هدایت شده از mohamad sharifi
خلاصه داستان جنگ و صلح
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند!
داستان جنگ و صلح در سال ۱۸۰۵ و در شهر سنپترزبورگ آغاز میشود. زمانی که جنگهای ناپلئونی در اروپای غربی بهتازگی ترسهایی را در روسیه برانگیخته است. بسیاری از شخصیتهای رمان در مهمانی یک بانوی اشرافی معرفی میشوند. از جمله پیر بزوخوف که پسر نامشروع و دستوپاچلفتی یک کنت ثروتمند است و همچنین آندری بولکونسکی که پسر باهوش و جاهطلب یک فرماندهی نظامی بازنشسته است. در این روایت چند خانواده نقشهای مهمی بازی میکنند: خانوادهی حیلهگر کوراگین، خانواده روستوف که از خاندان اشرافی اهل مسکو هستند و همچنین خانواده بولکونسکی. سرنوشت اعضای تمام این خانوادهها در طول داستان به یکدیگر گره میخورد.
زمانی که نیروهای روسیه در اتحاد با امپراتوری اتریش در برابر حملات ناپلئون مقاومت میکنند، آندری از خانواده بولکونسکی و نیکلای از خانواده روستوف هر دو به جبهه میروند، اما سرنوشت متفاوتی پیدا میکنند. مسیر زندگی پیر در طول داستان مسیری پرپیچ و خم است و برخی اعتقاد دارند که شخصیت او به شخصیت خود تولستوی نزدیک است. او ابتدا با هلن، دختر خانوادهی کوراگین ازدواج میکند، اما این ازدواج نافرجام آغاز سفر معنوی او در روایت است. خانواده روستوف دختری به نام ناتاشا رستوا دارند که او نیز از شخصیتهای مهم و کلیدی است و زندگیاش با آندری بولکونسکی و البته پسر خانواده کوراگین، آناتول، گره میخورد، اما سرنوشتش در جای دیگری رقم خورده است. گفته میشود که شخصیت پرشور ناتاشا نیز الهامگرفته از شخصیت خواهر همسر تولستوی بوده است.
از دیگر شخصیتهای مهم کتاب جنگ و صلح کوتوزوف است؛ ناپلئون در سال ۱۸۱۲ به روسیه حمله میکند و کوتوزوف مسئول هدایت ارتش روسیه است. نبرد سرنوشتساز بورودینو نیز از نقاط اوج داستان و یکی از سمبلهای مهمی است که تولستوی در روایتش قرار داده است.
هدایت شده از mohamad sharifi
دربارهی لئو تولستوی؛ نویسنده کتاب
لئو تولستوی ۹ سپتامبر ۱۸۲۸ در ملک خانوادگی یاسنایا پالیانا در دوازده کیلومتری تولا و دویست کیلومتری جنوب مسکو به دنیا آمد. او چهارمین فرزند از پنج فرزند کنت نیکولای ایلیچ تولستوی، کهنه سرباز جنگ میهنی ۱۸۱۲ و پرنسس ماریا تولستایا بود. تولستوی مادرش را در دوسالگی و پدرش را در نهسالگی از دست داد و همراه خواهران و برادرانش نزد خویشاوندان بزرگ شد. نوشتههای او نقطهی اوج رمانهای واقعگرایانه شناخته میشوند؛ بهویژه رمانهای جنگ و صلح (۱۸۶۹)، آنا کارنینا (۱۸۷۸) و رستاخیز (۱۸۹۹). تولستوی علاوه بر رمان، چند نمایشنامه و مقالههایی در موضوعات فلسفی، اخلاقی و مذهبی نوشت. زندگی تولستوی با دورههایی از تحولات روحی همراه بود که او را به تصمیمهای ماجراجویانهای کشاند که آخرین آن در روزهای واپسین عمرش بود. او که در کیفیت زندگی زناشویی خود گرفتار تردیدهای جدی شده بود آن را ترک کرد و تنها چند روز بعد در ۲۰ نوامبر ۱۹۱۰ در حالی که ۸۲ سال داشت در ایستگاه راهآهن آستاپوفو درگذشت.
هدایت شده از mohamad sharifi
نقدهای مطرح بر کتاب جنگ و صلح
مانند دیگر شاهکارهای ادبیات، نقدهایی نیز بر کتاب جنگ و صلح نوشته شده که برخی آن را جزو مزیتهای کتاب میدانند و برخی نقطه ضعف. از جملهی این نقدها میتوان به موارد زیر اشاره داشت:
تعداد خیلی زیاد شخصیتها
فصلهای فلسفی طولانی
بحثهای تاریخی تولستوی در دل داستان
هدایت شده از mohamad sharifi
بخشی از کتاب جنگ و صلح
اگر سرداران جنگی دو قشون پیرو دلایل منطقی بودند، ظاهراً میبایست برای ناپلئون کاملاً آشکار و واضح باشد که پس از دویست ورست راهپیمایی، اقدام به نبردی که به احتمال قوی با انجام آن یکچهارم افراد ارتش خود را از دست میداد، بیشک او را به سوی انهدام و نابودی سوق خواهد داد.
سؤال من که مرا در پنجاه سالگی به انتحار کشانده بود سادهترین سؤالی بود ک در زوایای ضمیر هر بشری خواه بچهی نادان باشد خواه اعلم مردمان وجود دارد. سؤالی که بدون جوابش چنانکه من به تجربه دریافتهام زندگی محال است. و سؤال این بود که «آنچه امروز میکنم یا فردا خواهم کرد مرا چه ثمر میرساند؟»
نیکلای مباهات میکرد که همسرش بسیار خردمند است و در دل به حقارت خود در قبال روح بلند او معترف بود و بیشتر از این جهت شادمان و مسرور میشد که میدانست نهتنها دل و جانش متعلق به اوست بلکه در صورت و معنی، تکمیلکنندهی وجود وی به شمار میرود.
