مانی:
فقط نمیدونم بنیامین چرا هنوز چیزی نمیگه.
علیض:
چون دوست داره خودش لحظه آخر بگه «رسیدیم».
ممد:
بذار حالشو بکنه. 😂
چند دقیقه بعد ماشین بنیامین وارد یک مسیر فرعی شد.🛣
علیض هم پشت سرش پیچید.
درختها دو طرف جاده بیشتر شده بودن و هوا سردتر شده بود. 🌲❄️
بعد از چند دقیقه، بنیامین سرعتشو کم کرد.
خانه ها از بین درختها دیده میشد.🛤
ماشین بنیامین جلوی یکی از خونه ایستاد.🏠 خونه قدیمی بود اما خوشگلو همراه با واب قدیمی🗻⛲️
ماشین علیض هم پشت سرش پارک کرد.
همه یکییکی پیاده شدن.
بابک:
خب؟ اینجاست؟
بنیامین:
آره.
ارین چند لحظه به خونه نگاه کرد.⚡️
ارین:
داداش... این خونه؟
بنیامین:
همونه.💫
مانی:
تو از اول میخواستی بیاریمون اینجا؟🌱
بنیامین:
آره.
علیض:
چرا از اول نگفتی؟
بنیامین:
چون اگه میگفتم، تا خود لواسان خاطره تعریف میکردید.🐾🕸
ممد:
خب الانم تعریف میکنیم.🪨🐚
همه خندیدن.
همون لحظه در خونه باز شد.
صاحبخونه از در اومد بیرون.🚪🗝
صاحبخونه:
بالاخره رسیدید؟
بنیامین جلو رفت.
بنیامین:
داداش سلام! هنوز این خونه همونه؟🖼
صاحبخونه: اره.🪄
بابکو ارینم هم جلو رفتن و باهاش خوشوبش کردن.🎀
حامد:
بیاید داخل، هوا داره سردتر میشه.❄️🌨
همه وسایلشونو برداشتن و وارد خونه شدن. 🏠🧳
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هنوز همه درستوحسابی جاگیر نشده بودن که صدایی از داخل سالن اومد:
میلاد:
این همه سر و صدا واسه چیه؟ بالاخره رسیدید؟
میلاد از سالن اومد بیرون.
میلاد:
چیه؟ فکر کردید فقط خودتون بلدید بیاید اینجا؟🌎
ارین:
ایمانم هست؟🌪
ایمان از سمت آشپزخونه اومد بیرون.🧩
ایمان:
کجا باشم؟ من و میلاد مگه جدا میشیم؟🎭
علیض خندید.
علیض:
پس شما سهتا از قبل اینجا بودید؟
میلاد:
آره، چند روزه هماهنگ کردیم.
ممد:
پس ما آخرین نفر بودیم که فهمیدیم.🎖
ایمان:
تقریباً.🎯
مانی:
عجب...
بابک کولهشو گذاشت کنار دیوار.
بابک:
حالا که همه جمع شدیم، یه سؤال مهم دارم.🌳🪵
ارین:
نه.
بابک:
هنوز سؤال نکردم.
ارین:
میدونم چی میخوای بگی.
بابک:
ناهار چی داریم؟🕶
حامد خندید.
ممد:
من قسم میخورم این آدم بدون غذا نمیتونه وارد یه خونه بشه.
بابک:
خب حداقل میخوام بدونم قراره چی بخوریم. 🍲
میلاد:
یه چیزی درست میکنیم، نگران نباش.🐳
بابک:
پس من از الان با خیال راحت میشینم.🦥
اشکان وسایلشو گوشه اتاق گذاشت.
اشکان:
مو فقط یه جای گرم میخوام؛ بقیهش با خودتون.🔥
مانی کنار پنجره رفت و بیرون رو نگاه کرد.🌫🌪
مانی:
اینجا هنوز همون حس قبلی رو داره.⭐️
ممد:
آره... بعضی جاها عوض نمیشن، فقط آدمایی که میان توشون عوض میشن.
بنیامین: تازه شما خیلی اینجا نیومدید. کلی خاطره دیگه هم میسازیم😉🌊
بیرون، برف ریزی دوباره شروع شده بود! ❄️🌨️
منتظر پارت بعد باشید...
PART_8
عصر شده بود.
هوا هنوز سرد بود ولی برف دیگه بند اومده بود. از پنجرهی سالن، نور کمرنگ غروب افتده بود روی فرش قدیمی خونه. 🌥️❄️
همه کمکم دور هم جمع شده بودن؛ بعضیا روی مبل، بعضیا روی زمین و ممد کنار پنجره نشسته بود و بیرونو نگاه میکرد.
حامد از آشپزخونه با چند تا لیوان چای اومد بیرون. ☕️
حامد: بچهها این آخریاست دیگه، فردا که رفتید دیگه اینجا خبری از این چایی نیست. 😌
اشکان: اَی حامد، تهدید میکنی یا دلداری میدی؟
میلاد: با شناختی که از اشکان دارم، الان باید براش توضیح بدیم چای دقیقاً چه ربطی به ادامه سفر داره. 😂
اشکان: مو فقط دارُم قدر لحظه رو میدونُم. 🫡
ایمان: قدر لحظه رو میدونی یا قدر چای رو؟
اشکان: فرقش چیه؟ ☕️
علیض زد زیر خنده.
علیض: مَ میگُم این آدم فلسفهشم با چایه. 😂
بنیامین: شماها پنج دقیقه ساکت باشید، بذارید یه خاطره تعریف کنیم.
مانی که تا اون لحظه ساکت بود، یه دفعه به ممد نگاه کرد.
مانی: اتفاقاً من یه خاطره دارم. 👀
ممد: نه.
مانی: هنوز نگفتم.
ممد: قیافتو دیدم، لازم نیست بگی.
