eitaa logo
رمان تهکوک
78 دنبال‌کننده
3 عکس
1 ویدیو
1 فایل
🚫اصکی؟ چنلتو فی🐘ل میکنم 🚫اگه با BTS مشکل داری صیکتو بزن 🚫همه ی رمان هامون فیکن
مشاهده در ایتا
دانلود
این پارت ها رو به خاطر اصرار یه پرنسسی نوشتمم
فندق: بنویس دیگه عهههههه Ahyon: نوشتم دیگه عععه kook:
فندق: پارتمیخام بزار دیگه عیث Ahyon: گذاشتم دیگه عیث kook:
فندق: بوسم کن 😼💘 Ahyon: چشمم بووووث kook:
🍒::::: هی تو خوشگله تمایل داری داخل دیلی خاله جنی جوین بدی⁉️ ࿙࿚࿙࿚࿙࿚✿⃘꯭𐇽݄݃ᮢ꯭࿙࿚࿙࿚࿙࿚ اکانت های ترند اد میشن 😝🤏🏻
*دو سال بعد* ماشین رو روشن کردم و به سمت بیمارستان راه افتادم با سرعت از بین ماشین ها رد میشدم امروز خبر دادن که ته به هوش اومده ته ۲ ساله که توی کماست ولی اجازه ندادم دستگاه ها رو قطع کنن و امروز معجزه رخ داد و به هوش اومده همه ی دکتر ها توی این ۲ سال ازش قطع امید کرده بودن ولی الان به هوش اومد دیگه ۱۹ سالم شده بود و میتونستم رانندگی کنم‌ جلوی بیمارستان نگه داشتم و سریع به سمت بیمارستان رفتم درِ اتاقِ آقای جانگ رو بدون اجازه باز کردم کوک: آقای جانگ؟؟؟؟ جانگ: سلام... کوک: چیشد؟ ته به هوش اومده؟ میتونم ببینمش؟ حالش خوبه؟ جانگ: آروم باشید، بعله معجزه است ولی ایشون بعد از ۲ سال به هوش اومدن میتونید ببینیدش به سمتِ اتاقِ ته راه افتادم خیلی واسه دیدنش هیجان داشتم و خوشحال بودم درِ اتاق رو باز کردم و داخل شدم ته روی تخت خوابیده بود آروم رفتم و بالا سرش نشستم دست های سردش رو گرفتم تو دستم بلاخره چشم هاشو باز کرد و............
بلاخره چشم هاش رو باز کرد اولش گیج به اطراف نگاه میکرد بلاخره نگاهش اومد روی من کمی نگاهم کرد کوک: ته؟ ددی؟ خوبی؟ میخوای دکتر رو خبر کنم؟ ته: آ...ب...آب..... کوک: الان میارم واست از روی میزِ کنارم لیوان آب بهش دادم و کمک کردم بخوره کوک: منو میشناسی ددی؟ یکم نگاهم کرد انگار داشت توی ذهنش دنبالِ قیافه ی من میگشت چند دقیقه گذشت و هنوز چیزی نمیگفت داشتم نگران میشدم چون ممکن بود فراموشی بگیره وقتی به هوش بیاد ته: کوک... کوک: جانم؟ جانم ددی جونم؟ منو یادت میاد؟ ته: تو، توله سگِ من کوکی کوک: وای منو یاد میاددد ته: آره...آخ... کوک: چیشد؟ ددی؟ با درد سینه اش رو گرفته بود سریع رفتم از اتاق بیرون و دکتر رو صدا زدم دکتر معاینه اش کرد دکتر: چیزی نیست، یکم ممکنه نفسش تنگ بشه و نتونه راحت تنفس کنه بخاطرِ طولانی بودنِ کما بودنشِ ته: کی مرخص...میشم؟؟ دکتر: خیلی عجله داریاا، باید صبر کنی، ۲ روز دیگه مرخصت میکنم ته: من همین امروز میخوام برم!! دکتر: گفتم نمیش.... ته: گفتم من باید همین امروز برممم(عربده) کوک: آروم باش ددی.‌. دکتر: باشه باشه آروم باش، امروز مرخصت می‌کنم ولی باید مراقب خودت باشی دکتر از اتاق رفت بیرون ته: توله سگِ من چطوره؟ کوک: خوبممم ددی جونم ته: آخرین چیزی که یادمه، چهره ی تو بود و دستات خونی............
*۴روز گذشته بود و ته مرخص شده بود* توی این چند روز فقط استراحت میکرد و الان حالش خیلی خوب بود شده بود همون ددیِ خشن ولی مهربونِ قبل جین هم الان ۲ سال بود که زندان بود و ته هم یک روز رفته بود زندان و دیده بودش امروز به مناسبتِ خوب شدنِ ته مهمونی گرفته بودیم کل کار ها رو خدمتکار ها انجام میدادن شب بود و همه ی مهمون ها یکی یکی میومدن عمارت خیلی شلوغ بود ته گفته بود امشب حق ندارم ا.ل.ک.ل و ش.ر.ا.ب بخورم برای همین یک بطری برداشتم و بدون اینکه ته ببینه رفتم روی یکی از صندلی هایی که توی تاریکی بود نشستم انقدر م.س.ت شده بودم که هیچی حالیم نبود کل بطری رو خورده بودم و الان حالم دست خودم نبود دختری با لوندی اومد کنارم نشست دستش رو لای موهام فرو کرد و منم بدون اینکه بفهمم لب هاش رو به دندون گرفتم با صدای ته با اینکه مست بودم ولی وحشت زده برگشتم عقب و با چشمای به خون نشسته اش رو به رو شدم..........
ته: پاشو! کوک: ددی... ته: گفتم پاشو! از روی صندلی بلند شدم و اون دختره هم با سرعت از اونجا دور شد کلا مستیم پریده بود و با وحشت داشتم بهش نگاه میکردم ته: دنبالم بیا! دنبالش راه افتادم که به سمت اتاق بازی حرکت کرد خیلی عصبی بود ولی هیچی نمیگفت و این یعنی آرامش قبل طوفان مهمونی و پذیرایی رو به نامجون سپرد و داخل اتاق شدیم ته: لباسات، سریع!! لباسام رو در آوردم و لخت و با سر پایین جلوش ایستادم نمیدونستم میخواد چیکار کنه و همین عصبیم میکرد لباس های خودشم در آورد و جلوم ایستاد با وحشت نگاهش میکردم که......