قسمت_سوم
بعد از اینکه احوالپرسی ها تموم شد منم جلو رفتم و سلام کردم...
مادر فرهاد خنده روی لبش خشک شد و آروم گفت: اقدس تویی؟
فهمیدم انتظار نداشت منو ببینه...
خواستم جوابش رو بدم که مادرم پیش دستی کرد: نه حاج خانوم...
اقدس هم الان میرسه خدمتتون...
اقدس تو اتاق نشسته بود و منتظر بود آقام صداش بزنه...
فرهاد انگار منتظر اقدس بود و با پا روی زمین ضرب گرفته بود...
از هر جایی صحبت شد، بحث در مورد خرابی بازار و حجره و همه چی الا اقدس و فرهاد...
که بالاخره مادر فرهاد به حرف اومد و رو به شوهرش با خنده ای تصنعی گفت: حاج آقا برای این حرفا وقت فراوونه فعلا بحث مهم تری در پیش داریم...
مادرم هم تایید کرد و بالاخره آقام اقدس رو صدا زد...
اقدس آروم و با وقار جوری که سرش زیر بود و دستاش رو توی هم گره کرده بود اومد توی مجلس...
مادر فرهاد گل از گلش شکفت: وااای ماشالا...
ماشالا میگفت و به تخته ی مبل میزد...
ماشالا به این همه زیبایی...
نگاهی به مادرم کرد و گفت: طوبی خانم اقدس جون دقیقا به خودتون رفته تو زیبایی ماشالا هزاران ماشالا...
چشمای فرهاد عاشق برق میزد...
وقتی حاج رجب شروع به صحبت کرد...
با حرفی که آقام زد همه وا رفتیم...
آقام خیلی با جدیت گفت: راستش حاج آقا حرمتتون برای من واجبه ولی من تا دختر بزرگترم تو خونه اس کوچیکه رو شوهر نمیدم...
نگاهم سمت اقدسی لیز خورد که لرزیدن دستاش به وضوح دیده میشد...
نفسها حبس شده بود تا آقام بقیه حرفشو بزنه...
آقام بعد از کمی مکث ادامه داد: من امشب قبول کردم شما تشریف بیارید اما برای اقدس نه...
مادر فرهاد سریع مداخله کرد و گفت: پس برای کی؟
آقام نگاهی به من کرد و گفت: برای دختر بزرگترم اعظم...
تمام تنم یخ کرد...
این چه کاری بود پدرم کرده بود...
اخمهای فرهاد تو هم رفت سرش رو زیر انداخت و ناخوناش رو توی گوشت دستش فرو کرد...
اقدس با چشمانی اشکی منو نگاه میکرد...
مادرم با نگاهش به من خط و نشون میکشید...
انگار مسبب تمام اینکارا من بودم...
سرم پایین بود و جرئت نداشتم سر بالا بگیرم ولی سنگینی نگاه بقیه رو حس میکردم...
مادر فرهاد از جاش بلند شد چارقدش رو محکم کرد و با دلخوری گفت: مگه ما ملیجکیم؟ از شما بعیده اینکارا خب از اولش میگفتید برای دختر بزرگه نقشه دارید...
رو به فرهاد و حاج رجب کرد و با سر گفت: بلند شید بریم...
فرهاد نیم خیز شده بود که بلند شن برن و صدای حاج رجب همه رو سر جاشون میخکوب کرد: بشینید...
حاج خانوم با تعجب و دهانی باز گفت: ولی حاج آقا...
حاج آقا بدون اینکه نگاهی به اطراف کنه به گل وسط قالی زل زده بود و گفت: گفتم بشینید...
هر دو نشستن...
همه نشسته بودن و سکوت بدی حاکم بود...
میخواستم بلند شم برم توی اتاق ولی محکوم بودم به نشستن...
کاش اولش حرف مادرم رو گوش میکردم و توی مجلس حاضر نمیشدم...
حاج آقا رو به آقام گفت: این بچه ها به میل خودشون باشه نمیدونن چیکار میکنن منم مصلحت فرهاد رو اعظم خانم میدونم...
پس مبارکه...
و رو به من کرد و گفت: دخترم بلند شو شیرینی هارو تعارف کن...