آرین: حالا که اینجوری شروع شد، صددرصد ارزش شنیدن داره.🍃
مانی لبخند زد.
مانی: توی ماشین داشتیم میومدیم اینجا؟
ممد: بله!
مانی: ممد یه چیزی درباره یه دختر گفت...
چند ثانیه سکوت.
بنیامین خیلی آروم سرشو برگردوند سمت ممد. 👁️
بابک: دختر؟! 🎀
ارین: خب!!!
ممد: مگه چی گفتم؟
مانی: هیچی نگفتی، فقط حدود بیست دقیقه دربارهش حرف زدی.
ممد: بیست دقیقه؟!
مانی: شاید بیشتر.
آرین: داداش این دیگه حرف زدن نیست، ارائهی دانشگاهیه. 😂
میلاد خندید.
میلاد: حالا چرا تا الان نگفتی؟
ممد: چون چیز خاصی نبود.
حامد لیوانشو گذاشت روی میز.
حامد: وقتی یکی میگه «چیز خاصی نبود»، معمولاً دقیقاً همون موقع باید بهش شک کرد. 😐
ایمان: منم موافقم.
ممد: شماها چرا یهو همه کنجکاو شدید؟
بابک: چون داستان دختره از داستان سفر جذابتره. 😶🌫️
آرین: تو ساکت باش. 😂
بابک: چرا؟
آرین: چون الان دیگه واقعاً چیزی نگی بهتره.
بابک لبخند زد و همزمان سرشو تکون داد
ممد یه نگاه به مانی انداخت.
ممد: تو چرا اینو یادت مونده؟
مانی: چون وسط حرف زدنت یهو ساکت شدی و به شیشه نگاه کردی.🛣
ممد چیزی نگفت.
مانی: بعدشم لبخند زدی.
علیض با خنده گفت:
علیض: مَ اَ اون لحظه رو یام نی؟!
مانی: نه داداش، تو داشتی با GPS دعوا میکردی که چرا مسیر رو درست نشون نمیده. 😂
علیض: مَ حق داشتم! خودش نمیفهمید کجا میره.
اشکان: من فقط یه سوال دارم. این دختره کیه؟ 🫠
ممد: هیچکس.
مانی: اسمشم گفتی.🎇
ممد: مانی...
مانی: چی؟
ممد: هیچی.
مانی با خنده دستاشو بالا برد.🛸
مانی: باشه افشار، من چیزی نگفتم. 😌
آرین به پشتی مبل تکیه داد.🪞
آرین: حالا اینکه عاشق شده یا نه به کنار، من بیشتر برام جالبه که ممد بالاخره یه چیزی پیدا کرده که موقع تعریف کردنش اینقدر آروم میشه.🪄🎀
ممد: من آرومم همیشه.
بنیامین: آره داداش، تو کلاً انقدر آرومی که آدم نمیفهمه داری شوخی میکنی یا داری وصیت مینویسی. 😂
همه خندیدن.
ممد هم فقط یه لبخند کوچیک زد.🧸
حامد از کنار پنجره به بیرون نگاه کرد.
حامد: بچهها... هوا دوباره داره خراب میشه.
میلاد رفت سمت پنجره.
میلاد: راست میگه. اگه امشب بمونیم فردا صبح راه افتادن سخت میشه
ایمان: پس بهتره وسایلو از الان جمع کنیم.
بنیامین: آره. فردا صبح راه میفتیم.
اشکان: یعنی سفر تموم شد؟ 🥲
بنیامین: این سفر آره.
علیض: مَ تازه داشتم بهش عادت میکردُم.🖇
مانی: سفر که تموم میشه، خاطرهش میمونه.
ممد که داشت وسایلشو جمع میکرد، یه لحظه مکث کرد.
ممد: و بعضی خاطرهها هم ظاهراً توی ماشین شروع میشن.🧂
مانی خندید.
مانی: بالاخره خودت اعتراف کردی.
ممد: من فقط گفتم خاطره. تو چرا هی داستان میسازی؟ 😂
بنیامین: ولش کن ممد، بذار این یکیو داشته باشه. سفر بدون یه چیزی که بعداً بشه سرش بحث کرد، سفر نیست. 😎
همه شروع کردن به جمع کردن وسایل.
حامد و ایمان وسایل اضافی رو جمع میکردن، میلاد هم میرفت سراغ اتاقها و چک میکرد چیزی جا نمونده باشه.🧊
چند دقیقه بعد...
همه جلوی در بودن.
اشکان آخرین نگاهشو به خونه انداخت.🏠
اشکان: مو حس میکنُم یه چیزی جا گذاشتم.
همه همزمان برگشتن سمتش.
بنیامین: شمع؟ 😐
اشکان: نه!
میلاد: پس چی؟
اشکان چند ثانیه فکر کرد.
اشکان: خاطرههامو.📸
حامد: اونا که توی چمدون جا نمیشن.🔋
اشکان لبخند زد.🌠
اشکان: پس خوبه. 😌
حامد درو بست و کلید رو چرخوند. 🔐
ماشینها یکییکی روشن شدن.
برف ریزی دوباره شروع شده بود. ❄️
علیض از پنجره ماشین بیرونو نگاه کرد.🌌
علیض: مَ دلم برا اینجا تنگ میشه.🎯
مانی: هنوز نرفتیم.
علیض: خب مَ از الان دلم تنگ شده. 😂
ممد: شماها یه مشکلی دارید.
بنیامین از ماشین جلوتر بوق کوتاهی زد.🚙
بنیامین: بچهها حرکت کنیم؟
ماشینها راه افتادن. اینبار ماشین میلاد هم همراه بود💎
خونه کمکم پشت سرشون گم شد...🏘
و بین تمام شوخیها، خندهها و خاطرههای این سفر، شاید فقط ممد بود که یک تکه از حرفهای اون شب رو با خودش برمیگردوند.🌱
همون دختری که وقتی اسمش اومده بود...🫀
برای چند ثانیه، ممد دیگه چیزی برای شوخی کردن نداشت. 🌨️
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آنچه اتفاق خواهد افتاد...
