eitaa logo
پاتوق کتاب
229 دنبال‌کننده
145 عکس
12 ویدیو
56 فایل
این کانال به ترویج کتابخوانی و معرفی کتابهای خوب می پردارد
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از mohamad sharifi
بخشی از کتاب جنگ و صلح اگر سرداران جنگی دو قشون پیرو دلایل منطقی بودند، ظاهراً می‌بایست برای ناپلئون کاملاً آشکار و واضح باشد که پس از دویست ورست راه‌پیمایی، اقدام به نبردی که به احتمال قوی با انجام آن یک‌چهارم افراد ارتش خود را از دست می‌داد، بی‌شک او را به سوی انهدام و نابودی سوق خواهد داد. سؤال من که مرا در پنجاه سالگی به انتحار کشانده بود ساده‌ترین سؤالی بود ک در زوایای ضمیر هر بشری خواه بچه‌ی نادان باشد خواه اعلم مردمان وجود دارد. سؤالی که بدون جوابش چنان‌که من به تجربه دریافته‌ام زندگی محال است. و سؤال این بود که «آنچه امروز می‌کنم یا فردا خواهم کرد مرا چه ثمر می‌رساند؟» نیکلای مباهات می‌کرد که همسرش بسیار خردمند است و در دل به حقارت خود در قبال روح بلند او معترف بود و بیشتر از این جهت شادمان و مسرور می‌شد که می‌دانست نه‌تنها دل و جانش متعلق به اوست بلکه در صورت و معنی، تکمیل‌کننده‌ی وجود وی به شمار می‌رود.
هدایت شده از mohamad sharifi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
خارج از برنامه حق وتوی سردبیر مطلب زیر را جناب آقای دکتر رمضانی همکار خوبمون از دانشگاه صنعتی شاهرود ارسال کردند. با سپاس از ایشون بعدا ایشون رو مفصل معرفی خواهم کرد.
بر سردر یک حمام نوشتند: برای حفظ شئونات اخلاقی از پذیرش دانشمندان و فلاسفه معذوریم.🤓👇 روزی که ارشمیدس به حمام رفت، لابد چرک بود. اما به جای اینکه کیسه بکشد شروع به بازی و غوطه‌خوردن در آب کرد. پایین می‌رفت و بالا می‌آمد، باز پایین می‌رفت و بالا می‌آمد، خیلی آرام، یک بار دیگر که پایین رفت یکهو از آب بیرون جست. فریاد کشید: یافتم، یافتم... کسانی که حمام نرفته‌اند نمی‌دانند که فریاد در حمام چه انعکاس پرابهت و چندباره‌ای دارد. پژواک صدا در خود صدا می‌پیچد و باز ارشمیدس انگار که «مویش» را می‌کشند از ته دل فریاد می‌زد: یافتم، یافتم... اولین گمان این بود که ارشمیدس سنگ پا پیدا کرده است، اما تا آن روز کسی برای سنگ پا اینطور نعره نکشیده بود. آنهایی که به ارشمیدس نزدیک‌تر بودند بی‌اختیار ذهن‌شان به ثروت و جواهری رفت که ارشمیدس از روی خوش‌شانسی و اتفاق آن را پیدا کرده است که فریاد در فریاد ارشمیدس انداختند: مال ماست، مال ماست... اما ارشمیدس بی‌اعتنا به همه‌چیز و همه‌کس و حتی لباس‌هایش، از سر شوق، لخت مادرزاد از حمام بیرون زد. صاحب حمام فقط یک فریاد کوتاه داشت: پس پول حمام چی؟ بعد یکهو مثل تیر از ذهنش گذشت که ارشمیدس چیز باارزشی یافته و فریاد‌زنان به دنبالش افتاد: مال من است، مال من است! حمامی پس از اینکه دویست، سیصد متر به دنبال ارشمیدس دوید، دیگر کاملاً باورش شد که ارشمیدس چیز باارزشی پیدا کرده و حالا فریاد می‌زد: دزد، دزد، بگیریدش... وقتی ارشمیدس از کنار بازار شهر گذشت جمعیتی که از پی‌اش می‌دوید به هجده نفر رسید، در حالی که ارشمیدس همچنان فریاد می‌زد: یافتم، یافتم... شمع‌فروشان و نعل‌بندان و خلاصه کاسب‌کارها از کسانی که به دنبال ارشمیدس بودند می‌پرسیدند: «مگر چه شده است؟» و آنها جواب می‌دادند: «یافتش، یافتش» و همین‌طور از پی ارشمیدس می‌دویدند. پیرزنی گفت: چه بی‌حیاست این مرد! لاتی به محض اینکه ارشمیدس را آن‌طور لخت مادرزاد دید گفت: این چی‌چی پیدا کرده که باید حتماً لخت باشه تا نشون بده؟! در سرکوی سگ‌بازها، آنجا که «کلبی»‌ها جمع می‌شدند، بالاخره جلوی ارشمیدس را گرفتند. لنگی به دور تنش پیچیدند، پیرمردی نفس‌نفس‌زنان از راه رسید: من هفته قبل در حمام انگشتر طلایم را گم کردم، زنم شاهد است! حمامی هم رسید: منطقاً آنچه در حمام است، مال حمامی است. یکی از سوفسطائیان خواست با این نظر مخالفت کند که مأمور دولت آمد: حرف بی‌حرف! این چیزها مال دولت است. مرد میانسالی از جمعیت گفت: قربان هنوز معلوم نیست چی‌چی هست. مأمور خود را از تک و تا نینداخت: پس زودتر معلوم کنید تا بفهمیم صاحب چه چیزی هستیم! اما ارشمیدس که غافل از دور و برش بود همین‌طور داد و فریاد می‌کرد: یافتم، یافتم، یافتم... جمعیت که هر دم بیشتر می‌شد و کلافه بود دسته‌جمعی فریاد زدند: آخه بگو چی ‌یافتی؟ ارشمیدس با همان شور و حرارت فریاد کرد: هر جسمی که در آب فرورود به اندازه وزن مایع هم‌حجمش سبک می‌شود. مردم گفتند: چی‌، چی گفتی؟ ارشمیدس که از دقت و توجه مردم نسبت به مسائل علمی شوق‌زده شده بود شمرده گفت: دقت کنید، ‌هر جسمی که در آب فرورود به اندازه وزن مایع هم‌حجمش سبک می‌شود. همگی با هم گفتند: «این مردک خر چه می‌گوید، دیوانه است» و از دورش پراکنده شدند و ارشمیدس از دور صدای مردی را شنید که می‌گفت «هر جسمی که در آب فرورود به اندازه ارشمیدس دیوانه نمی‌شود» و صدای خنده مردم بلند شد. فردای آن روز به سردر حمام یک تابلوی کوچک نصب شد که روی آن با خط خوش یونانی نوشته شده بود: برای حفظ شئونات اخلاقی از پذیرش دانشمندان و فلاسفه معذوریم. از کتاب «مو، لای درز فلسفه»/اردلان عطارپور/ 🌹https://eitaa.com/BOOKNET43🌹
ارزشمندترین جاهایی که در این دنیا میشه حضور داشت. در فکر کسی، در قلب کسی، در دعای کسی، و بهتر از همه در آغوش او شبتون خوش و در آغوش حضرت حق با آرامش. 🌹https://eitaa.com/BOOKNET43🌹 💞 پاتوق کتاب🦋💫
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از پاتوق کتاب