هاج و واج نگاه اطراف میکردم...
اقدس گوله گوله اشک میریخت و از نگاهش تنفر میبارید...
مادر فرهاد گفت: ولی حاج آقا دل پسرت با اقدسه مگه زوریه؟حاج آقا عصبی شد و با لحنی تند گفت: شما دخالت نکن خانم همه چیز که قیافه نیست اعظم عروس منه از همین لحظه به بعد...
فرهاد پشت هم عرق پیشونیش رو پاک میکرد و نمیتونست حرفی بزنه...
اقدس به حالت قهر مجلس رو ترک کرد...
حاج آقا دوباره رو به من گفت: عروسم بلند شو شیرینی و چای تعارف کن...
از ترسم جرئت نگاه کردن به مادرم رو نداشتم...
ولی خنده پنهان پدرم از نگاهم دور نموند...
به اجبار و با دستی لرزون شیرینی تعارف کردم که مادر فرهاد و فرهاد هیچکدوم برنداشتن و فقط حاج آقا به به کنان از اون شیرینی خورد...
بعد از اینکه حرف و مهریه زده شد فقط آقام و حاج آقا صحبت میکردن و همه تو خودشون بودن...
منم دست کمی از اونا نداشتم...
این چه سرنوشتی بود...
چه اجباری بود به این ازدواج پوچ...
قرار عقد برای سه روز بعد گذاشته شد...
حتی مهلت آشنایی به من و فرهاد داده نشد و ما هر دو در عمل انجام شده قرار گرفته بودیم...
دروغ چرا از فرهاد خیلی خوشم اومده بود اما بخاطر دل خواهرم راضی به این وصلت نبودم شاید اگه از اول اقدسی در کار نبود با آغوشی باز فرهاد رو میپذیرفتم...در حالیکه دستم رو روی گونم گذاشته بودم و اشکام سرازیر شده بودن گفتم: خودتون که دیدین آقاجون گفت بیام تو مراسم...
اقدس که تا اون لحظه صدای فین فین گریش میومد با حرص نزدیکم شد و گفت: آخه تو که خودت خواستگار داری چرا عشق منو دزدیدی هان؟ مگه چه بدی در حقت کردم؟ به تو هم میگن خواهر؟
گفتم: بخدا اقدس اونطور که تو فکر میکنی نیست من اصلا راضی نیستم با فرهاد ازدواج کنم...
جهت انتقاد و پیشنهادهای شما در مورد داستان ها در خدمتم @mi5240
قسمت_چهارم
اقدس ابرویی بالا داد و گفت: هر چند میدونم بعد اینکه باهاش ازدواج کردی مثل آشغال پرتت میکنه یه گوشه چون اون فقط عاشق منه میفهمی که یا نه تو از کجا بفهمی آخه نه کسی عاشقت شده نه عشقو تجربه کردی...
پوزخندی زد و رفت یه گوشه نشست...
با پاهاش,روی زمین ضرب گرفته بود انگشت اشارشو سمتم گرفت و با تهدید گفت: همین الان میری به آقاجون میگی بمیری هم زن فرهاد نمیشی وگرنه به جان خودت زندگیتو جهنم میکنم اعظم دور اسمت خط میکشم میشم بلای جونت...
آب دهنمو قورت دادم...
اقدس چه ترسناک شده بود...
همون خواهر مهربون من نبود و من انگار سالها بود اقدس رو گم کرده بودم...
مادرم منو به سمت در خروجی هل داد و گفت: برو بگو با فرهاد ازدواج نمیکنی...
به اجبار رفتم و روبروی آقاجون که مشغول خوندن روزنامه بود ایستادم و گفتم: آقاجون...
آقاجون عینکشو پایین داد و با دیدنم لبخندی زد و گفت: بشین دخترم...
روبروی آقاجونم نشستم...
دستام عرق کرده بودن و من به هم میسابیدمشون...
سرم رو زیر انداختم و رو به آقاجون گفتم: من... من با فرهاد ازدواج نمیکنم...