سلام... من ماندانا هستم.
شاید هنوز هیچکدومتون منو نشناسید...🌙🪞
PART_1
فصل سوم: یه دختر ساده تر از یه اتفاق💎
اگه بخوام خودمو معرفی کنم...
باید برگردم خیلی عقبتر؛
قبل از اینکه اصلاً بدونم قراره یه روزی با آدمایی آشنا بشم که مسیر زندگیمو عوض کنن.🟢
من ماندانام.👒
توی یه خانواده مذهبی به دنیا اومدم.
خانوادهای که اعتقادات و چهارچوبهای خودشونو داشتن و از بچگی هم من با همون چهارچوبها بزرگ شدم.
نه اینکه خودم خیلی مذهبی باشم...
من فقط چهار چوب خودمو دارم معتقدم و تا جایی به درستی اعتقاداتم پی بردم ولی نه بیش از حد مذهبی!
فقط از همون اول یاد گرفته بودم بعضی چیزا توی خونه ما یه خط قرمز حساب میشه.
مثلاً رابطه با جنس مخالف...
تا قبل از اینکه بزرگتر بشم، اصلاً برام موضوع مهمی نبود.
ولی کمکم که سنم بالاتر رفت، فهمیدم خیلی از همسنوسالام تجربههایی دارن که من نداشتم.
دوستپسر؟
نه.
تا اون موقع هیچوقت نداشتم.
نه اینکه کسی نبود...
اتفاقاً آدمهایی بودن که شاید میشد باهاشون وارد یه رابطه شد.
ولی من هیچوقت نرفتم سمتش.🗞
هم خانوادهم یه سری چهارچوب داشتن،
هم خودم همیشه یه جایی ته ذهنم میگفتم:
«اگه قراره یه نفر وارد زندگیم بشه، حداقل الکی نباشه.»🤍🎀
سالها همینطوری گذشت.🔦
مدرسه...
آدمای مختلف...
دوستای مختلف...
اتفاقای خوب و بد...
آدمهایی که اومدن و بعد خیلی راحت از زندگیم رفتن.
تا اینکه رسید به اون روزی که برای اولین بار اسم «محمد افشار» وارد زندگی من شد.🍁
نه با یه اتفاق عجیب.|
نه با یه صحنه سینمایی.|
نه حتی با یه نگاه عاشقانه.|
فقط...
یه آشنایی ساده.
یه اسم.^_^
♕یه آدم که اون موقع برای من فقط...
"محمد افشار بود."
نه «ممد»ی که بعدها شناختمش.🌔
نه آدمی که قرار بود بخشی از خاطراتم بشه.⚡️❄️
فقط یه آدم جدید.
و من اون روز اصلاً نمیدونستم همین آشنایی ساده قراره از اون چیزایی باشه که بعدها وقتی به گذشته نگاه میکنم، با خودم بگم:
«عجب... از همینجا شروع شد.» 🌙🕯️
اما اون موقع؟
هیچ خبری نبود.
نه من میدونستم قراره چی بشه...
نه خودش.
و شاید قشنگترین قسمت ماجرا همین بود.💫
چون بعضی آدمها وقتی وارد زندگیت میشن،
همون لحظه نمیفهمی قراره مهم بشن.☄
فقط یه روز میبینی...
دیگه نمیتونی داستان زندگیتو بدون اسمشون تعریف کنی. 🫠
خب...
تا اینجا گفتم که محمد برای من فقط یه آشنایی ساده بود.🪞✨
و واقعاً هم همین بود.
اولش هیچ اتفاق خاصی بینمون نیفتاد.🗝
نه من دنبال رابطه بودم،
نه حتی فکر میکردم ممکنه یه روزی همچین چیزی بین ما شکل بگیره.🧸
فقط کمکم...
حرفها بیشتر شد.
اولش معمولی.
از اون حرفایی که با هر آدم جدیدی ممکنه بزنی.🎀
ولی یه چیزی درباره محمد فرق داشت.❣
من نمیدونم دقیقاً چی بود...
شاید طرز حرف زدنش،
شاید رفتارش،
شاید هم اینکه کمکم احساس کردم میتونم بدون اینکه لازم باشه خودمو یه جور دیگه نشون بدم، همون آدمی باشم که هستم.😄
و این برای من چیز کوچیکی نبود.😇
چون من هیچوقت آدمی نبودم که خیلی راحت کسی رو وارد دنیای خودم کنم.🪶
گاهی حرف میزدیم و بعدش گوشی رو میذاشتم کنار و با خودم میگفتم:
«خب... این دیگه چرا انقدر راحت شد؟»
بعد چند دقیقه دوباره گوشی رو برمیداشتم.🌚
نه اینکه منتظر پیامش باشمها...🪴
فقط...
یه نگاه کوچیک.🌻
کمکم اون آشنایی ساده تبدیل شد به شناختن همدیگه.
از چیزایی که دوست داشتیم گرفته تا چیزایی که ازشون بدمون میاومد.🪵
من بیشتر از قبل ازش میفهمیدم.
اونم کمکم منو میشناخت.
ولی هنوز هیچ اسمی روی این رابطه نبود.
نه «دوستی»...
نه «علاقه»...
هیچی.
فقط دو نفری که بیشتر از قبل با هم حرف میزدن.🌳
تا اینکه یه جایی متوجه شدم وقتی اسم محمد روی صفحه گوشیم میاد، ناخودآگاه لبخند میزنم.
اینجا از زندگی من بود که برای اولین بار فهمیدم شاید این ماجرا برای من داره از یه آشنایی ساده...🐾
یه ذره بیشتر میشه.
اما هنوز نمیدونستم محمد هم دقیقاً چه فکری درباره من داره.🦋
و راستش...
