eitaa logo
~حیدࢪیون🍃
2.5هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
2.2هزار ویدیو
126 فایل
۞﷽۞ یک روز میاید که به گرد کعبه کوریّ عدو ” علی علی ” میگوییم💚 sharaet📚⇨ @sharaet1400 شرایط nashenasi🕶⇨ @HEYDARIYON3134 ناشناسی refigh🤞⇨ @dokhtaranzeinabi00 @tamar_seyedALI رفیق 🌴¹⁴⁰⁰/ ⁵ /²⁸ پایان↻شهادت ان‌‌شاءالله
مشاهده در ایتا
دانلود
💔 موقع زایمان که رسید، زنگ زد به حاج آقا مجتبی و و پرسید تو این شرایط چه کاری بهتر است؟ گفته بودند به کمی آب، ۷۰ حمد بخوانید و با تربت امام حسین علیه السلام بدهید بهشان بخورند. همانجا کنار بیمارستان نشست حمدها را خواند به یک بطری آب و با کمی تربت داد بهم. سفارش کرد هر وقت شدم از آن آب بخورم. با لحنی از نگرانی و شوخ طبعی می‌گفت: "اول اینکه حمد با تربت امام حسین است👌 دوم اینکه باعشق برایت خواندمش😉. برای همین اثرش بیشتر است." ✍🏻بمیرم برای لحظه شهادتت، با زبان روزه🥀
{🌿💚} • • 💞شاد کردن زنت، زن ذلیلی نیست غیرت مردانه است... 💞زیبا صدا کردن همسرت، کسر شأن نیست❗️شرافت انسانی است... 💞بی احترامی و توهین نکردن به همسرت، لطف نیست❗️وظیفه انسانی است... 💞توجه و دلجویی از همسرت، خجالت آور نیست❗️لازمه زندگیه... 💞پس به جای دلیل تراشی، با دل و جان به همسر و عزیزانتان محبت کنید • • {💚🌿} ☜ •┈┈┈ᴊᴏɪɴ┈┈┈• ↳‌‌˹ @Banoyi_dameshgh˼
هرچه‌داریم‌به‌برڪت‌جان‌فشانی‌ھاو فداڪاری‌ھاست . . به‌برڪت‌روحیه‌شھادت‌طلبانه‌است.. اَللَّھُـمَّ‌عَجِّلْ‌لِوَلیِّڪَ‌ألْـفَـرَج‌وَ‌فَرَجَنابِهِ🤲 🦋 •┈┈┈ᴊᴏɪɴ┈┈┈• ↳‌‌˹ @Banoyi_dameshgh˼ ‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌈 به عقب نگاه کردم ،نرگس و آقا مرتضی هم خواب بودن - رضا جان ،بزن کنار یه کم استراحت کنی رضا: نه فعلن که هنوز چشمام خسته نشده یه کم جلوتر ایستادیم برای نماز و شام دوباره حرکت کردیم نزدیکای ظهر بود که رسیدیم عزیز جون هم به بهونه نگرفتن عروسی یه مهمونی تدارک دید بابا و مامان و هانا هم اومده بودن از یه طرف خیلی خوشحال بودم ،زندگیمون شروع شده ،از طرفی نگران ... چند ماهی گذشت و به خاطر کار رضا ،هر چند وقت باید میرفت سمت مرز مأمویت ، دوریش خیلی سخت بود ولی برای امنیت و آرامش کشور باید میرفت ، هر دفعه که میخواست بره احساس میکردم نکنه داره میره سوریه ولی داره بهونه میاره باز به خودم میگفتم امکان نداره رضا بدون خبر بره دوهفته ای میشد که مرتضی رفته بود مأموریت من هم هر روز میرفتم کانون و سرمو با بچه ها گرم میکردم روزی سه چهار بار رضا زنگ میزد برام چون از نگرانیم باخبر بود،میدونست که چقدر سخته این جدایی ها .. به مناسبت روز مادر از طرف آموزش و پرورش یه مراسمی گرفته بودند که از بچه ها میخواست تا شعر مادر رو بخونن من با کمک مریم خانم خیلی زحمت کشیدیم تا بچه ها بتونن همراه آهنگ بخونن . روز آخر تمرین بود واقعن بچه ها با استعداد بودن روز جشن رسید ،صبح زود از خواب بیدار شدم دست و صورتمو شستم رفتم تو آشپز خونه - سلام عزیز جون عزیز جون: سلام دخترم بیا صبحانه اتو بخور - چشم، نرگس اومده؟