PART_3
ادمین گروه واتساپمون من بودم به نمایندگی دخترا 🧍♀وصدرا به نمایندگی پسرا.🧍♂
صدرا ممدو تو گروه اد کرد؛📱
ولی ممد خیلی چت نمیکرد نحایتا به حرفامون واکنش نشون میداد⌨
همچی عادی بود تا روز قبل از قرارمون یه ماهی بود با بچه ها قرار نگذاشتیم برای منم عجیب نبود چون عادی بود|
صبح زودکه از خواب پاشدم🌅
دستو صورتمو شستم💧
بعدش یه صبحانه کوچیک برای خودم درست کردم 🍳☕️
همه خوابیده بودن صبحانه رو خوردم
بعد از یه دوش کوتاه 🛁
دوباره رفتم تو اتاقم رو تختم نشستم🛏 راستش حال نداشتم برم به کارام برسم حوصله هیچ کاری نداشتم.
گوشی رو باز کردم یه چک ریز کنم؛ 📱
یه نوتیف برام اومده بود بازش کردم.
ممد بود... 💌
چت:
ممد: سلام من افشارم ایدیتو از تو گروه برداشتم.
ادمی نیستم که خیلی حرف بزنم یا صحبتمو کش بدمــ.
خب من وقتی تازه وارد اون جمع شدم کسی رو خوب نمیشناختم اما تو بیشتر از همه نظر منو به خودت جلب کردی میخوام ببینمت تا باهم بیشتر آشنا بشیم💚💫
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قبل از هر چیزی استیکراش نضرمو جلب کرد🧷
این چند وقت فهمید بودم که ادمی نیست که چنین استیکرهایی استفاده کنه؛
اولش که پیام رو خوندم جا خوردم ولی بعد که بهش بیشتر فکر کردم بدمم نیومد از این فضا یکم فاصله بگیرمـــــ.!
حالا نمیدونستم چی بگم اون این پیامو نه شب داده بود الان هفت صبح یکم زود بود⌚️
ولی میخواستم زنگ بزنم به سارا اون همیشه بیداره رفیق صمیمیمه؛
و توی اون جمع دوستانه هم هست.
تماس گرفتم📞
تلفن همینجوری داشت اهنگ حامیمو می خوند من هم منتظر بودم سارا جواب بده...
پاهام میلرزید دستام عرق کرده بود خیلی استرس داشتم تا حالا توی چنین موقعیتی نبودم⏳
سارا گوشیو جواب داد☎️
منتظر پارت بعد باشید...
PART_4
تماس.
سارا: الو🎀
صدای خوابآلودش از اون طرف خط میاومد.
ماندانا:سلام؛سارا
چند ثانیه سکوت کرد.
سارا: سلام👋جونم؟ چی شده؟❣
نمیدونستم چطوری شروع کنم. حتی نمیدونستم اصلاً باید تعریف کنم یا نه. دستم هنوز عرق کرده بود و انگشتام رو دور گوشی محکم گرفته بودم.
ماندانا: بیدار بودی؟
سارا با خندهی آرومی گفت:نه، وسط خواب و بیداری بودم!
تو ساعت هفت صبح زنگ زدی معلومه یه چیزی شده؛بگو.💎
نفس عمیقی کشیدم.
ماندانا: ممد بهم پیام داده😕
صدای سارا یکدفعه عوض شد.
سارا: ممد خودمون؟!🤨
ماندانا: اره
سارا: چی گفته؟
گوشی رو از گوشم کمی فاصله دادم. دوباره پیام رو باز کردم. هنوز هم با دیدنش یه حس عجیب توی دلم میافتاد.🫀
ماندانا: بذار برات بخونمش.👀
و شروع کردم پیام رو کلمهبهکلمه خوندن.🤚
وقتی رسیدم به آخرش، چند ثانیه سکوت کردیم.🧶
سارا بالاخره گفت:
سارا: خب؟
ماندانا: خب چی؟
سارا: تو چی جواب دادی؟
ماندانا: هیچی؛ زنگ زدم از تو بپرسم
بالاخره تو تو رابطه بودی! 🪡
خندید.
سارا: خب من چیکار کنم برات...
ماندانا: جدی میگم سارا، من نمیدونم چی بگم.👒
سارا: خب اول بگو خودت چی فکر میکنی؟
به سقف خیره شدم.
ماندانا: نمیدونم...
