eitaa logo
‹𝑩𝒂𝒈𝒉𝒂𝒂|بـ‌ـَقــــآ›
635 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
1.2هزار ویدیو
5 فایل
* ⟨⟨میانِ هیاهوی جهان و تپشِ بی‌قرارِ زمان؛ کمی ایستادن، با یک فنجان چای و یک داستان...⟩⟩ * [بقا؟جریان تپنده‌ی زندگی‌.]
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿پایان تقدیمی کمترین جذب³ بیشترین جذب¹⁰ لف بعد تقدیمی؟ به هیچ عنوان راضی نیستم:)🌿
*آن ســـوییِ سـکوت*🌱🌙 به قلم: نگار نور⁷²¹ _دقیقاً در رابطه با اون اصلاً شک و شبهه‌ای در کار نیست، اصلاً حتی به چشمِ یه مظنون هم بهش نگاه نمیکردیم اما حالا که مشخصاتش رو پیدا کردم،فهمیدم اون یه گره‌ی اصلیه اون آدم بی‌خبریه که دیدن اون،می‌تونه تمام مسیر مارو عوض کنه تا حالا حتی یه بار هم باهاش صحبت نکردیم، عماد! این اولین بار ماست که می‌خوایم باهاش روبرو بشیم. حس عجیبی توی دلم رخنه کرد انگار داشتیم وارد یک مرحله‌ی کاملاً جدید میشدیم دیگه بحث گرفتن اعتراف از یک آدم متهم نبود؛بحث این بود که چطور میتونیم اعتماد یک آدم کاملاً بی‌گناه و بی‌خبر رو جلب کنیم تا چیزی رو که احتمالاً از روی ترس یا بی‌دقتی از چشم‌ها پنهوو کرده،برامون بگه «پس فردا صبح...» زیر لب گفتم علی با قاطعیت سر تکون داد: «فردا صبح، اولین بازجویی با مهیار رو داریم نه به عنوان یه متهم، بلکه به عنوان اولین کلید حلِ این معما باید بریم سراغش» به پنجره‌ی تاریک دفترم نگاه کردم فردا، قرار بود با کسی روبرو شم که هیچ پیوندی با خون و جنایت نداشت، اما شاید، فقط شاید، او تنها کسی بود که میتونست سکوت این پرونده رو بشکنه ادامه دارد... 🚬⚰ ✎Join∞🌱∞↷ https://eitaa.com/B_agh_a
*آن ســـوییِ سـکوت*🌱🌙 به قلم: نگار نور⁷²¹ علی از اتاق بیرون رفت،اما سایه‌اش هنوز روی دیوار سنگینی میکرد سکوت دفتر، مثل یک جاندار گرسنه، شروع به بلعیدن تمرکزم کرد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کلید رو داخل قفل در کردم و با یه پیج در باز شد در محکم کوبیده شد به چهارچوب و صدای دلخراشی ایجاد کرد... لباسامو عوض کردم و تصمیم گرفتم زودتر بخوابمو به چیزی فکر نکنم اما سخت در اشتباه بود با خودم گفتم:«هه آره همیشه تصمیمت اینه اما تا صبح بخاطره فکرو خیال خوابت نمیبره عماد جون» سرم رو میان دستام گرفتم شقیقه‌هام با هر تپش قلبم،تیر میکشیددکلمات علی توی سرم میچرخیدن؛«کلید حل معما»... اما کدام معما؟ معمای مهیار، یا معمای خودم که داشت در این لابیرنت تاریک، قطب‌نمایش رو گم میکرد؟! چشم‌هام رو بستم و صورت اون توی ذهنم نقش بست؛همون دختر توی اتاق بازجویی. اون نگاه لرزون، اون سکوت آمیخته به ترس که مثل یک سم شیرین داخل رگ‌هایم نفوذ کرده بود من باید بازجوییش میکردم،اما چطور میتونستم به کسی که بندبند وجودم رو به لرزه درمیآورد،دستبند بزنم؟!هربار که به فکر تهدیدی میوفتادم که صبح روی میزِ کارم بود، دست‌خط روی کاغذ کاهی اون نامه، با چهره‌ی معصوم اون توی ذهنم گره میخورد «عماد، تو داری غرق میشی» این صدای وجدانم نبود؛صدای یک مسافر غریبه توی ذهنم بود. به یاد برادر مقتول افتادم.همه‌ی شواهد فریاد میزدند که اون سالها پیش حین اون تصادف لعنتی شایدم تصادف ساختگی سوخته و خاکستر شده اما... ادامه دارد... 🚬⚰ ✎Join∞🌱∞↷ https://eitaa.com/B_agh_a
او تندخو نبود..، آنــهـا از سمــت شکستـه اش به او نزدیک میشدند
در پایانی بی پایان به سر میبرم