هر کتاب، هر توده مجلّدی که در اینجا میبینی، دارای روحه. روح کسی که اون را نوشته و روح تمام کسانی که اون را خوندن، با اون کتاب زندگی کردن و به کمکش رؤیاهاشون را خلق کردن. هر زمان که یک کتاب از دستی به دست دیگه میرسه، هر زمان که نگاه یک نفر خطوطش را از ابتدا تا انتها طی میکنه، روح اون کتاب رشد میکنه و بزرگتر و قدرتمندتر میشه.
سایهی باد – کارلوس روئیث ثافون
@Book_0
جهان های موازی.pdf
حجم:
9M
جهانهای موازی – میچیو کاکو
سفری فراموش نشدنی به سیاهچاله ها، ماشین های زمان، و کیهان های جایگزین.
@Book_0
هر چقدر بگوییم:
مردها فلان.
زنها فلان.
تنهایی خوب است. دنیا زشت است.
آخرش روزی قلبت برای کسی تندتر میزند
- چارلز بوکوفسکی
پیش از اینکه از نظرم ناپدید شود، یک بار دیگر سرش را برگرداند. اضطرابی در دیدگانش موج میزد که به من هم سرایت کرد. بلند شدن هواپیما به نظرم غمانگیز آمد. هواپیماهای چهار موتوره به آهستگی اوج میگیرند اما این یک وداع طولانی است. جت با خشونت یک «به امید دیدار» از زمین کنده شد. اما به زودی سر شاخ آمدم. نه، غیبت دخترها غم به دلم نیاورده بود، برعکس میتوانستم به دلخواه تند یا آهسته برانم. هرجا بخواهم بروم و هر زمان میل کردم متوقف شم.
وانهاده – سیمون دوبووار
@Book_0
کالیگولا.pdf
حجم:
2.2M
کالیگولا – آلبر کامو
یافتن معنا و ارزش در مواجه با پوچی و بی معنایی زندگی، موضوعی است که تقریبا در تمامی آثار آلبر کامو، همچون نمایشنامه ی کالیگولا، به چشم می خورد. کالیگولا، امپراتور رومی و بدنامی است که در این نمایشنامه ی چهار پرده ای، به تجسمی از پوچی و معنازدگی تبدیل می شود. ذهن کالیگولا پس از مرگ خواهر و معشوقه اش، به شکل وسواس گونه ای درگیر مفهوم «غیرممکن ها» می شود. او با گذشت زمان به حقیقتی مهم اعتقاد پیدا می کند: «انسان ها می میرند و از زندگی شان راضی نیستند.
@Book_0
همیشه فکر میکردم که مادرم زمین است
و من گیاهی که ریشههایم در دل این خاک است.
در او هستم و از او به بیرون سر میکشم.
هر وقت که به او فکر میکردم انگار پاهایم را روی زمین، استوار میدیدم. امّا حالا که مرده است نه تنها این گیاه آبیاری نمیشود، بلکه هوا سنگینی میکند و بهدشواری نفس میکشم...
او زمین و آسمان من بود...
شاهرخ مسکوب