سارا: خوشت اومده؟👑
سریع گفتم:
ماندانا: نه!🕸
سارا خندید.
سارا: من هنوز چیزی نگفتم🌕
ماندانا: خب پرسیدی دیگه🌑
سارا: ماندانا...
لحنش جدی شد.
سارا: خودت رو گول نزن. اگه از پیامش بدت اومده بود، الان اینقدر استرس نداشتی.🐚
چیزی نگفتم؛
راست میگفت اگر پیامش برایم مهم نبود، چرا از وقتی چشمم به اسم «افشار» که وسطای حرفش گفت افتاده بود، قلبم اینطور میزد؟! ✨
چرا پشت سر هم پیامش رو میخوندم؟! ⚡️
چرا استیکرهای آخر پیام بیشتر از خود حرفها توی ذهنم مونده بود؟💫
اما هنوز یک چیز برایم عجیب بود...
{ افشار}
همون ممدی که توی گروه تقریباً هیچوقت حرف نمیزد.🪐
همون آدمی که بیشتر وقتها فقط پیامها رو میدید و نهایتاً یه واکنش کوچیک میذاشت.☄
حالا مستقیم بهم پیام داده بود.
نه یه «سلام».
نه یه حرف معمولی.
مستقیم گفته بود میخواد منو ببینه.
سارا وسط فکرو خیالم گفت: ببین، یه چیزی رو هم در نظر بگیر؛ تو اصلاً اونو رو درست نمیشناسی.
یکم بهم برخورد ولی گفتم: میدونم.🌙
سارا: پس قرار نیست همین الان تصمیم بگیری که چی میشه. فقط باهاش حرف بزن❄️
آرومتر شدم
ماندانا: یعنی جواب بدم؟
سارا: آره.
ماندانا: چی بگم؟
سارا بدون مکث گفت: «سلام، صبح بخیر. پیامتو دیدم. راستش یکم غافلگیر شدم...»⛄️
ماندانا: نه!
سارا: چرا؟
ماندانا: خیلی ضایع نیست؟
سارا: پس خودت بگو حرف دلتو بزن!🧩
ساکت شدم؛هیچ جوابی نداشتم.
سارا خندید و گفت:تو که برای همه جواب آماده داری، چرا الان هنگ کردی؟🎭
ماندانا چون این فرق داره!
سارا: اهان!
همین «اهان» گفتنش کافی بود که بفهمم دوباره قراره اذیتم کنه.🎯
ماندانا: چیه؟
سارا: هیچی...
ماندانا: سارا!
سارا: میگم بالاخره یه چیزی پیدا شد که ماندانا رو هم دستپاچه کنه.🚀
ماندانا: ساکت شو!🐾
هردومون خندیدیم
استرسم کمی کمتر شده بود.
بعد سارا گفت: جدی، فقط حواست باشه عجله نکنی. اول حرف بزنید، بعد اگه دیدی اوکیه، قرار بذارید.🪴
ماندانا: آره.
سارا: حالا جوابش رو بده.
ماندانا: الان؟
سارا: نه، هفته بعد!
ماندانا: مسخره!
سارا: همین الان.🌳
تماس رو قطع نکردم.
چند ثانیه به صفحهی گوشی خیره موندم.
چت ممد هنوز باز بود.
انگشتم رو روی قسمت تایپ گذاشتم.
نوشتم.
پاک کردم.
دوباره نوشتم.
پاک کردم.
«سلام...»
نه.
خیلی ساده بود.
«سلام، پیامتونو دیدم...»
نه، زیادی رسمی.
نفسم رو با حرص بیرون دادم.
سارا از اون طرف خط گفت:
سارا: چی شد؟
ماندانا: نمیتونم!
سارا: گوشی رو بده من!
ماندانا: از پشت تماس مسخره بازی در نیار... 🦦🎀
خندید... ✨🍃
سارا گفت: این توییو اقا افشار 😌🙈
عصبی شدمو با صدای خشک یه
[خدا نگهدار] کش دار گفتم👁
سارا: بـــــــایــــــی🦋
بالاخره یه جمله نوشتم:
سلام پیامتو دیدم؛
خب اگه میخوای بیشتر آشنا بشیم میتونیم باهم حرف بزنیم
بعدقراربزاریم تا همدیگه روببینیم👒💚
چند ثانیه نگاهش کردم؛بعد فرستادم.