جرئت پرسیدنش رو هم نداشتم.
چون بعضی سؤالها رو وقتی میپرسی، ممکنه جوابشون کل چیزی که ساختی رو تغییر بده.🧵
و من هنوز آماده نبودم چیزی رو خراب کنم؛ راستش بلدم نبودم درستش کنم🌀
پس صبر کردم...
و گذاشتم زمان خودش جوابمو بده.✨
منتظر پارت بعد باشید...
PART_2
اون روزی که افشارو دیدم توی یک کافه بود. 🍰
اون کافه برای ما فقط یه کافه نبود.🍪
تقریباً شده بود پاتوقمون.🧩
نه اینکه هر روز همه جمع بشیم؛ ولی هر وقت قرار بود چند نفری همدیگه رو ببینیم، معمولاً انتخاب اولمون همونجا بود🎯.
یه کافه نسبتاً دنج، با چندتا میز که کمکم برای ما شده بود جای همیشگی.💎
هرکسی هم که تازه وارد جمع میشد، معمولاً یکی از بچهها میآوردش.
اون روز هم قرار نبود اتفاق خاصی بیفته.
من زودتر از چند نفر دیگه رسیده بودم و با یکی از دوستام نشسته بودم و سرمون تو گوشی بود.📱
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که چند نفر دیگه وارد کافه شدن.🪞
ولی این بار تنها نبودن.
سه چهار نفر همراهشون بودن که من قبلاً ندیده بودمشون.🗝
یکی از بچهها همون لحظه گفت:
«بچهها اینا رو هم آوردم، از این به بعد احتمالاً بیشتر میبینیدشون.»🪄
من فقط سرمو برگردوندم سمتشون.
یکییکی سلام کردن.
محمد هم بینشون بود.
محمد: «سلام.»
ماندانا: «سلام.»
سلام ساده.
نه بیشتر.
نه کمتر.
حتی اون لحظه هیچ دلیلی نداشتم که بخوام بیشتر بهش توجه کنم.🔗
بچهها شروع کردن صندلی جابهجا کردن.🪑
یکی گفت:
«جا هست؟»
یکی دیگه گفت:
«جمع کنید دیگه، مگه قراره هرکی یه میز داشته باشه؟»
همه کمکم دور چندتا میز کنار هم نشستیم.
محمد هم با همون چند نفری که همراهش اومده بودن نشست.🎭
اولش بیشتر حواس من به دوستای خودم بود.🎨
چون طبیعی بود.
بالاخره آدم وقتی وارد یه جمع جدید میشه، اول با آدمایی که میشناسه حرف میزنه.
محمد هم همینطور.
با دوست خودش حرف میزد و هر چند وقت یه بار وارد بحث جمع میشد.🌠
یه مدت گذشت.
یکی از بچهها درباره موضوعی حرف زد.
ممد: خب معلومه که نع
من از اون طرف میز گبا بی حوصلگی گفتم
ماندانا:چرا؟
محمد برگشت سمت من.
محمد: «چرا؟» خب چون خیلی واضخه اگه سینا اینکارو کنه دیگه اون دختر سمتشم نمیاد😐
با بی اعتنایی و صدای اروم گفتم
ماندانا: دخترا اینجوری نیستن😒
ممد: توی رابطه همه چیز فرق میکنه 😶🌫
ماندانا: شاید.👎
ممد: پس بالاخره قبول کردی؟
ماندانا: نه.
چند نفر خندیدن.
اما بحس برای ممد جدی و عجیب بود گفت👐
ممد: تو تاحالا توی رابطه به این مشکلی برنخوردی؟🫵
ماندانا: من تاحالا توی رابطه نبودم👤
ممد کا انگار هم براش عجیب بود هم خوشش اومده بود گفت:
ممد: جدی؟ خیلی عجیبه
بعد خیلی اروم تر گفت:
اصلا درستش همینه... 👀🫀
عصبی شدمو گفتم
ماندانا: برا پسر چطور؟ 🗣
ممد: شوخی کردم.🧠
اما بعدش خیلی هم بدم نیومد از جملش اما جمله ی:
«اون فقطیه دوست سادست» ولم نمیکرد. 🦋
بعد از اون، کمکم محمد بیشتر وارد بحثهای جمع شد.🪵
چند بار شوخی کرد.
چند بار من جوابش رو دادم.
گاهی هم اصلاً با هم حرف نمیزدیم.
ولی چون چند نفر از بچهها با محمد و اون چند نفر جدید راحت بودن، فضا خیلی زود صمیمی شد.🦩
قرار نبود کسی احساس کنه «غریبه» وارد جمع شده.🍂
چند ساعت بعد، دیگه تقریباً همه داشتن مثل قبل حرف میزدن.🪴
یکی سفارش جدید داد.☕️🍪
یکی داشت از خاطرهای تعریف میکرمد🪀
این بود که
اون جمع، کمکم جمع خودش شد.
بعد از اون روز، هر بار قرار میشد بچهها کافه برن، اسم ممد و اون چند نفر هم بین بقیه بود.💿
اولش شاید هفتهای یک بار.🕯
بعد بیشتر.
و کمکم دیگه کسی نمیگفت:
«اونا جدیدن.»
چون دیگه جدید نبودن.
عضو جمع شده بودن.
محمد هم کمکم با همه صمیمی شد.
با یکی بیشتر شوخی میکرد.
با یکی بیشتر حرف میزد.
با یکی هم سر چیزهای مسخره بحث میکرد.💡
منم دقیقاً مثل بقیه
اما متوجه شده بودم اون اصلا ادم اجتماعی نیست کسی که بخواد خیلی حرف بزنه اما اونجا یطور دیگه بود🔋
به هر حال من ورژن خودشو بیشتر دوست داشتم🫣🫠
اگر بحثی پیش میاومد نظر میدادم.