آقاجونم جا خورد و سریع روزنامه رو کناری انداخت و با لحنی تند گفت: یعنی چی؟ مگه مردم بازیچه دست مان؟ من با حاجی توافق کردیم نمیتونم بزنم زیر حرفم پس آبروی من تو بازار چی میشه؟ میخوای خارم کنی؟
گفتم: نه آقاجون ولی...
آقاجون: ولی چی؟ خواستگار خواهرته؟ خب باشه ازین به بعد میشه شوهر خواهرش...
و با صدای بلند اقدس رو صدا زد...
اقدس از اتاق بیرون اومد و پشت سرش مادرم هم اومد...
مادرم قبل از اینکه آقاجون چیزی بگه گفت: وا مرد خب نمیخواد با فرهاد ازدواج کنه چرا زورش میکنی؟
آقاجون با لحن تندی گفت: ولی من میخوام با فرهاد ازدواج بکنه اصلا خودم میخواستم برم پیشنهاد ازدواج اعظم رو با فرهاد به حاجی بدم که خودشون پیش قدم شدن...
الانم نبینم کسی رو حرف من حرف بزنه...
اقدس با صدای گرفته از گریه دنباله حرف مادرم گفت: آقاجون ازدواج زوری عاقبت نداره...
آقاجونم داد زد سرش و گفت: برو تو اتاقت بیحیا انگار نمیدونم بخاطر چی اینارو میگه...هر کدومتون نیاد دیگه تو این خونه جایی نداره...
هیچکس چیزی نگفت و بلند شدم رفتم داخل اتاق...
اقدس هم پشت سرم داخل اتاق شد...
اقدس رو بهم گفتم: هه از خدات بود نه؟
آخه همچین پسر پولدار و خوشتیپی یجا نمیتونستی بدست بیاری...
آخا همه خواستگارات کور و کچل بودن...
اینارو میگفت و دل من رو به درد میاورد...
دستمو روی گوشام گذاشته بودم نشنوم ولی اون ادامه میداد...
شاپور اومد و اقدس رو ساکت کرد: بسه دیگه حال خودش به اندازه کافی خراب هست تو هم نمک به زخمش میپاشی تمومش کن...
اقدس ساکت شد و با حرص و همون لباس مهمونی رفت و سر جاش دراز کشید و پتو رو تا سرش بالا کشید...
من که تا خود صبح خوابم نبرد...
پهلو به پهلو میشدم ولی تپش قلبم بهم اجازه خواب نمیداد...
آرزو میکردم این دو روز نرسه ولی رسید...
الان دو روز بعد بود...
انروز، اونروزی بود که ازش متنفرم...
با چشمایی گریون لباس میپوشیدم که عاقد به خونمون بیاد برای عقد...
پدرم چند نفر رو آورده بود که برام سفره مفصلی بچینن...
تمام خریدها قرار بود بعد از عقد انجام بشه حتی حلقه نخریده بودیم...
تمام آینه و شمعدان و قرآن هم حاج آقا خریده بود و فرستاده بود...
مادرم و اقدس با همون لباسهای معمولی بدون آرایش تو مجلس حاضر شدن...
شاپور اومد از داخل اتاق صدام کنه که چشامو اشکی دید...
اومد نزدیکتر و شونه هامو گرفت: آبجی نبینم گریه کنی قسمتت اینجوری بود ایشالا که سفید بخت شی...
لبامو ورچیدمو گفتم: داداشی دیدی همه ازم فاصله گرفتن؟ اون از مامان اونم از اقدس تنها خواهرم پونس و همدمم...
بغلم کرد و گفت: خودم پشتتم تا بینهایت اصلا نترس مامان و اقدسم یکم بگذره با این قضیه کنار میان حالام چشاتو پاک کن بریم آقاجون صدات میکنه...
چشامو پاک کردم و به همراه شاپور از اتاق خارج شدیم...
جز دو خانواده هیچکس توی اون عقد حضور نداشت...
کسی جز پدرم و حاجی برای ورودم دست نزدن...
غریبانه کنار فرهادی که حتی ریش صورتش رو نزده بود نشستم...فرهاد با اخمایی در هم گره زده و صورتی پر ریش کنارم نشسته بود...
وقتی چشمم به شلوارش خورد مشخص بود حتی صافش نکرده پوشیده...
بغضمو به زور قورت دادم...
