eitaa logo
‹𝑩𝒂𝒈𝒉𝒂𝒂|بـ‌ـَقــــآ›
636 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
1.2هزار ویدیو
5 فایل
* ⟨⟨میانِ هیاهوی جهان و تپشِ بی‌قرارِ زمان؛ کمی ایستادن، با یک فنجان چای و یک داستان...⟩⟩ * [بقا؟جریان تپنده‌ی زندگی‌.]
مشاهده در ایتا
دانلود
*آن ســـوییِ سـکوت*🌱🌙 کپی_ممنوع به قلم: نگار نور⁷²¹ بعضی وقتا آدما از استرس یه چیزایی رو قاطی میکنن،برای همین من ترجیح میدم آروم و کامل بشنوم اگر لازم شد،میتونیم سوال ها رو یکی‌یکی جلو بریم تا چیزی جا نمونه هر توضیحی که بدی،کمک می‌کنه تصویر دقیق‌تری از قضیه داشته باشم هدف این نیست که تو رو تحت فشار بذاریم؛هدف اینه که حقیقت ماجرا روشن بشه منم به کارم برسم پس راحت باش و هرچی یادت هست، همون‌طور که بوده بگو _بخدا من نمیخوام اذیت کنم فقط میترسم اصلا نمیتونم حرف بزنم من دارم از حقیقت فرار میکنم اونوقت شما انتظار داری حقیقتو برا کتابگونه بیان کنم؟! +از چی میترسی؟! نترس من پیشتم مراقبتم نمیزارم چیزی بشه فقط اعتراف کن از حقیقت نباید فرار کنی تهش همچی روشن میشه فقط منو داری علاف میکنیو خودتو زجرکش اونقد خسته بودم اونقد کم اورده بودم اونقد اذیت شده بودو سر این پرونده ک داشتم با حالت زار این حرفارو میزدم _میشه فعلا از بقیه اعتراف بگیرید تا من به خودم بیام یکم +کی به خودت میای؟! _نمیدونم +بی کسو کاره این یارو من از کی اعتراف بگیرم اخه باید از تو اعتراف بگیریم تا به کسای دیگه برسم باباش مرده مامانش مرده برادرش مرده فقط اثر تو از زندگیش باقی مونده _از مهیار رفیقش بازجویی کنید +فردا صبح به محض اینکه بیام اینجا میگم بیارنت برای بازجویی لطفا از خوش رفتار بودنم سوءاستفاده نکن و بیشتر ازین اذیت نکن که من اصلا ادم صبوری نیستم درجا از جام بلند شدم درو محکم پشت سرم بستم ادامه دارد... 🚬⚰ ✎Join∞🌱∞↷ https://eitaa.com/B_agh_a
*آن ســـوییِ سـکوت*🌱🌙 کپی_ممنوع به قلم: نگار نور⁷²¹ در رو با شدت بستم صدای برخورد سنگین در با چهارچوب،تنها چیزی بود که توی اون راهروی بی‌روحِ اداره پلیس پیچید و دوباره تو سکوت غرق شدد تکیه دادم به در،سردی فلز در پشت انگشتام،لرزش خفیفی که از شدت عصبانیت و درماندگی توی وجودم بود رو کمی آروم کرد،اما نه به اندازه کافی دلم میخواست فریاد بزنم،میخواستم از این همه ابهام،از این آدم‌هایی که حقیقت رو پشت دیوارهای سنگی ترسشون پنهان میکنن،شاکی باشم. از اتاق بیرون اومدم قدم‌هام سنگین بود، انگار هر قدم که روی این کف سنگی برمیدارم،وزنه سنگینی به پاهام اضافه میشه راهرو خالی بود؛نوری که از سقف میتابید،بیشتر شبیه به یک ملامت بود تا روشنایی خودم رو به میز کارم رسوندم و روی صندلیِ چرمیم رها شدم چرا باید این‌قدر سخت باشه؟!چرا حقیقت همیشه اینقدر بدقلق و فراریه؟! به پرونده‌ی روی میزم خیره شدم عکس‌ها، گزارش‌ها، اسامی...همه چیز در ظاهر مرتب بود،اما در واقع،یک آشوبِ بزرگ زیر این ورقه ها پنهان شده بود. اون...اون آدمِ بی‌کس و تنها که همین چند لحظه پیش مقابل من بود،مثل یک ساعت شکسته بود؛میدونم که باید کار کنه، اما انگار قطعاتش از هم گسیخته شدن ادامه دارد... 🚬⚰ ✎Join∞🌱∞↷ https://eitaa.com/B_agh_a