حتی بعضی وقتها چند ساعت توی یه کافه بودیم و شاید ده دقیقه هم با هم حرف نمیزدیم.
و همین باعث شد آشناییمون عجلهای نداشته باشه.💫
آرومآروم شکل گرفت.
یه روز محمد سر یکی از بحثهای جمع گفت:
محمد: ماندانا تو همیشه با من مخالفی؟
ماندانا: نه
محمد: پس چرا هرچی میگم جواب داری؟
ماندانا: چون تو هرچی میگی جواب داره
محمد: قبول دارم
همه خندیدن من هم خندیدم.
محمد فقط سرشو تکون داد.
اون روز هم تموم شد.
مثل روزهای قبل.بدون اینکه من بدونم همین جمع سادهای که برای ما فقط یه پاتوق بود، قراره چند وقت بعد تبدیل بشه به جایی که کلی از اتفاقات زندگی من و محمد از همونجا شروع بشه.🥹✨
چون اون روز...
من فقط با محمد افشار آشنا شدم.
هنوز نه علاقهای بود.
نه رابطهای.
نه حتی چیزی که بشه اسمش رو گذاشت «خاص»💎
فقط...
یک نفر جدید وارد جمعمون شده بود.
و من هنوز نمیدونستم قرار نیست برای مدت زیادی فقط «یک نفر جدید» باقی بمونه.
منتظر پارت بعد باشید...
خب امیدوارم تا اینجا رمان به دلتون نشسته باشه🌍
اما بنظرم نیاز داریم به یه تفاوت... 🌀
اگه بیست تایی بشیم داستان:
+تصویر
تقدیم نگاه های قشنگتون میشه🎀
یعنی با کلی عکس برای بیشتر متوجه شدن مطلب برای مخاطب! 🍃✨
PART_3
ادمین گروه واتساپمون من بودم به نمایندگی دخترا 🧍♀وصدرا به نمایندگی پسرا.🧍♂
صدرا ممدو تو گروه اد کرد؛📱
ولی ممد خیلی چت نمیکرد نحایتا به حرفامون واکنش نشون میداد⌨
همچی عادی بود تا روز قبل از قرارمون یه ماهی بود با بچه ها قرار نگذاشتیم برای منم عجیب نبود چون عادی بود|
صبح زودکه از خواب پاشدم🌅
دستو صورتمو شستم💧
بعدش یه صبحانه کوچیک برای خودم درست کردم 🍳☕️
همه خوابیده بودن صبحانه رو خوردم
بعد از یه دوش کوتاه 🛁
دوباره رفتم تو اتاقم رو تختم نشستم🛏 راستش حال نداشتم برم به کارام برسم حوصله هیچ کاری نداشتم.
گوشی رو باز کردم یه چک ریز کنم؛ 📱
یه نوتیف برام اومده بود بازش کردم.
ممد بود... 💌
چت:
ممد: سلام من افشارم ایدیتو از تو گروه برداشتم.
ادمی نیستم که خیلی حرف بزنم یا صحبتمو کش بدمــ.
خب من وقتی تازه وارد اون جمع شدم کسی رو خوب نمیشناختم اما تو بیشتر از همه نظر منو به خودت جلب کردی میخوام ببینمت تا باهم بیشتر آشنا بشیم💚💫
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قبل از هر چیزی استیکراش نضرمو جلب کرد🧷
این چند وقت فهمید بودم که ادمی نیست که چنین استیکرهایی استفاده کنه؛
اولش که پیام رو خوندم جا خوردم ولی بعد که بهش بیشتر فکر کردم بدمم نیومد از این فضا یکم فاصله بگیرمـــــ.!
حالا نمیدونستم چی بگم اون این پیامو نه شب داده بود الان هفت صبح یکم زود بود⌚️
ولی میخواستم زنگ بزنم به سارا اون همیشه بیداره رفیق صمیمیمه؛
و توی اون جمع دوستانه هم هست.
تماس گرفتم📞
تلفن همینجوری داشت اهنگ حامیمو می خوند من هم منتظر بودم سارا جواب بده...
پاهام میلرزید دستام عرق کرده بود خیلی استرس داشتم تا حالا توی چنین موقعیتی نبودم⏳
سارا گوشیو جواب داد☎️
منتظر پارت بعد باشید...
PART_4
تماس.
سارا: الو🎀
صدای خوابآلودش از اون طرف خط میاومد.
ماندانا:سلام؛سارا
چند ثانیه سکوت کرد.
سارا: سلام👋جونم؟ چی شده؟❣
نمیدونستم چطوری شروع کنم. حتی نمیدونستم اصلاً باید تعریف کنم یا نه. دستم هنوز عرق کرده بود و انگشتام رو دور گوشی محکم گرفته بودم.
ماندانا: بیدار بودی؟
سارا با خندهی آرومی گفت:نه، وسط خواب و بیداری بودم!
تو ساعت هفت صبح زنگ زدی معلومه یه چیزی شده؛بگو.💎
نفس عمیقی کشیدم.
ماندانا: ممد بهم پیام داده😕
صدای سارا یکدفعه عوض شد.
سارا: ممد خودمون؟!🤨
ماندانا: اره
سارا: چی گفته؟
گوشی رو از گوشم کمی فاصله دادم. دوباره پیام رو باز کردم. هنوز هم با دیدنش یه حس عجیب توی دلم میافتاد.🫀
ماندانا: بذار برات بخونمش.👀
و شروع کردم پیام رو کلمهبهکلمه خوندن.🤚
وقتی رسیدم به آخرش، چند ثانیه سکوت کردیم.🧶
سارا بالاخره گفت:
سارا: خب؟
ماندانا: خب چی؟
سارا: تو چی جواب دادی؟
ماندانا: هیچی؛ زنگ زدم از تو بپرسم
بالاخره تو تو رابطه بودی! 🪡
خندید.
سارا: خب من چیکار کنم برات...