پیام رفت... تموم شد.
اما انگار با رفتن همون یک پیام تمام بدنم دوباره پر از استرس شد.🔒
گوشی رو محکم تودستم فشار میدادم.🔅
چند لحظه گذشت گوشی توی دستم لرزید❇️
یک پیام جدیداز ممد.
این بار قبل از اینکه حتی پیام رو باز کنم، قلبم تندتر زد.
انگشتم روی صفحه موند... 🌀
صفحه رو باز کردم.
منتظر پارت بعد باشید...
PART_5
صفحه رو باز کردم.📱
پیام ممد رو خوندم.
ممد:راستش خودمم فکر نمیکردم اینقدر مستقیم بهت پیام بدم، ولی ترجیح دادم حرفم رو واضح بزنم. اگه خودت هم مشکلی نداری، دوست دارم قبل از اینکه بیشتر از این از دور همدیگه رو بشناسیم، یه جایی ببینمت و یکم حرف بزنیم. 👑✨🪞
چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کردم نه خبری از شوخی بود، نه از حرف اضافه.🕯
حرفش همون چیزی بود که گفته بود.💎
به خودم گفتم: منطقی باش. خب الان توچی میخوای...
همون سؤال ساده دوباره منو سر جای خودم میخکوب کرد.
چی میخواستم؟
از یه طرف، اصلاً ممد رو درست نمیشناختم.🧭
از یه طرف دیگه، نمیتونستم انکار کنم که از پیامش بدم نیومده🪜
شاید حتی بیشتر از«بدم نیومده»بود⛓
اما نمیخواستم اسمش رو بذارم روی چیزی که هنوز هیچ اسمی نداشت.🔮
انگشتم روی کیبورد رفت.
این بار دیگه مثل دفعه قبل چند بار پاک نکردم.
نوشتم✍️:
باشه، میتونیم یه روز همدیگه رو ببینیم و حرف بزنیم.💞
ناخودآگاه نفس حبسشدهام رو بیرون دادم.
حس میکنم کار خیلی بزرگی کردم
خب حقهم داشتم برای اولین بار دارم با یکی درباره چیزی حرف میزنم که خودمم نمیدونم آخرش قراره چی بشه.🧸🪞
به صفحه خیره شدم.
سه نقطهی تایپ ظاهر شد.
محمد داشت جواب میداد.⛲️
ممد:
امروز چطوره؟
ابروهام رفت بالا.
امروز؟!
نمیدونستم چرا با وجود تمام استرسم، یه گوشهی دلم دوست داشت جوابم «آره» باشه.🎨
چند ثانیه بعد نوشتم:
امروزمیتونم. کجا و ساعت چند؟🧩
این بار جوابش خیلی سریع اومد.
ممد: من یه کافه خوب میشناسم جای شلوغیه و میتونیم یکم حرف بزنیم...
کافه اسپرسو💚✨
لبخند خیلی کوچیکی روی صورتم نشست🎯
اما ته دلم یک سؤال مدام تکرار میشد:
اگر فردا روبهروی محمد افشار بشینم...
واقعاً چه حسی خواهم داشت؟
گوشی دوباره لرزید.
ممد:
«پس امروز ساعت ۵؟»
به ساعت نگاه کردم.⌚️
هنوز صبح بوداما من برای اولین بار از همون موقع، تمام فکرم رفته بود سمت ساعت پنج.🧠
نوشتم:آره، اوکیه.
چند ثانیه صبر...
سرمو یکم چرخوندم ولی نگاهم به گوشی بود...
چشمامو ریز و لبخند کج...
صورتمو جمع کردم انگار انرژیم شارژ شده بودو بخش شیطنت بدنم فعال🔋
پاهامو از حاتی که توی بقلم بود در اوردم و چهار زانو شدم گوشی رو انداختم رو تختو از همون جا نوشتم:
ببینم تو از رنگ سبز خوشت میاد اخه دقت کردم دیدم ایموجی های سبز استفاده میکنی... 🫣
اونم انلاین بود.
جواب داد: نه؛ولی چون شما دوس داری منم باید دوست داشته باشم؛ مگه نه😶🌫️
سریع نوشتم: چه زود متوجه شدی✨💚
دیگه چی ازم بلدی؟
ممد:
خیلی چیزا... فقط نمیخوام وقتتو تلف کنم🫠
ماندانا: خب منم میدونم که تو ادمی نیستی که چنین استیکرهایی استفاده کنی...
