#دلبر_هات_من
#part_26
آروم در رو باز کردم ولی یهویی یک گلوله از کناره گوشم رد شد و خورد به دیوار
با یک عکسالعمل سریع تفنگ رو گرفتم به طرفی که تیر اومده بود
جین گوشه ی دیوار ایستاده بود و کوک هم کنارش به صندلی بسته بود
جین تفنگش رو از روی من گرفت به سمت کوک
شوکه بهش نگاه میکردم ولی هنوزم هواسم به اسلحه و اطرافم بود
جین: میدونستم میای
ته: هر کاری داری با من داری، کوک رو بفرست بره
جین: نه نه نه نمیشه که، این بچه کوچولو فعلا مهمون من هست
ته: گفتم ولش کن برهه( عربده )
جین: اوم... هرچی که میخوای داد بزن، این فسقلی پیش من میمونه، وقتی من تاوان گرفتم بعد ولش میکنم که فکر نکنم بیشتر از چند روز زنده بمونه
ته: ببین، من اینجا میمونم که انتقام بگیری، کوک رو ول کن
جین: گفتم نه، نمیفهمیی؟ ( عربده)
ته: باشه، باشه، آروم باش
بادیگارد هام پشت سرم ایستاده بودن و جین هنوز اونا رو ندیده بود
با دستم جوری که جین متوجه نشه بهشون اشاره کردم که بیان جلو و یهویی بریزن سرِ جین
همه چیز درست داشت پیش میرفت
بادیگارد ها ریختن روی جین و گرفتنش
خیالم راحت شد و بدون توجه به داد زن و فوحش دادن های جین، به سمت کوک رفتم
اما قبل از اینکه بهش برسم، صدای گلوله ی تفنگ و............
#مالک_اهیون
#دلبر_هات_من
#part_27
اما قبل از اینکه بهش برسم، صدای گلوله ی تفنگ و دردی طاقت فرسا توی کمرم پیچید
کوک داد کشید و تکون خورد تا خودشو بهم برسونه ولی نتونست
آروم برگشتم عقب و دیدم همه ی بادیگارد ها شوکه ایستادن و فهمیدم جین به کمرم گلوله زده
دستم رو به کمرم رسوندم و با حس کردنِ خون و دردِ غیر قابل تحمل؛ افتادم زمین
بادیگارد ها جین رو بیرون بردن و چند نفر هم کوک رو آزاد کردن
کوک اومد به سمتم و کنارم زانو زد
دست های کوچولوش رو روی صورتم گذاشت
با بغض گفت: ددی؟ خوبی؟
ته: خو...بم...نترس..توله..س..گ!
کوک: خون... خون میاد
ته: نه...نترس...پاشو...از اینجا..ب...رو
کوک: نمیرممم....صبر کن الان آمبولانس میرسه
دیگه جونی واسم نمونده بود که بخوام حرف بزنم
من تا الان گلوله زیاد خورده بودم اما حس میکردم این یکی خورده به نخاع و وسطِ کمرم
با هر نفسی که میکشیدم از درد دلم مرگ میخواست
چشمام بسته شد و به تاریکی فرو رفتم........
................................#part_28.........................
*از زبان کوک:*
جلوی اتاق عمل بودم و بادیگارد ها کنارم ایستاده بودن
با نگرانی نشسته بودم و پاهام رو تکون میدادم
۳ ساعت گذشت و خبری نشد
بلاخره پرستار اومد بیرون
سریع به سمتش رفتم
کوک: چیشد؟ بابام خوبه؟
پرستار: کس دیگه ای نیست که وضعیتِ بیمار رو بهش بگم؟
کوک: خودم هستم خب
پرستار: نه عزیزم، یک آدم بزرگ تو بچه ای
کوک: نخیر فقط منم حال بیمار چطوره؟
پرستار: اوم....حالشون خیلی وخیمه و ممکنه تا صبح طاقت نیارن، فقط دعا کنید
پرستار رفت و من موندم و شکی که بهم وارد شده بود
اگه ددی چیزیش بشه من چیکار میکردم؟
ددیِ مهربونِ من ممکن بود طاقت نیاره
یکی از بادیگارد ها به سمتم اومد و گفت..........