عاقد شروع به خوندن ختبه کرد...
خانم اعظم جوادی آیا وکیلم شما را با مهریه یک جلد کلام الله مجید یک شاخه گل رز و صد هزار تومن شما را به عقد دائم آقای فرهاد معمارزاده دربیاورم؟
مکث کرده بودم و عاقد خواست برای بار دوم بخونه که مادر فرهاد گفت: زیر لفظیم میخوای لابد؟ زود بله رو بگو وقتمونو نگیر...آروم بله گفتم...
صدای دست زدن به گوش نمیرسید فقط پدرم بود و حاج آقا که دست میزدن...
عاقد نگاهی به اطراف کرد و گفت: عروس خانم بله گفتن شگون نداره دست نزنید...
جهت انتقاد و پیشنهادهای شما در مورد داستان ها در خدمتم @mi5240
♦️خوردن آبگوشت شما را لاغر نکند چاقتان هم نمیکند
آبگوشت یکی از مفیدترین و سالمترین غذاهای موجود در دنیا است.
در آبگوشت حتما از برگ چغندر استفاده کنید که خاصیت و مزهاش را دوچندان میکند
#کانال رسمی باباشیخعلی 💖
زاینده رود
ادمین ها
@mi5240 @Farhadram
┏━━━━━━━━🌺🍃━┓
https://eitaa.com/Babashikhali
┗━━🌺🍃━━━━━━━┛
رنجش، کینه، نفرت، حسد،
همچون ریگ هایی هستند
در کفش ما ...
برای ادامه راه باید، این ریگها را
از کفش،خود خارج کنیم
پس برای راه رفتن متعادل نباید،
" ریگی به کفش داشت "
#کانال رسمی باباشیخعلی 💖
زاینده رود
ادمین ها
@mi5240 @Farhadram
┏━━━━━━━━🌺🍃━┓
https://eitaa.com/Babashikhali
┗━━🌺🍃━━━━━━━┛
لحظه ی تحویل
سال ۱۴۰۵، روز جمعه
۲۹ اسفند، برابر با ۳۰ رمضان
ساعت ۱۸:۱۶ دقیقه
نماد سال ، اسب🐎
اسب نماد انرژی، شور و نشاط و آزادی
امیدواریم ۱۴۰۵ سالی پر از شادی و سلامتی، برکت و پر از بارندگی باشه. و فک کنم ،با این اوصاف این اولین بارمون باشه تو عمرمون که دو تا عید رو در یک روز خواهیم دید به امید خدا. و من از الان هر دو عید رو بهتون تبریک میگم♡♧ :) باید که به فال نیک گرفت، این چند رخداد زیبا رو..
عید نوروز، عید فطر، اول سال، اول ماه، اول هفته، اول شوال و سال اسب هم که میگن خوش یُمنه..
بهبه بهبه ...بسلامتیمون
ماه اسفند امسال در زندگی شما تکرار نخواهد شد برای اینکه اسفند امسال . ۴ تا شنبه ،
۴ تا یکشنبه ،
۴ تا دوشنبه ،
۴ تا سه شنبه ،
۴ تا چهارشنبه،
۴ تا پنجشنبه و
۴ تا جمعه داره که این اتفاق هر ۸۲۳ سال یکبار اتفاق میفته. این اتفاق به کیف پول معروفه
#کانال رسمی باباشیخعلی 💖
زاینده رود
ادمین ها
@mi5240 @Farhadram
┏━━━━━━━━🌺🍃━┓
https://eitaa.com/Babashikhali
┗━━🌺🍃━━━━━━━┛
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حمله گراز وحشی به گوسفندان و درگیری با سگهای چوپان 😱😱
فقط واکنش خر چوپان 😂😂
#کانال رسمی باباشیخعلی 💖
زاینده رود
ادمین ها
@mi5240 @Farhadram
┏━━━━━━━━🌺🍃━┓
https://eitaa.com/Babashikhali
┗━━🌺🍃━━━━━━━┛
مدارس اصفهان فردا حضوری می باشد.
🔸 باتوجه به اینکه خبری مبنی بر تشکیل جلسه اضطرار آلودگی هوا منتشر نشده، مدارس استان فردا حضوری می باشد.