هاااا؟!
ممد: افرین تو هم کم بلد نیستیا! 😉🤍
ولی خب استیکره دیگه برای نشون دادن احساسات
یه نفس کشیدمو نوشتم:
میدونم که تو چنین احساساتی نداریو نشون دادنشون هم دروغه...🔮
ولی منم همین که هستیو دوس دارم🕯 چون ممد اینشکلیه... و اگر سلیقه ی من چیز دیگه ای بود الان باتو قرار نزاشته بودم. ⏳
با یه پسر خیلی احساسی مهربون که احساساتشو بتونم تشخیص بدم تازا استیکراشم واقعیه😌😁
گفت: الان اجازه دارم غیرتی شم🫥🤨
گفتم:نه هنوز چیزی بینمون شکل نگرفته 🙂↔️😏
ممد: مطمئنی؟ 🔹
گفتم: خیلی خب؛
قرار نیست که همه حرفا رو تو چت بزنیم ها؟
یچیزی هم بزار برای ساعت پنج... 💓
گفت؛ بله! پس خداحافظ 💚
گفتم: میبینمت✨🪞
گوشی رو کنار گذاشتم.
به سقف خیره شدم.
قرار بود ممد رو ببینم نه اسمی که مدتها از دور میشناختم.🪄🎀
محمد افشار.
روبهروی خودم.
... کافه اسپرسو برای ممد خیلی خاطره ساز بود. 🍃
اون از اون شب؛ اینم از امروز که ببینیم
این دست براش چه روزگاریو مینویسه و میسازه✍🫀
منتظر پارت بعد باشید...
PART_6
خب حالا چی بپوشم؟! 👑🌱🍃
از جام بلند شدم و رفتم سمت کمد.
در کمدو باز کردم و چند ثانیه فقط به لباسام نگاه کردم.
یه لباس برداشتم.🧥
جلو خودم گرفتم.
این خوبه...
پرتش کردم رو تخت.🛏
یکی دیگه برداشتم.
این؟
یه نگاه به خودم توی آینه انداختم...
نه بابا انگار با ریاست المان قرار دارم🙄
دوباره دست بردم توی کمد و یه لباس انتخاب کردم و گذاشتمش روی تخت.
چند ثانیه نگاهش کردم
اوکی... همین.
ولی هنوز خودمم مطمئن نبودم.
رفتم جلوی آینه.
موهامو با دست مرتب کردم.
یه طرفشو کنار زدم.
چند لحظه به خودم نگاه کردم.
خب...
مکث کردم.
یه ابرو بالا انداختم.
وسایل ارایشمو اوردم و رو صندلی جلوی آینه نشستم.💅👑
یه آرایش سبک میخواستم؛ نه خیلی زیاد، نه جوری که وقتی خودمو توی آینه دیدم بگم این من نیستم👒
بعد از دو ساعت: بد نیست... 😌✨
دو ثانیه بعد:
خودمو نگاه کردم و یه لبخند کج زدم.
خیلی هم خوبه خانوم! 🌀✨
موهامو مرتب کردم و چند تارشو جابهجاکردم... 👩🏼
در حال کش مکش باخودم بودم که...
گوشی روی تخت لرزید.
یهو برگشتم سمتش.
قلبم یه لحظه ریخت.
رفتم سمت گوشی و سریع برداشتمش.
نه...
یه پیام معمولی بود...
باخودم گفتم: شاید نباید فکر کنم هر نوتیف از اونه...
گوشی روبا حرصپرت کردم رو تخت
رفتم روی تخت نشستم.
ساعتو نگاه کردم.
هنوز خیلی مونده بود.
ماندانا: وای خدا...
بیرون هم هنوز برف آروم آروم میبارید و هوا سرد و سفید بود. ❄️🤍
گوشی رو برداشتم و دوباره چت ممد رو باز کردم.
آخرین پیامش هنوز همون بود:
لبخندم گرفت.
یه لحظه مکث کردم.
با خودم گفتم: تو واقعاً همونی هستی که توی چتی یا نه؟ 🤨
گوشی رو قفل کردم و گذاشتم کنار.
کیفمو آماده کردم.گوشی، وسایل لازم...همه چی👝
یه بار دیگه رفتم سمت پنجره.🪟
برف هنوز آروم میبارید.❄️
هوا سرد بود و شیشه از سرما یخ کرده بود.
