هدایت شده از 𝒥𝑒𝓃𝓃𝓎{فور؟بدههه}
🍒::::: هی تو خوشگله تمایل داری داخل دیلی خاله جنی جوین بدی⁉️
࿙࿚࿙࿚࿙࿚✿⃘꯭𐇽݄݃ᮢ꯭࿙࿚࿙࿚࿙࿚
اکانت های ترند اد میشن 😝🤏🏻
هدایت شده از 𝒥𝑒𝓃𝓃𝓎{فور؟بدههه}
رمان تهکوک
دیلی با وایب جنی⁉️ دیلی با وایب جنی⁉️ دیلی با وایب جنی⁉️ دیلی با وایب جنی⁉️ دیلی با وایب جنی⁉️ دیلی
فندق هام عضو میشین؟ دیلی منهه
#دلبر_هات_من
#part_31
*دو سال بعد*
ماشین رو روشن کردم و به سمت بیمارستان راه افتادم
با سرعت از بین ماشین ها رد میشدم
امروز خبر دادن که ته به هوش اومده
ته ۲ ساله که توی کماست ولی اجازه ندادم دستگاه ها رو قطع کنن و امروز معجزه رخ داد و به هوش اومده
همه ی دکتر ها توی این ۲ سال ازش قطع امید کرده بودن ولی الان به هوش اومد
دیگه ۱۹ سالم شده بود و میتونستم رانندگی کنم
جلوی بیمارستان نگه داشتم و سریع به سمت بیمارستان رفتم
درِ اتاقِ آقای جانگ رو بدون اجازه باز کردم
کوک: آقای جانگ؟؟؟؟
جانگ: سلام...
کوک: چیشد؟ ته به هوش اومده؟ میتونم ببینمش؟ حالش خوبه؟
جانگ: آروم باشید، بعله معجزه است ولی ایشون بعد از ۲ سال به هوش اومدن میتونید ببینیدش
به سمتِ اتاقِ ته راه افتادم
خیلی واسه دیدنش هیجان داشتم و خوشحال بودم
درِ اتاق رو باز کردم و داخل شدم
ته روی تخت خوابیده بود
آروم رفتم و بالا سرش نشستم
دست های سردش رو گرفتم تو دستم
بلاخره چشم هاشو باز کرد و............
#اد_کوک
#دلبر_هات_من
#part_32
بلاخره چشم هاش رو باز کرد
اولش گیج به اطراف نگاه میکرد
بلاخره نگاهش اومد روی من
کمی نگاهم کرد
کوک: ته؟ ددی؟ خوبی؟ میخوای دکتر رو خبر کنم؟
ته: آ...ب...آب.....
کوک: الان میارم واست
از روی میزِ کنارم لیوان آب بهش دادم و کمک کردم بخوره
کوک: منو میشناسی ددی؟
یکم نگاهم کرد
انگار داشت توی ذهنش دنبالِ قیافه ی من میگشت
چند دقیقه گذشت و هنوز چیزی نمیگفت
داشتم نگران میشدم چون ممکن بود فراموشی بگیره وقتی به هوش بیاد
ته: کوک...
کوک: جانم؟ جانم ددی جونم؟ منو یادت میاد؟
ته: تو، توله سگِ من کوکی
کوک: وای منو یاد میاددد
ته: آره...آخ...
کوک: چیشد؟ ددی؟
با درد سینه اش رو گرفته بود
سریع رفتم از اتاق بیرون و دکتر رو صدا زدم
دکتر معاینه اش کرد
دکتر: چیزی نیست، یکم ممکنه نفسش تنگ بشه و نتونه راحت تنفس کنه بخاطرِ طولانی بودنِ کما بودنشِ
ته: کی مرخص...میشم؟؟
دکتر: خیلی عجله داریاا، باید صبر کنی، ۲ روز دیگه مرخصت میکنم
ته: من همین امروز میخوام برم!!
دکتر: گفتم نمیش....
ته: گفتم من باید همین امروز برممم(عربده)
کوک: آروم باش ددی..
دکتر: باشه باشه آروم باش، امروز مرخصت میکنم ولی باید مراقب خودت باشی
دکتر از اتاق رفت بیرون
ته: توله سگِ من چطوره؟
کوک: خوبممم ددی جونم
ته: آخرین چیزی که یادمه، چهره ی تو بود و دستات خونی............
#اد_کوک
#دلبر_هات_من
#part_33
*۴روز گذشته بود و ته مرخص شده بود*
توی این چند روز فقط استراحت میکرد و الان حالش خیلی خوب بود
شده بود همون ددیِ خشن ولی مهربونِ قبل
جین هم الان ۲ سال بود که زندان بود و ته هم یک روز رفته بود زندان و دیده بودش
امروز به مناسبتِ خوب شدنِ ته مهمونی گرفته بودیم
کل کار ها رو خدمتکار ها انجام میدادن
شب بود و همه ی مهمون ها یکی یکی میومدن
عمارت خیلی شلوغ بود
ته گفته بود امشب حق ندارم ا.ل.ک.ل و ش.ر.ا.ب بخورم
برای همین یک بطری برداشتم و بدون اینکه ته ببینه رفتم روی یکی از صندلی هایی که توی تاریکی بود نشستم
انقدر م.س.ت شده بودم که هیچی حالیم نبود
کل بطری رو خورده بودم و الان حالم دست خودم نبود
دختری با لوندی اومد کنارم نشست
دستش رو لای موهام فرو کرد و منم بدون اینکه بفهمم لب هاش رو به دندون گرفتم
با صدای ته با اینکه مست بودم ولی وحشت زده برگشتم عقب و با چشمای به خون نشسته اش رو به رو شدم..........
#اد_کوک
#دلبر_هات_من
#part_34
ته: پاشو!
کوک: ددی...
ته: گفتم پاشو!
از روی صندلی بلند شدم و اون دختره هم با سرعت از اونجا دور شد
کلا مستیم پریده بود و با وحشت داشتم بهش نگاه میکردم
ته: دنبالم بیا!
دنبالش راه افتادم که به سمت اتاق بازی حرکت کرد
خیلی عصبی بود ولی هیچی نمیگفت و این یعنی آرامش قبل طوفان
مهمونی و پذیرایی رو به نامجون سپرد و داخل اتاق شدیم
ته: لباسات، سریع!!
لباسام رو در آوردم و لخت و با سر پایین جلوش ایستادم
نمیدونستم میخواد چیکار کنه و همین عصبیم میکرد
لباس های خودشم در آورد و جلوم ایستاد
با وحشت نگاهش میکردم که......
#اد_کوک