#کانال رسمی باباشیخعلی 💖
زاینده رود
ادمین ها
@mi5240 @Farhadram
┏━━━━━━━━🌺🍃━┓
https://eitaa.com/Babashikhali
┗━━🌺🍃━━━━━━━┛
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸خـدایـا
✨امشب آرامشی
🌸از جنس سکوت برکه ها
✨به سبـزی جنگلها
🌸 با عطر بهشتت
✨خواهانم که
🌸آن را به تمـام دوستان
✨و عـزیـزانم عطا کنی
شبتون سرشاراز آرامش🌸
اوقات شرعی اصفهان
چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴
🕋اذان صبح: ۰۵:۳۷
☀️طلوع آفتاب: ۰۷:۰۱
🕋اذان ظهر: ۱۲:۱۶
🌙غروب آفتاب: ۱۷:۳۲
🕋اذان مغرب: ۱۷:۵۱
🌙نیمه شب شرعی: ۲۳:۳۵
┄┅═✧✺🇮🇷✺✧═┅┄
کانال رسمی باباشیخعلی 💖
زاینده رود
ادمین ها
@mi5240 @Farhadram
┏━━━━━━━━🌺🍃━┓
https://eitaa.com/Babashikhali
┗━━🌺🍃━━━━━━━┛
صبحخودرااینگونهآغازکنیم
💚 بسماللهالرحمنالرحیم ❤️
💚السلام علیکَ یا رسولَ الله
❤️السلام علیکَ یا امیرَالمؤمنین
💚 السلام علیکِ یا فاطمةُ الزهراءُ
❤️السلام علیکَ یا حسنَ بنَ علیٍ نِ الْمُجتبیٰ
💚 السلام علیکَ یا حسینَ بنَ علیٍ سیدَ الشهداءِ
❤️ السلام علیکَ یا علیَّ بنَ الحسینِ زینَ العابدینَ
💚 السلام علیکَ یا محمدَ بنَ علیٍ نِ الْباقرُ
❤️ السلام علیکَ یا جعفرَ بنَ محمدٍ نِ الْصادقُ
💚 السلام علیکَ یا موسی بنَ جعفرٍ نِ الْکاظمُ
❤️ السلام علیکَ یا علیَّ بنَ موسَی الرضَا المُرتضی
💚 السلام علیکَ یا محمدَ بنَ علیٍ نِ الْجَوادُ
❤️ السلام علیکَ یا علیَّ بنَ محمدٍ نِ الْهادی
💚السلام علیکَ یا حسنَ بنَ علیٍ نِ الْعَسکری
❤️السلام علیکَ یا بقیةَ اللهِ، یا صاحبَ الزمان
#اللهم_عجل_ولیک_الفرج🤲
کانال رسمی باباشیخعلی 💖
زاینده رود
ادمین
@Farhadram @mi5240
┏━━━━━━━━🌺🍃━┓
https://eitaa.com/Babashikhali
┗━━🌺🍃━━━━━━━┛
حسین حقیقی دعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
10.1M
میگویند اگر چهل روز خالصانه صدایش بزنی، جوابت را میدهد…
امام صادق (ع) وعده دادهاند که مداومت بر خواندن “دعای عهد” در چهل صبح، انسان را به مقام یاریِ قائم آل محمد (عج) میرساند.
بسمالله… از همین جمعه صبح شروع کنیم به نیت سلامتی و فرج امام زمانمون،بهتره بعد نماز صبح خونده بشه تا شب فرصت دارین بخونید،من شب به شب یادآوری میکنم انشاالله که با ظهور آقا ،مشکلات تمام مسلمین حل میشه،یا حق🌺
❌تاریخ شروع چله ۵ دی
❌پایان چله روز نیمه شعبان
(بقیه رو هم ترغیب به انجام این چله کنید،با این وویس زیبا هنزمان بخویند،حس و حال خیلی بهتری داره❤️)
کانال رسمی باباشیخعلی 💖
زاینده رود
ادمین
@Farhadram @mi5240
┏━━━━━━━━🌺🍃━┓
https://eitaa.com/Babashikhali
┗━━🌺🍃━━━━━━━┛