*آن ســـوییِ سـکوت*🌱🌙
#کپی_ممنوع
به قلم: نگار نور⁷²¹
#Part65
«از چی میترسی؟»
صدای خودم توی گوشم پیچید خودم هم نمیدونستم،آیا از حقیقت میترسیدم؟! یا از اینکه حقیقت،تمامِ دنیای این پرونده رو به ویرانهای تبدیل کنه؟!
دستهام رو بین موهام کشیدم
خستگی، مثل یه مِهِ غلیظ، مغزم رو گرفته بود نه خستگی جسمی،نه...یه جور خستگی وجودی.
انگار تمامِ طاقتم رو توی اون اتاق،درون اون بحثهای بینتیجه و اون نگاههای گمشده،خرج کرده بودم
پناه بردم به سکوت،اما حتی توی سکوت هم،صدای سوالهای بیپاسخ اون توی سرم میپیچه
اون میخواست اعتراف کنه،اما انگار برای اعتراف کردن،باید اول از خودش نجات پیدا میکرد
و من...من باز هم گیر افتاده بودم؛ بین وظیفهی بازپرس بودن و انسانیتی که نمیخواست این آدمِ درهم شکسته رو بیشتر از این زیر فشار له کنه
مهیار...آره مهیار
باید هرچه زودتر با اون روبرو شم
اوندتنها تکه باقیمانده از اون زندگیِ از هم پاشیدست
اما آیا اوندهم مثل دوستش، حقیقت رو در پسِ سکوتش دفن کرده؟!
کافی بود دیگه نمیتونستم به این پرونده فکر کنم
اما میدونستم،حتی اگر چشمهام روپهم ببندم،تصویرِ اون نگاهِ درمانده، پشت پلکهام میمونه
ادامه دارد...
🚬⚰
✎Join∞🌱∞↷
https://eitaa.com/B_agh_a
*آن ســـوییِ سـکوت*🌱🌙
#کپی_ممنوع
به قلم: نگار نور⁷²¹
#Part66
در حالی که هنوز درگیر فروپاشی روحی اون دختر توی اتاق بازجویی بودم،صدای ضربههای محکم علی به در، رشتهی افکارمو پاره کرد
علی با چهرهای که از شدت هیجان و البته خستگی، ترکیبی عجیب بود،وارد شد.اما این بار، نگاهش خبری از اون حس تعقیب یه مجرم نداشت
_عماد! بالاخره پیدا شد تمامِ مشخصاتش رو گرفتم
برگشتم و با تعجب نگاهش کردم
+مهیار رو پیدا کردی؟!
علی روی صندلی روبرویم نشست و تبلتش رو روشن کرد
_من تمام ردپاها رو چک کردم اون نه تنها توی اون شب حضور نداشته، بلکه حتی توی هیچکدوم از گزارشهای اولیه هم اسمی ازش نیست اون یه آدم کاملاً بیگناه و پنهان بوده اما...
مکثی کرد و ادامه داد:
_اما اون تنها کسیه که میتونه توضیح بده چرا اون موقع، اون نقطه از شهر، تحت نظر نداشته شدیم اون یه شاهد اتفاقیه که تمام مدت،بدون اینکه خودش بدونه، یه حقیقت بزرگ رو توی جیبش نگه داشته
با تعجب به اون خیره شدم
+یعنی چی؟ منظورت اینه که مهیار اصلاً توی جریانِ ماجرا نبوده؟
ادامه دارد...