#مالک_اهیون
#دلبر_هات_من
#part_29
یکی از بادیگارد ها به سمتم اومد و گفت: آقای کوک لطفا همراه من بیاید بریم عمارت، اینجا امن نیست، ما خودمون پیشِ رئیس هستیم
کوک: نه نه من نمیام، پیشِ ددی میمونم
بادیگارد: هرجور راحتید ولی دستور میدم اطراف بیمارستان رو مراقب باشن
کوک: ممنون
۴ ساعت گذشت و هنوزم اون در باز نشد
دیگه داشت خوابم میبرد که بلاخره دکتر با چهره خسته از اتاق اومد بیرون
سریع به سمتش رفتم
کوک: آقای دکتر.... چیشد؟
دکتر: متاسفانه.....
کوک: متاسفانه چی؟
دکتر: متاسفانه ایشون در حالتِ کُما رفتن
کوک: چی؟ یعنی چیی؟
دکتر: در این حالت ایشون زنده هستن اما نمیتونن تکون بخورن یا چشم هاشون رو باز کنن یا غذا بخورن، میشه گفت در حالتِ مرگ هستن
خشک شدم
انگار کلِ دنیا برای چند ثانیه ایستاد
ددی ته الان در حالت مرگه
یعنی ممکنه از دست بدمش...............
#مالک_اهیون
#دلبر_هات_من
#part_30
*دانای کل: (نویسنده)*
ساعت ها بود که جلوی در اتاق عمل نشسته بود
انگار قلبش ایستاده بود
کوک تازه توانسته بود به کسی دل ببندد و احساسِ امنیت کند
اما حالا که ته در کُما بود و به احتمالِ ۹۵ درصد میمرد
کوک شکسته و غمزده شده بود
پرستار: شما نزدیکترین فرد به بیمار هستید؟؟
کوک: اهوم
پرستار: باید چیزی رو بهتون بگم حالتون خوبه؟
کوک: بگو
پرستار: بیمارِ شما به احتمال ۹۵ درصد فوت میکنن، ما بیمارِ اورژانسی داریم و باید اتاقِ کُما رو خالی کنیم، اگه شما اجازه بدید میخواییم دستگاه ها رو قطع کنیم
کوک: نه رضایت نمیدم، ته زنده است، نفس میکشه، تا وقتی قلبش میزنه اون دستگاه ها رو قطع نمیکنید، اون اتاق رو میخرم، پول میدم بهتون
پرستار: اما....
کوک: گفتم نهه( عربده)
پرستار: باشه باشه آروم باشید
پرستار رفت و کوک ماند و... دلتنگی
ته هنوز نفس میکشید، قلبش میزد پس نباید آن دستگاه ها قطع میشد
زندگی بالا و پایین زیاد دارد
غم و شادی هم همینطور
و ما بیخبر از آینده، مجبوریم زندگی را ادامه دهیم
*دو سال بعد*........
#مالک_اهیون
هدایت شده از 𝒥𝑒𝓃𝓃𝓎{فور؟بده ولی کم}
🍒::::: هی تو خوشگله تمایل داری داخل دیلی خاله جنی جوین بدی⁉️
࿙࿚࿙࿚࿙࿚✿⃘꯭𐇽݄݃ᮢ꯭࿙࿚࿙࿚࿙࿚
اکانت های ترند اد میشن 😝🤏🏻
هدایت شده از 𝒥𝑒𝓃𝓃𝓎{فور؟بده ولی کم}
رمان تهکوک
دیلی با وایب جنی⁉️ دیلی با وایب جنی⁉️ دیلی با وایب جنی⁉️ دیلی با وایب جنی⁉️ دیلی با وایب جنی⁉️ دیلی
فندق هام عضو میشین؟ دیلی منهه