1 05 عزیز جون: اره دیشب ،آقا مرتضی رسوندش صبحانه مو خوردم رفتم تو اتاق نرگس،تو عمق خواب بود محکم به در کوبیدم مثل سربازای که تو پادگان بر پا میزدن پرید نرگس: ها ها ها چی شده - پاشو پاشو دشمن حمله کرده یعنی مثل موش و گربه دور خونه می چرخیدیم ،یه بالشت گرفت تو دستش و مثل یه موشک پرت میکرد به سمتم عزیز جون : ای وااای از دست شما هااا ،زشته، در و همسایه میشنون نرگس:عزیز جون ببین عروس دیونه اتو ،نمیزاره بخوابم - به جای این حرفا،پاشو بریم دیر میشه مراسم نرگس: کوفت و دیر میشه،الان آماده میشم رفتم تو اتاقم لباسمو پوشیدم ،چادرمو سرم کردم،مثل همیشه تسبیح فیروزه رو دستم پیچوندم و رفتم به همراه نرگس به سمت کانون حرکت کردیم یه دفعه درد شدیدی توی شکمم احساس کردم ولی به روی خودم نیاوردم فقط ذکر میگفتم تا کمی آروم بشم گوشیم زنگ خورد رضا بود -سلام رضا جان رضا:سلام به عزیز تر از جانم -خوبی؟ رضا: مگه از دوری شما هم میشه خوب بود؟ نرگس:)باصدای بلند میخندید و میگفت (داداش بیا که خانمت از نبودت دیگه رسمأ دیونه شده رضا:رها جان .بهش بگو دیونه اون آقا مرتضی است که نمیدونم چیکار کرده با بدبخت که چند وقته هوش و هواسش سر ادامه دارد... نویسنده:فاطمه باقری ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @Banoyi_dameshgh ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
🌈 جاش نیست ) با حرفش خندم گرفت ( نرگس:چی میگه داداش ،رها بزار رو اسپیکر بشنوم -بابا،شوهرمون بعد چند وقت زنگ زده ،بزار حرف بزنم باهاش دیگه نرگس:آها چند وقت منظورت دیشب بوده دیگه -رضا جان ،اینو ول کن، کی میای؟ دلم برات تنگ شده ! رضا: الهی قربون اون دلت بشم -خدا نکنه، نرگس:رها گفتی به داداش امروز اجرا دارن بچه ها؟ -اره گفتم,ولی ایکاش اینجا بودی رضا رضا:انشاءالله ،دفعه بعدی -انشاءالله رضا: کاری نداری خانومم؟ - نه عزیزم ،مواظب خودت باش رضا: تو هم همین طور ،یا علی -علی یارت رفتیم کانون ،بچه هارو سوار اوتوبوس کردیم و حرکت کردیم بعد نیم ساعت رسیدیم به محل مراسم وارد سالن شدیم از سمت سالن همایش ،رفتیم داخل یه اتاق لباسای بچه ها رو عوض کردیم ، یه لباس ست براشون پوشیدیم لباس خودمم با بچه ها ست بود نزدیکای ساعت ۱۰بود که رفتیم روی سکو جمعیت زیادی اومده بودن منم رفتم کنار پیانو نشستم1 07 پیانو رو رو به روی بچه ها گذاشتیم که با دیدن جمعیت هول نشن و فقط به من نگاه کنن هم ذوق داشتم هم استرس چون اولین تجربه بچه ها توی جمع بود یه لبخندی به بچه ها زدم - عزیزای دلم آماده این ؟ بچه ها : بهههههله شروع کردم به آهنگ زدن ،بچه ها هم شروع کردن به خوندن ماد ِ ر من! ماد ِ ر من! ● ♪ ♫ تو یاری و یاو ِ ر من… ● ♪ ♫ مادر چه مهربونه… در ِ د منو می دونه… ● ♪ ♫ بی عذر ُ و بی بهونه؛ قصه برام می خونه ● ♪ ♫ ماد ِ ر من! ماد ِ ر من! ● ♪ ♫ تو یاری و یاو ِ ر من… ● ♪ ♫ ماد ِ ر مهربونم؛ قد ِ ر تورو می دونم… ● ♪ ♫ تو، با منی همیشه… ● ♪ ♫ من؛ برگم و تو ریشه… ● ♪ ♫ ماد ِ ر من! ماد ِ ر من! ● ♪ ♫ تو یاری و یاو ِ ر من… بعد از تمام شدن ،همه ایستادن و برای بچه ها دست زدن منم رفتم کنار بچه ها ایستادم و شادی خودمو باهاشون تقسیم کردم تو بین جمعیت چشمم افتاد به آخر سالن باورم نمیشد ،رضا بود آخر سالن تعدادی دسته گل تو دستش بود و دست میزد اشک از چشمام جاری شده بود ،چه غافلگیری قشنگی بعد از در پشتی رفتیم بیرون ادامه دارد... نویسنده:فاطمه باقری ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @Banoyi_dameshgh ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
"‏وَ اسْمَعْ نِدَائِی إِذَا نَادَیْتُک" [و صدایم را بشنو گاهى که صدایت می‌کنم🧡...] ✍🏻هر زمان که تو را خواندم، به سمتم دویدی و مرا در آغوش فشردی✨... من خوب نبودم اما تو به جای تمام خوبی‌های ناکرده‌ام، بدی‌هایم را بخشیدی... و آن قدر بدی‌هایم را از چشم‌ها پوشاندی، که گاهی‌اوقات، واقعا باور کردم که بدی ندارم... 🌻 📝《 ˹ @Banoyi_dameshgh˼ 》📝
••• اﻧﺴﺎن ﮐﻪ ﻏﺮق ﺷﻮد،ﻗﻄﻌﺎً میمیرد🌿 _ﭼﻪ در درﯾﺎ،ﭼﻪ در روﯾﺎ _چه در دروغ،ﭼﻪ درﮔﻨﺎﻩ _چه در جهل،چه درانکار _چه در حسد،چه دربخل _چه در کینه،چه در انتقام غرق شدنهایمان باشیم👌 | 💡| ³¹³____________________________ 🌻|| ˹ @Banoyi_dameshgh˼ •|
❤️🍃 هرچه ما شوخی شوخی انجام دادیم ،جدی جدی نوشته بودند... حواسمون هست؟! 💚💚
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مَـن‌بہ‌غیـرازنوڪرۍ بَراۍتو؛بہ‌دَردۍنمیخـورَم‌ آقـٰاجـان💔.. 🌱
🌕 فضیلت و ثواب روز بیست و چهارم برای داران این روز طبق روایت پیامبر اکرم صل الله علیه و آله و سلم: 🌺 روز بیست و چهارم، هیچ یک از شما از دنیا بیرون نمیرود مگر آن‌که جایگاه خود را در بهشت مى بیند و به هر یک از شما ثواب هزار مریض و ثواب هزار غریب که در راه اطاعت خدا بیرون آمده اند، ارزانى مى دارد و پاداش آزاد کردن هزار برده از فرزندان اسماعیل علیه‌السلام را به شما عطا مى کند. 📚 امالی صدوق /مجلس دوازدهم/ص۴۹ 🕯 حیافاطمه🦋غیرت علی اللهم عجل الولیک الفرج🎗 ┄═❈๑๑🕊๑๑❈═┄ ˹ @Banoyi_dameshgh˼ ┄═❈๑๑🕊๑๑❈═┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
•• مَثـلا‌یہ‌افطـٰار‌بین‌الحَرمیـن‌هَممـون:)🖐🏼 بگـو‌آمیـن🌿!
