سر خاک کمی دیر تر بیام ؟ -آخه مهمون داریم گلم . -قول میدم زود بیام داداش غلام که نیست بزار من بشینم کمی پیش زن عمو تورو خدا . -باشه زود بیا . رسول همه ی حواسش به باران بود ‌و قتی دید همه رفتن و باران نیامد نگران شد . او هم برگشت به سمت قبرستان .وقتی رسید دید باران
. 👶کچل خان به ایتا پیوست 👶🥹 کلی ویدئوی گوگولی و بانمک که نباید از دست بدی کلیک کن 👇😅😍 🥹🥹🥹🥺🥹🥹🥹 😅😅😅😅😅😅😅 😅😅😅😅😅😅😅 🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹 جهت عضویت کلیک کنید ❤️‍🔥🫵🏻 .