ماندانا: جدی میگم سارا، من نمیدونم چی بگم.👒
سارا: خب اول بگو خودت چی فکر میکنی؟
به سقف خیره شدم.
ماندانا: نمیدونم...
سارا: خوشت اومده؟👑
سریع گفتم:
ماندانا: نه!🕸
سارا خندید.
سارا: من هنوز چیزی نگفتم🌕
ماندانا: خب پرسیدی دیگه🌑
سارا: ماندانا...
لحنش جدی شد.
سارا: خودت رو گول نزن. اگه از پیامش بدت اومده بود، الان اینقدر استرس نداشتی.🐚
چیزی نگفتم؛
راست میگفت اگر پیامش برایم مهم نبود، چرا از وقتی چشمم به اسم «افشار» که وسطای حرفش گفت افتاده بود، قلبم اینطور میزد؟! ✨
چرا پشت سر هم پیامش رو میخوندم؟! ⚡️
چرا استیکرهای آخر پیام بیشتر از خود حرفها توی ذهنم مونده بود؟💫
اما هنوز یک چیز برایم عجیب بود...
{ افشار}
همون ممدی که توی گروه تقریباً هیچوقت حرف نمیزد.🪐
همون آدمی که بیشتر وقتها فقط پیامها رو میدید و نهایتاً یه واکنش کوچیک میذاشت.☄
حالا مستقیم بهم پیام داده بود.
نه یه «سلام».
نه یه حرف معمولی.
مستقیم گفته بود میخواد منو ببینه.
سارا وسط فکرو خیالم گفت: ببین، یه چیزی رو هم در نظر بگیر؛ تو اصلاً اونو رو درست نمیشناسی.
یکم بهم برخورد ولی گفتم: میدونم.🌙
سارا: پس قرار نیست همین الان تصمیم بگیری که چی میشه. فقط باهاش حرف بزن❄️
آرومتر شدم
ماندانا: یعنی جواب بدم؟
سارا: آره.
ماندانا: چی بگم؟
سارا بدون مکث گفت: «سلام، صبح بخیر. پیامتو دیدم. راستش یکم غافلگیر شدم...»⛄️
ماندانا: نه!
سارا: چرا؟
ماندانا: خیلی ضایع نیست؟
سارا: پس خودت بگو حرف دلتو بزن!🧩
ساکت شدم؛هیچ جوابی نداشتم.
سارا خندید و گفت:تو که برای همه جواب آماده داری، چرا الان هنگ کردی؟🎭
ماندانا چون این فرق داره!
سارا: اهان!
همین «اهان» گفتنش کافی بود که بفهمم دوباره قراره اذیتم کنه.🎯
ماندانا: چیه؟
سارا: هیچی...
ماندانا: سارا!
سارا: میگم بالاخره یه چیزی پیدا شد که ماندانا رو هم دستپاچه کنه.🚀
ماندانا: ساکت شو!🐾
هردومون خندیدیم
استرسم کمی کمتر شده بود.
بعد سارا گفت: جدی، فقط حواست باشه عجله نکنی. اول حرف بزنید، بعد اگه دیدی اوکیه، قرار بذارید.🪴
ماندانا: آره.
سارا: حالا جوابش رو بده.
ماندانا: الان؟
سارا: نه، هفته بعد!
ماندانا: مسخره!
سارا: همین الان.🌳
تماس رو قطع نکردم.
چند ثانیه به صفحهی گوشی خیره موندم.
چت ممد هنوز باز بود.
انگشتم رو روی قسمت تایپ گذاشتم.
نوشتم.
پاک کردم.
دوباره نوشتم.
پاک کردم.
«سلام...»
نه.
خیلی ساده بود.
«سلام، پیامتونو دیدم...»
نه، زیادی رسمی.
نفسم رو با حرص بیرون دادم.
سارا از اون طرف خط گفت:
سارا: چی شد؟
ماندانا: نمیتونم!
سارا: گوشی رو بده من!
ماندانا: از پشت تماس مسخره بازی در نیار... 🦦🎀
خندید... ✨🍃
سارا گفت: این توییو اقا افشار 😌🙈
عصبی شدمو با صدای خشک یه
[خدا نگهدار] کش دار گفتم👁
سارا: بـــــــایــــــی🦋
بالاخره یه جمله نوشتم:
سلام پیامتو دیدم؛
خب اگه میخوای بیشتر آشنا بشیم میتونیم باهم حرف بزنیم
بعدقراربزاریم تا همدیگه روببینیم👒💚
چند ثانیه نگاهش کردم؛بعد فرستادم.
پیام رفت... تموم شد.
اما انگار با رفتن همون یک پیام تمام بدنم دوباره پر از استرس شد.🔒
گوشی رو محکم تودستم فشار میدادم.🔅
چند لحظه گذشت گوشی توی دستم لرزید❇️
یک پیام جدیداز ممد.
این بار قبل از اینکه حتی پیام رو باز کنم، قلبم تندتر زد.
انگشتم روی صفحه موند... 🌀
صفحه رو باز کردم.
منتظر پارت بعد باشید...
PART_5
صفحه رو باز کردم.📱
پیام ممد رو خوندم.
ممد:راستش خودمم فکر نمیکردم اینقدر مستقیم بهت پیام بدم، ولی ترجیح دادم حرفم رو واضح بزنم. اگه خودت هم مشکلی نداری، دوست دارم قبل از اینکه بیشتر از این از دور همدیگه رو بشناسیم، یه جایی ببینمت و یکم حرف بزنیم. 👑✨🪞
چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کردم نه خبری از شوخی بود، نه از حرف اضافه.🕯
حرفش همون چیزی بود که گفته بود.💎
به خودم گفتم: منطقی باش. خب الان توچی میخوای...
همون سؤال ساده دوباره منو سر جای خودم میخکوب کرد.