دستم رو چند لحظه روی شیشه گذاشتم.
ولی عجیب بود...
اصلاً سرمای صبح رو حس نمیکردم.
ساعت نزدیک پنج شده بود.
لباسمو پوشیدم شالمو انداختم دور گردنم
کیفمو برداشتم.
یه نگاه آخر به آینه انداختم.
لبخند کجی زدم قرار بود ببینمش ولی با یک حس عجیب تر برای اولین بار...
در رو که باز کردم هوای سرد مستقیم خورد تو صورتم. 🌬
شالمو کامل انداختم روی سرم که برفروی موهام نشینه❄️
چند قدم برداشتم.
ولی انگار هر قدمی که جلو میرفتم، 👣قلبم یه ضرب بیشتر میزد.🫀
با خودم گفتم:خب...
چند ثانیه مکث.
آروم باش.
دوباره راه افتادم.
فقط میری کافه.
یه قدم دیگه.
میشینی
یه قدم دیگه.
حرف میزنی.
بعد خودم با اخم گفتم:
خب چرا داری مثل کسی که میره امتحان نهایی به خودت توضیح میدی؟! 😑.
واقعاً استرس داشتم.
گوشی رو از توی کیفم درآوردم.
ساعت رو نگاه کردم.
۴:۴۷.
وایساااا... هنوز نرسیدم!
دوباره گوشی رو گذاشتم تو کیفم و راه افتادم.
هرچی به کافه نزدیکتر میشدم، حس عجیبی بیشتر میشد.✨🤍
یه جورایی انگار مغزم هنوز باور نکرده بود که چند دقیقه دیگه قراره کسی رو ببینم که تا همین امروز فقط توی گروه میدیدمش.💫
همون ممد ساکت.
همون ممدی که امروز صبح با یه پیام ساده، کل برنامه ذهنی منو به هم ریخته بود. 🫠💚
بالاخره رسیدم.
چند لحظه جلوی در ایستادم.
نفس عمیقی کشیدم.
دستم رفت سمت دستگیره.
ولی قبل از اینکه بازش کنم، یه بار دیگه به خودم گفتم:
خب دیگه بسه بسمالله. 🤕
یه لحضه از حرف خودم جا خوردم با خودم گفتم اینجا نباید اون سیس گنگ همیشگیتو به خودت بگیری الان باید خانوم باشی... 🎀🪞
در رو باز کردم.
هوای گرم کافه خورد به صورتم.
صدای آروم موسیقی، همهمهی چند نفر، بوی قهوه...❣️
همهچیز یهدفعه با سرمای بیرون فرق داشت.🌷
چشمام ناخودآگاه شروع کرد به گشتن بین میزها.
اول میز سمت راست...
نه.
میز کنار پنجره...
نه.
یه میز دیگه...
بازم نه.
یه نفس آروم کشیدم.
خب پس کجایی آقای افشار؟!
همون لحظه...
چشمم افتاد به یه نفر که چند میز اونطرفتر نشسته بود.🌻
اول فقط یه نگاه کوتاه.
بعد دوباره نگاه کردم.
و این بار...
شناختمش.
خودش بود.🤭
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
انگار تمام حرفهایی که از صبح برای خودم آماده کرده بودم، یهدفعه از ذهنم پاک شد.🌞
قلبم تندتر زد.♟
خیلی تندتر.
دستم هنوز روی بند کیفم بود.
با خودم گفتم:
این که همونیه که بود... 😶🌫️
ولی یه حس دیگهای هم بود.
یه حس عجیبتر.
اون از دور بهم نگاه کرد💎
فقط چند ثانیه...
ولی همون چند ثانیه انگار زمان یهجور عجیبی کند شد.⏰
نگاهش رو ازم برنداشت.
منم نمیدونستم باید نگاه کنم یا نه.
آخرش سریع نگاهمو انداختم پایین. 🫣
با خودم گفتم: آفرین خیلی طبیعی بود! 👏🏻😐
یه نفس عمیق کشیدم وجلو رفتم
دوباره سرمو بالا آوردم💡
این بار یه لبخند کوچیک روی صورتم بود.
اونم از جاش بلند شد.🪵
و من تازه فهمیدم...
قرار بود اولین گفتوگوی واقعی من و محمد افشار...
از همین لحظه شروع بشه. 🫧
منتظر پارت بعد باشید...