eitaa logo
بارشِ۲۱
980 دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
144 ویدیو
2 فایل
🌹رنجورِ عشق بِه نشود جز به بویِ یار... 🌹شروع به کار کانال ۹۷/۱۱/۲۱😊 🌹کپی مطالب با ذکر منبع جایز است✅
مشاهده در ایتا
دانلود
❄️ برای هر طبیبی قصه‌ام را شرح دادم گفت: چه میخواهی؟ که من خود عاشقم، من خود گرفتارم ! //۲۱》سجاد سامانی @Baaresh21
❄️ چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست چرا که جنبه‌ی "علمی تخیلی" دارد! //۲۱》رضا احسان‌پور @Baaresh21
❄️ برایت اتفاق افتاده در یک کافه ی ابری تهِ فنجان تو فال کسی باشد که دیگر نیست؟ //۲۱》شهراد میدری @Baaresh21
❄️ برایت اتفاق افتاده در یک کافه ی ابری ته فنجان تو فال کسی باشد که دیگر نیست؟ //۲۱》شهراد میدری @Baaresh21
بارشِ۲۱
❄️ برایت اتفاق افتاده در یک کافه ی ابری ته فنجان تو فال کسی باشد که دیگر نیست؟ //۲۱》شهراد میدری @
❄️ چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوایِ آن الا یا ایها الحالِ کسی باشد که دیگر نیست //۲۱》شهراد میدری @Baarrsh21
❄️ میگفت: سر نماز مثل حرم امام رضاست، کفشاتو میدی به کفشداری تا بری زیارت، بدونِ فکرِ کفش، بری دیدار! [فَاخلَع نَعلَیک] سر نماز کفشاتو یعنی غصه‌های دنیاتو از ذهنت دربیار بده به خدا، فقط دیدار! بعد از نماز میبینی خدا کفشاتو واکس زده بهت تحویل داده! [استاد پناهیان] //۲۱》🌱 @Baaresh21
❄️ //۲۱》همینقدر خواستنی☺️ @Baaresh21
❄️ وَ صَدَّقَ بِالحُسنیٰ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلیُسرٰی لیل/۷.۶ میگه هوامو داشته باش ، هواتو دارم خدا میگه‌ها... //۲۱》حرف‌های درِگوشی☘ @Baaresh21
❄️ آقا جان چای اش را هُرتی کشید و گفت : تلفن که نداشتیم، مجبور بودیم یکی دو ساعتی در صف بایستیم تا نوبتمان شود . شانس آوردیم تلفن آن ها به راه بود. نوبت به ما که میرسید از استرس، سکه مگر در آن خط باریک می افتاد ! به زور و صلوات می انداختیم توو شماره را میگرفتیم ، هی سلام و صلوات که خدایا به حقِ پنج تن خودش بردارد ... بعد یک هو صدای دلخراشی از آن سوی تلفن بله بفرماییدی میگفت که بند بند استخوانت بریزد پای شلوارت ! قطع میکردیم دوباره میگرفتیم ... این مردم هم که با سکه هایشان کم مانده بود شیشه های آن قوطی کبریت را پایین بیاورند .. » چای ته مانده در استکان را داخل نعلبکی ریخت و قند را طبق عادت قدری داخل چای زد و ادامه داد ... خودش گوشی را برداشت.. مادر بزرگت را میگویم ... بعد از پنج شش بار احوالپرسی گفتم: ماه مُنیر جان می آیم ها ... بخدا صد بار هم پدرت جوابم کند می آیم. ماه منیر جان نروی ها ... او هم با صدای نازک نارنجی اش میگفت: منتظریم ... بی شما که نمیشود ‌... بعد پدرش یک هو سر میرسید و قطع میکرد ... دوستت دارم ما هم میماند ته گلویمان تا خیس بخورد برای سری بعد... میبینی که آخرش هم مال خودمان شد ... به قول خودش بی ما که نمیشود ، بی او هم نمیشد ! » خانم جان سرخ و سفید شد و لبخندی زد که معلوم بود قند در دلش آب شده، آقا جان گفت : « ماه منیر آنجا کنار پنجره یک بسته داری دامنِ گلدار... از همان ها که دوست داری، بپوش ببینم قد و قواره اش مناسبت هست یا نه ...» « آقا جان لبخندی به من زد و گفت قِلقِ دوست داشتنش را بلدم ... راستی دختر جان ، قربانِ شکلِ ماهت ... تو هم خواستی عاشق شوی ، پای اش بمانی ها ... الکی که نیست .. بی او نمیشود ...» //۲۱》متن‌های شبانه🌿 @Baaresh21
❄️ خواب چشمان مرا امشب خیالت برده است... //۲۱》پوریا سوری @Baaresh21