چی میخواستم؟
از یه طرف، اصلاً ممد رو درست نمیشناختم.🧭
از یه طرف دیگه، نمیتونستم انکار کنم که از پیامش بدم نیومده🪜
شاید حتی بیشتر از«بدم نیومده»بود⛓
اما نمیخواستم اسمش رو بذارم روی چیزی که هنوز هیچ اسمی نداشت.🔮
انگشتم روی کیبورد رفت.
این بار دیگه مثل دفعه قبل چند بار پاک نکردم.
نوشتم✍️:
باشه، میتونیم یه روز همدیگه رو ببینیم و حرف بزنیم.💞
ناخودآگاه نفس حبسشدهام رو بیرون دادم.
حس میکنم کار خیلی بزرگی کردم
خب حقهم داشتم برای اولین بار دارم با یکی درباره چیزی حرف میزنم که خودمم نمیدونم آخرش قراره چی بشه.🧸🪞
به صفحه خیره شدم.
سه نقطهی تایپ ظاهر شد.
محمد داشت جواب میداد.⛲️
ممد:
امروز چطوره؟
ابروهام رفت بالا.
امروز؟!
نمیدونستم چرا با وجود تمام استرسم، یه گوشهی دلم دوست داشت جوابم «آره» باشه.🎨
چند ثانیه بعد نوشتم:
امروزمیتونم. کجا و ساعت چند؟🧩
این بار جوابش خیلی سریع اومد.
ممد: من یه کافه خوب میشناسم جای شلوغیه و میتونیم یکم حرف بزنیم...
کافه اسپرسو💚✨
لبخند خیلی کوچیکی روی صورتم نشست🎯
اما ته دلم یک سؤال مدام تکرار میشد:
اگر فردا روبهروی محمد افشار بشینم...
واقعاً چه حسی خواهم داشت؟
گوشی دوباره لرزید.
ممد:
«پس امروز ساعت ۵؟»
به ساعت نگاه کردم.⌚️
هنوز صبح بوداما من برای اولین بار از همون موقع، تمام فکرم رفته بود سمت ساعت پنج.🧠
نوشتم:آره، اوکیه.
چند ثانیه صبر...
سرمو یکم چرخوندم ولی نگاهم به گوشی بود...
چشمامو ریز و لبخند کج...
صورتمو جمع کردم انگار انرژیم شارژ شده بودو بخش شیطنت بدنم فعال🔋
پاهامو از حاتی که توی بقلم بود در اوردم و چهار زانو شدم گوشی رو انداختم رو تختو از همون جا نوشتم:
ببینم تو از رنگ سبز خوشت میاد اخه دقت کردم دیدم ایموجی های سبز استفاده میکنی... 🫣
اونم انلاین بود.
جواب داد: نه؛ولی چون شما دوس داری منم باید دوست داشته باشم؛ مگه نه😶🌫️
سریع نوشتم: چه زود متوجه شدی✨💚
دیگه چی ازم بلدی؟
ممد:
خیلی چیزا... فقط نمیخوام وقتتو تلف کنم🫠
ماندانا: خب منم میدونم که تو ادمی نیستی که چنین استیکرهایی استفاده کنی...
هاااا؟!
ممد: افرین تو هم کم بلد نیستیا! 😉🤍
ولی خب استیکره دیگه برای نشون دادن احساسات
یه نفس کشیدمو نوشتم:
میدونم که تو چنین احساساتی نداریو نشون دادنشون هم دروغه...🔮
ولی منم همین که هستیو دوس دارم🕯 چون ممد اینشکلیه... و اگر سلیقه ی من چیز دیگه ای بود الان باتو قرار نزاشته بودم. ⏳
با یه پسر خیلی احساسی مهربون که احساساتشو بتونم تشخیص بدم تازا استیکراشم واقعیه😌😁
گفت: الان اجازه دارم غیرتی شم🫥🤨
گفتم:نه هنوز چیزی بینمون شکل نگرفته 🙂↔️😏
ممد: مطمئنی؟ 🔹
گفتم: خیلی خب؛
قرار نیست که همه حرفا رو تو چت بزنیم ها؟
یچیزی هم بزار برای ساعت پنج... 💓
گفت؛ بله! پس خداحافظ 💚
گفتم: میبینمت✨🪞
گوشی رو کنار گذاشتم.
به سقف خیره شدم.
قرار بود ممد رو ببینم نه اسمی که مدتها از دور میشناختم.🪄🎀
محمد افشار.
روبهروی خودم.
... کافه اسپرسو برای ممد خیلی خاطره ساز بود. 🍃
اون از اون شب؛ اینم از امروز که ببینیم
این دست براش چه روزگاریو مینویسه و میسازه✍🫀
منتظر پارت بعد باشید...
PART_6
خب حالا چی بپوشم؟! 👑🌱🍃
از جام بلند شدم و رفتم سمت کمد.
در کمدو باز کردم و چند ثانیه فقط به لباسام نگاه کردم.
یه لباس برداشتم.🧥
جلو خودم گرفتم.
این خوبه...
پرتش کردم رو تخت.🛏
یکی دیگه برداشتم.
این؟
یه نگاه به خودم توی آینه انداختم...
نه بابا انگار با ریاست المان قرار دارم🙄
دوباره دست بردم توی کمد و یه لباس انتخاب کردم و گذاشتمش روی تخت.
چند ثانیه نگاهش کردم
اوکی... همین.
ولی هنوز خودمم مطمئن نبودم.
رفتم جلوی آینه.
موهامو با دست مرتب کردم.
یه طرفشو کنار زدم.
چند لحظه به خودم نگاه کردم.
خب...
مکث کردم.
یه ابرو بالا انداختم.
وسایل ارایشمو اوردم و رو صندلی جلوی آینه نشستم.💅👑
یه آرایش سبک میخواستم؛ نه خیلی زیاد، نه جوری که وقتی خودمو توی آینه دیدم بگم این من نیستم👒
بعد از دو ساعت: بد نیست... 😌✨
دو ثانیه بعد:
خودمو نگاه کردم و یه لبخند کج زدم.