*آن ســـوییِ سـکوت*🌱🌙 کپی_ممنوع به قلم: نگار نور⁷²¹ «از چی می‌ترسی؟» صدای خودم توی گوشم پیچید خودم هم نمیدونستم،آیا از حقیقت میترسیدم؟! یا از اینکه حقیقت،تمامِ دنیای این پرونده رو به ویرانه‌ای تبدیل کنه؟! دست‌هام رو بین موهام کشیدم خستگی، مثل یه مِهِ غلیظ، مغزم رو گرفته بود نه خستگی جسمی،نه...یه جور خستگی وجودی. انگار تمامِ طاقتم رو توی اون اتاق،درون اون بحث‌های بی‌نتیجه و اون نگاه‌های گمشده،خرج کرده بودم پناه بردم به سکوت،اما حتی توی سکوت هم،صدای سوالهای بی‌پاسخ اون توی سرم میپیچه اون میخواست اعتراف کنه،اما انگار برای اعتراف کردن،باید اول از خودش نجات پیدا میکرد و من...من باز هم گیر افتاده بودم؛ بین وظیفه‌ی بازپرس بودن و انسانیتی که نمیخواست این آدمِ درهم‌ شکسته رو بیشتر از این زیر فشار له کنه مهیار...آره مهیار باید هرچه زودتر با اون روبرو شم اوندتنها تکه باقی‌مانده از اون زندگیِ از هم پاشیدست اما آیا اوندهم مثل دوستش، حقیقت رو در پسِ سکوتش دفن کرده؟! کافی بود دیگه نمیتونستم به این پرونده فکر کنم اما میدونستم،حتی اگر چشم‌هام روپهم ببندم،تصویرِ اون نگاهِ درمانده، پشت پلک‌هام میمونه ادامه دارد... 🚬⚰ ✎Join∞🌱∞↷ https://eitaa.com/B_agh_a
*آن ســـوییِ سـکوت*🌱🌙 کپی_ممنوع به قلم: نگار نور⁷²¹ در حالی که هنوز درگیر فروپاشی روحی اون دختر توی اتاق بازجویی بودم،صدای ضربه‌های محکم علی به در، رشته‌ی افکارمو پاره کرد علی با چهره‌ای که از شدت هیجان و البته خستگی، ترکیبی عجیب بود،وارد شد.اما این بار، نگاهش خبری از اون حس تعقیب یه مجرم نداشت _عماد! بالاخره پیدا شد تمامِ مشخصاتش رو گرفتم برگشتم و با تعجب نگاهش کردم +مهیار رو پیدا کردی؟! علی روی صندلی روبرویم نشست و تبلتش رو روشن کرد _من تمام ردپاها رو چک کردم اون نه تنها توی اون شب حضور نداشته، بلکه حتی توی هیچ‌کدوم از گزارش‌های اولیه هم اسمی ازش نیست اون یه آدم کاملاً بی‌گناه و پنهان بوده اما... مکثی کرد و ادامه داد: _اما اون تنها کسیه که میتونه توضیح بده چرا اون موقع، اون نقطه از شهر، تحت نظر نداشته شدیم اون یه شاهد اتفاقیه که تمام مدت،بدون اینکه خودش بدونه، یه حقیقت بزرگ رو توی جیبش نگه داشته با تعجب به اون خیره شدم +یعنی چی؟ منظورت اینه که مهیار اصلاً توی جریانِ ماجرا نبوده؟ ادامه دارد... 🚬⚰ ✎Join∞🌱∞↷ https://eitaa.com/B_agh_a
دروددددد حمایتی داریم فول‌ل‌ل‌ جذب‌ب‌ب:)))) سرتو درد نیارم،شما لطف کن این پیامو فور بزن چنلت عضو باش؛ شات عضویت+دو تا از پستای چنلت رو بفرس برام جذبت تضمینههه:))))))) تگدونی @
🌿پایان تقدیمی کمترین جذب³ بیشترین جذب¹⁰ لف بعد تقدیمی؟ به هیچ عنوان راضی نیستم:)🌿