🚬⚰
✎Join∞🌱∞↷
https://eitaa.com/B_agh_a
@shirintarinzekr hossein-taheri-be-aman-allah-128.mp3
زمان:
حجم:
5.8M
به امان اللّٰه یا شهید اللّٰه
🌿پایان تقدیمی
کمترین جذب³
بیشترین جذب¹⁰
لف بعد تقدیمی؟
به هیچ عنوان راضی نیستم:)🌿
*آن ســـوییِ سـکوت*🌱🌙
#کپی_ممنوع
به قلم: نگار نور⁷²¹
#Part67
_دقیقاً در رابطه با اون اصلاً شک و شبههای در کار نیست، اصلاً حتی به چشمِ یه مظنون هم بهش نگاه نمیکردیم اما حالا که مشخصاتش رو پیدا کردم،فهمیدم اون یه گرهی اصلیه اون آدم بیخبریه که دیدن اون،میتونه تمام مسیر مارو عوض کنه تا حالا حتی یه بار هم باهاش صحبت نکردیم،
عماد! این اولین بار ماست که میخوایم باهاش روبرو بشیم.
حس عجیبی توی دلم رخنه کرد انگار داشتیم وارد یک مرحلهی کاملاً جدید میشدیم دیگه بحث گرفتن اعتراف از یک آدم متهم نبود؛بحث این بود که چطور میتونیم اعتماد یک آدم کاملاً بیگناه و بیخبر رو جلب کنیم تا چیزی رو که احتمالاً از روی ترس یا بیدقتی از چشمها پنهوو کرده،برامون بگه
«پس فردا صبح...» زیر لب گفتم
علی با قاطعیت سر تکون داد: «فردا صبح، اولین بازجویی با مهیار رو داریم نه به عنوان یه متهم، بلکه به عنوان اولین کلید حلِ این معما باید بریم سراغش»
به پنجرهی تاریک دفترم نگاه کردم فردا، قرار بود با کسی روبرو شم که هیچ پیوندی با خون و جنایت نداشت، اما شاید، فقط شاید، او تنها کسی بود که میتونست سکوت این پرونده رو بشکنه
ادامه دارد...
🚬⚰
✎Join∞🌱∞↷
https://eitaa.com/B_agh_a
*آن ســـوییِ سـکوت*🌱🌙
#کپی_ممنوع
به قلم: نگار نور⁷²¹
#Part68
علی از اتاق بیرون رفت،اما سایهاش هنوز روی دیوار سنگینی میکرد سکوت دفتر، مثل یک جاندار گرسنه، شروع به بلعیدن تمرکزم کرد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلید رو داخل قفل در کردم و با یه پیج در باز شد
در محکم کوبیده شد به چهارچوب و صدای دلخراشی ایجاد کرد...
لباسامو عوض کردم و تصمیم گرفتم زودتر بخوابمو به چیزی فکر نکنم
اما سخت در اشتباه بود
با خودم گفتم:«هه آره همیشه تصمیمت اینه اما تا صبح بخاطره فکرو خیال خوابت نمیبره عماد جون»
سرم رو میان دستام گرفتم شقیقههام با هر تپش قلبم،تیر میکشیددکلمات علی توی سرم میچرخیدن؛«کلید حل معما»... اما کدام معما؟ معمای مهیار، یا معمای خودم که داشت در این لابیرنت تاریک، قطبنمایش رو گم میکرد؟!
چشمهام رو بستم و صورت اون توی ذهنم نقش بست؛همون دختر توی اتاق بازجویی. اون نگاه لرزون، اون سکوت آمیخته به ترس که مثل یک سم شیرین داخل رگهایم نفوذ کرده بود
من باید بازجوییش میکردم،اما چطور میتونستم به کسی که بندبند وجودم رو به لرزه درمیآورد،دستبند بزنم؟!هربار که به فکر تهدیدی میوفتادم که صبح روی میزِ کارم بود، دستخط روی کاغذ کاهی اون نامه، با چهرهی معصوم اون توی ذهنم گره میخورد
«عماد، تو داری غرق میشی»
این صدای وجدانم نبود؛صدای یک مسافر غریبه توی ذهنم بود. به یاد برادر مقتول افتادم.همهی شواهد فریاد میزدند که اون سالها پیش حین اون تصادف لعنتی شایدم تصادف ساختگی سوخته و خاکستر شده اما...
ادامه دارد...
🚬⚰
✎Join∞🌱∞↷
https://eitaa.com/B_agh_a