خیلی هم خوبه خانوم! 🌀✨
موهامو مرتب کردم و چند تارشو جابهجاکردم... 👩🏼
در حال کش مکش باخودم بودم که...
گوشی روی تخت لرزید.
یهو برگشتم سمتش.
قلبم یه لحظه ریخت.
رفتم سمت گوشی و سریع برداشتمش.
نه...
یه پیام معمولی بود...
باخودم گفتم: شاید نباید فکر کنم هر نوتیف از اونه...
گوشی روبا حرصپرت کردم رو تخت
رفتم روی تخت نشستم.
ساعتو نگاه کردم.
هنوز خیلی مونده بود.
ماندانا: وای خدا...
بیرون هم هنوز برف آروم آروم میبارید و هوا سرد و سفید بود. ❄️🤍
گوشی رو برداشتم و دوباره چت ممد رو باز کردم.
آخرین پیامش هنوز همون بود:
لبخندم گرفت.
یه لحظه مکث کردم.
با خودم گفتم: تو واقعاً همونی هستی که توی چتی یا نه؟ 🤨
گوشی رو قفل کردم و گذاشتم کنار.
کیفمو آماده کردم.گوشی، وسایل لازم...همه چی👝
یه بار دیگه رفتم سمت پنجره.🪟
برف هنوز آروم میبارید.❄️
هوا سرد بود و شیشه از سرما یخ کرده بود.
دستم رو چند لحظه روی شیشه گذاشتم.
ولی عجیب بود...
اصلاً سرمای صبح رو حس نمیکردم.
ساعت نزدیک پنج شده بود.
لباسمو پوشیدم شالمو انداختم دور گردنم
کیفمو برداشتم.
یه نگاه آخر به آینه انداختم.
لبخند کجی زدم قرار بود ببینمش ولی با یک حس عجیب تر برای اولین بار...
در رو که باز کردم هوای سرد مستقیم خورد تو صورتم. 🌬
شالمو کامل انداختم روی سرم که برفروی موهام نشینه❄️
چند قدم برداشتم.
ولی انگار هر قدمی که جلو میرفتم، 👣قلبم یه ضرب بیشتر میزد.🫀
با خودم گفتم:خب...
چند ثانیه مکث.
آروم باش.
دوباره راه افتادم.
فقط میری کافه.
یه قدم دیگه.
میشینی
یه قدم دیگه.
حرف میزنی.
بعد خودم با اخم گفتم:
خب چرا داری مثل کسی که میره امتحان نهایی به خودت توضیح میدی؟! 😑.
واقعاً استرس داشتم.
گوشی رو از توی کیفم درآوردم.
ساعت رو نگاه کردم.
۴:۴۷.
وایساااا... هنوز نرسیدم!
دوباره گوشی رو گذاشتم تو کیفم و راه افتادم.
هرچی به کافه نزدیکتر میشدم، حس عجیبی بیشتر میشد.✨🤍
یه جورایی انگار مغزم هنوز باور نکرده بود که چند دقیقه دیگه قراره کسی رو ببینم که تا همین امروز فقط توی گروه میدیدمش.💫
همون ممد ساکت.
همون ممدی که امروز صبح با یه پیام ساده، کل برنامه ذهنی منو به هم ریخته بود. 🫠💚
بالاخره رسیدم.
چند لحظه جلوی در ایستادم.
نفس عمیقی کشیدم.
دستم رفت سمت دستگیره.
ولی قبل از اینکه بازش کنم، یه بار دیگه به خودم گفتم:
خب دیگه بسه بسمالله. 🤕
یه لحضه از حرف خودم جا خوردم با خودم گفتم اینجا نباید اون سیس گنگ همیشگیتو به خودت بگیری الان باید خانوم باشی... 🎀🪞
در رو باز کردم.
هوای گرم کافه خورد به صورتم.
صدای آروم موسیقی، همهمهی چند نفر، بوی قهوه...❣️
همهچیز یهدفعه با سرمای بیرون فرق داشت.🌷
چشمام ناخودآگاه شروع کرد به گشتن بین میزها.
اول میز سمت راست...
نه.
میز کنار پنجره...
نه.
یه میز دیگه...
بازم نه.
یه نفس آروم کشیدم.
خب پس کجایی آقای افشار؟!
همون لحظه...
چشمم افتاد به یه نفر که چند میز اونطرفتر نشسته بود.🌻
اول فقط یه نگاه کوتاه.
بعد دوباره نگاه کردم.
و این بار...
شناختمش.
خودش بود.🤭
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
انگار تمام حرفهایی که از صبح برای خودم آماده کرده بودم، یهدفعه از ذهنم پاک شد.🌞
قلبم تندتر زد.♟
خیلی تندتر.
دستم هنوز روی بند کیفم بود.
با خودم گفتم:
این که همونیه که بود... 😶🌫️
ولی یه حس دیگهای هم بود.
یه حس عجیبتر.
اون از دور بهم نگاه کرد💎
فقط چند ثانیه...
ولی همون چند ثانیه انگار زمان یهجور عجیبی کند شد.⏰
نگاهش رو ازم برنداشت.
منم نمیدونستم باید نگاه کنم یا نه.
آخرش سریع نگاهمو انداختم پایین. 🫣
با خودم گفتم: آفرین خیلی طبیعی بود! 👏🏻😐
یه نفس عمیق کشیدم وجلو رفتم
دوباره سرمو بالا آوردم💡
این بار یه لبخند کوچیک روی صورتم بود.
اونم از جاش بلند شد.🪵
و من تازه فهمیدم...
قرار بود اولین گفتوگوی واقعی من و محمد افشار...
از همین لحظه شروع بشه. 🫧
منتظر پارت بعد باشید...