eitaa logo
ᏴᎪᏴᎽ ᎪΝᏀᎬᏞ | بـچّـه فـرشـتـه
10 دنبال‌کننده
729 عکس
21 ویدیو
3 فایل
سلام، خداحافظ. اینجا صرفا مثل چرک نویسه.. برای ایده ها و نقاشی هام... به پروفایل توجه نکنید واقعا برای اسم و عکس کانال ایده نداشتم و اینکه چیز خاصی اینجا ندارم. لطفا اگه از چیزی خوشتون نیومد گزارش ندید به خدا حوصله ی کانال زدن ندارم. فقط برید بیرون.
مشاهده در ایتا
دانلود
به‌به چه افتضاح قشنگی.✨🤌🏻🤣
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
انواع هوش مصنوعی ها: 1. CHAT GPT | چت جی پی تی قابلیت:تصویر سازی، نوشتن متن 2. DEEPSEEK | دیپ سیک قابلیت: فقط نوشتن متن 3. CLAUDE AI | کلود آی قابلیت:نوشتن متن های طبیعی 4. NANO BANANA AI | نانو بنانا آی قابلیت: ساخت عکس و ادیت عکس 5. NOTEBOOK LM AI | نوتبوک ال ام آی قابلیت: دسترسی به پی دی اف، مقالات، و غیره برای اطلاعات 6. PERPLEXITY AI | پرپلکسیتی آی قابلیت:خلاصه نویسی، ترجمه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از lili art
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انیمیشن colors🎨 شعر انگلیسی رنگ ها با موهو ساخته شده،تمام کاراکتر ها و فضا ها طراحی و اجرا و ریگ شده کار خودم هستند. سال ساخت: اردیبهشت ۱۴۰۵ 🐾🐾
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از یوســـــــف | Yousef Arts
♦️رضوان،نگهبان دروازه بهشت چطوره؟.. ✨ @Yousef_Fattah
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از آثار فاطمه طیوب
*قمر، ام وهب* ام وهب اما، ایستاد و ایستاد و ایستاد. صدای هلهله دشمن، قلبش را تکه تکه میکرد، اما دندان بر جگر می گذاشت و هیچ نمی‌گفت. آوازه رزم آوری او به دشمن رسیده بود. از اینکه یک زن می‌خواست به میدان بیاید حسابی به هم ریخته بودند و دنبال تلافی بودند. پس دستور دادند تا سر وهب را مقابل مادرش بیندازند. ام وهب پاره ای از نور را معلق در آسمان می دید، مثل خورشیدی که حالا افتاده بود میان دستانش. قلبش مثل آهن مذاب در حال جوشیدن بود اما به دست هایش حق نمی داد بلرزند! به صدایش حق نمی داد بلرزد. به قامتش اجازه نمی‌داد خم شود. سر پسر را بر دست گرفت و راهی شد. طوری قدم برمی‌داشت که انگار میدان نبرد می‌لرزید! رسید به جایی که دشمن صدایش را بشنود. تمام خشمش را در صدایش جمع کرد و فریاد زد:" چیزی را که در راه خدا داده ایم، پس نمی‌گیریم!" و خورشید را دوباره در آسمان معلق کرد، سر نورانی پسر پرواز کرد، تا دل دشمن! ام وهب، مثل کوهی که وسط صحرا قدم‌میزند، به خیمه گاه بازگشت، دست عروس را در دستش فشرد، درحالیکه خبر شهادت پسرش، حالا یک لبخند شده بود گوشه لب هایش...