خارج از برنامه
حق وتوی سردبیر
مطلب زیر را جناب آقای دکتر رمضانی همکار خوبمون از دانشگاه صنعتی شاهرود ارسال کردند.
با سپاس از ایشون بعدا ایشون رو مفصل معرفی خواهم کرد.
بر سردر یک حمام نوشتند:
برای حفظ شئونات اخلاقی از پذیرش دانشمندان و فلاسفه معذوریم.🤓👇
روزی که ارشمیدس به حمام رفت، لابد چرک بود. اما به جای اینکه کیسه بکشد شروع به بازی و غوطهخوردن در آب کرد. پایین میرفت و بالا میآمد، باز پایین میرفت و بالا میآمد، خیلی آرام، یک بار دیگر که پایین رفت یکهو از آب بیرون جست. فریاد کشید: یافتم، یافتم...
کسانی که حمام نرفتهاند نمیدانند که فریاد در حمام چه انعکاس پرابهت و چندبارهای دارد. پژواک صدا در خود صدا میپیچد و باز ارشمیدس انگار که «مویش» را میکشند از ته دل فریاد میزد: یافتم، یافتم...
اولین گمان این بود که ارشمیدس سنگ پا پیدا کرده است، اما تا آن روز کسی برای سنگ پا اینطور نعره نکشیده بود. آنهایی که به ارشمیدس نزدیکتر بودند بیاختیار ذهنشان به ثروت و جواهری رفت که ارشمیدس از روی خوششانسی و اتفاق آن را پیدا کرده است که فریاد در فریاد ارشمیدس انداختند: مال ماست، مال ماست...
اما ارشمیدس بیاعتنا به همهچیز و همهکس و حتی لباسهایش، از سر شوق، لخت مادرزاد از حمام بیرون زد.
صاحب حمام فقط یک فریاد کوتاه داشت: پس پول حمام چی؟
بعد یکهو مثل تیر از ذهنش گذشت که ارشمیدس چیز باارزشی یافته و فریادزنان به دنبالش افتاد: مال من است، مال من است!
حمامی پس از اینکه دویست، سیصد متر به دنبال ارشمیدس دوید، دیگر کاملاً باورش شد که ارشمیدس چیز باارزشی پیدا کرده و حالا فریاد میزد: دزد، دزد، بگیریدش...
وقتی ارشمیدس از کنار بازار شهر گذشت جمعیتی که از پیاش میدوید به هجده نفر رسید، در حالی که ارشمیدس همچنان فریاد میزد: یافتم، یافتم...
شمعفروشان و نعلبندان و خلاصه کاسبکارها از کسانی که به دنبال ارشمیدس بودند میپرسیدند: «مگر چه شده است؟» و آنها جواب میدادند: «یافتش، یافتش» و همینطور از پی ارشمیدس میدویدند.
پیرزنی گفت: چه بیحیاست این مرد!
لاتی به محض اینکه ارشمیدس را آنطور لخت مادرزاد دید گفت: این چیچی پیدا کرده که باید حتماً لخت باشه تا نشون بده؟!
در سرکوی سگبازها، آنجا که «کلبی»ها جمع میشدند، بالاخره جلوی ارشمیدس را گرفتند. لنگی به دور تنش پیچیدند، پیرمردی نفسنفسزنان از راه رسید: من هفته قبل در حمام انگشتر طلایم را گم کردم، زنم شاهد است!
حمامی هم رسید: منطقاً آنچه در حمام است، مال حمامی است.
یکی از سوفسطائیان خواست با این نظر مخالفت کند که مأمور دولت آمد: حرف بیحرف! این چیزها مال دولت است.
مرد میانسالی از جمعیت گفت: قربان هنوز معلوم نیست چیچی هست.
مأمور خود را از تک و تا نینداخت: پس زودتر معلوم کنید تا بفهمیم صاحب چه چیزی هستیم!
اما ارشمیدس که غافل از دور و برش بود همینطور داد و فریاد میکرد: یافتم، یافتم، یافتم...
جمعیت که هر دم بیشتر میشد و کلافه بود دستهجمعی فریاد زدند: آخه بگو چی یافتی؟
ارشمیدس با همان شور و حرارت فریاد کرد: هر جسمی که در آب فرورود به اندازه وزن مایع همحجمش سبک میشود.
مردم گفتند: چی، چی گفتی؟
ارشمیدس که از دقت و توجه مردم نسبت به مسائل علمی شوقزده شده بود شمرده گفت: دقت کنید، هر جسمی که در آب فرورود به اندازه وزن مایع همحجمش سبک میشود.
همگی با هم گفتند: «این مردک خر چه میگوید، دیوانه است» و از دورش پراکنده شدند و ارشمیدس از دور صدای مردی را شنید که میگفت «هر جسمی که در آب فرورود به اندازه ارشمیدس دیوانه نمیشود» و صدای خنده مردم بلند شد.
فردای آن روز به سردر حمام یک تابلوی کوچک نصب شد که روی آن با خط خوش یونانی نوشته شده بود: برای حفظ شئونات اخلاقی از پذیرش دانشمندان و فلاسفه معذوریم.
از کتاب «مو، لای درز فلسفه»/اردلان عطارپور/
🌹https://eitaa.com/BOOKNET43🌹
ارزشمندترین جاهایی که در این دنیا میشه حضور داشت.
در فکر کسی،
در قلب کسی،
در دعای کسی،
و بهتر از همه در آغوش او
شبتون خوش و در آغوش حضرت حق با آرامش.
🌹https://eitaa.com/BOOKNET43🌹
💞 پاتوق کتاب🦋💫