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌈 چند دقیقه بعد رضا وارد اتاق شد بچه ها با دیدن رضا پریدن تو بغلش رضا هم به هر کدوم از بچه ها یه شاخه گل داد بعد اومد سمتم رضا: روزت مبارک بانوی من )با مشت آروم زدم رو سینه اش(: خیلی دیونه ای نرگس:داداش رضا ،پس من چی، منو جزء آمار حساب نکردی؟ رضا: مگه تو روز خواستگاریت ،خانوم منو جزء آمار حساب کردی؟ نرگس: ععع داداشیی ،من اینقدر استرس داشتم که اصلا حواسم نبود چند تا استکان گذاشتم رضا: خوب پس برو از همون آقا مرتضی گل بگیر بچه ها رو برگردوندیم کانون و خودمون رفتیم سمت خونه یه جشن کوچیک هم خونه عزیز جون گرفتیم و مامان و بابا و هانا هم اومده بودن اینقدر درد داشتم که اصلا چیزی نتونستم بخورم شب که همه رفتن ،رفتم توی اتاقمون سجاده هامونو پهن کردم رفتم وضو گرفتم و چادر نمازم و سرم کردم منتظر رضا شدم رضا وارد اتاق شد رضا: فک نمیکردم با این همه خستگی که داری ،بازم اینکارو بکنی - این کار لذت بخش ترین کار دنیاست،خستگیم،در کنار تو بودن،در کنار تو نماز خوندن ،همه شون تمام میشه بعد از خوندن نماز شب و دعا ،تا اذان صبح با هم صحبت کردیم ،با اینکه تو چهره رضا خستگی بیداد میکرد با تمام وجودش برام صحبت میکرد،از دلتنگی هاش ،از اتفاقهایی که براش افتاده بود منم با جون و دلم گوش میکردم1 09 چند روزی گذشت و درد شکمم کم نشد تصمیم گرفتم بدون اینکه به کسی چیزی بگم برم دکتر دکتر هم چند تا آزمایش برام نوشت دو روز بعد با جواب آزمایش رفتم مطل دکتر دکتر با دیدن جواب آزمایش گفت: احتمال داره بارداری خارج از رحم برات اتفاق افتاده باشه منم هاج و واج نگاهش میکردم - یعنی چی خانم دکتر ؟ دکتر: یعنی اینکه ،اگه شما خارج از رحم باردار باشین ،باید بچه رو سقط کنین )تمام دنیا روی سرم آوار شده بود با گفتن این حرف( دکتر: البته ،من گفتم شاید ،براتون سونوگرافی مینویسم ،برین انجام بدین ،بیارین ببینم،بهتون دقیق بگم توان راه رفتن نداشتم ،چه نقشه ها داشتم واسه همچین روزی چقدر دلم میخواست وقتی به رضا این خبرو میدم که داره بابا میشه از چهره اش فیلم بگیرم .. چقدر .... تنها جایی که به ذهنم میرسید برم و آروم بشه این دله زارم مزار دوست شهید رضا بود نفهمیدم که این جان بی روحمو چه جوری به مزار کشوندم نشستم کنار قبر یه کم آب ریختم روی سنگ قبر و دستمامو روی آب حرکت میدادم و اشک میریختم سلا دوست اقا رضا رضا همیشه از کرم و لطف شما میگفت شما برام دعا کنین ادامه دارد... نویسنده:فاطمه باقری ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @Banoyi_dameshgh ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
🌈 من چه جوری به رضا بگم... چند ساعتی مزار بودم توکل کردم به خدا ،گفتم حتمن اینم یه امتحانه دیگه ،راضی ام به رضای خودش حالم خوب نبود و برگشتم توی اتاقم سجاده مو پهن کردمو شروع کردم به قرآن خوندن و نماز خوندن حال خرابمو همه فهمیدن منم اینگار لال شده بودم و زبونم حرفی برای گفتن نداشت فقط روز و شبم شده بود ،نماز خوندن و دعا کردن رضا هم با دیدن حالم چند روزی مرخصی گرفت بعد از چند روز ،تصمیم و گرفتم و رفتم سونوگرافی انجام دادم رفتم مطلب دکتر ،تا نوبتم بشه صد بار مردم و زنده شدم فقط تسبیح دستم بود و ذکر میکنم بعد از خوندن اسمم وارد اتاق شدم دکتر با دیدن جواب سونو نگاهی به من کرد و گفت نمیدونم چه طور شد ولی خوشبختانه خارج رحم باردار نیست ) با شنیدن این حرف ،انگار زندگی دوباره به من بخشیدن ( خیلی خوشحال بودم توی راه فقط خدا رو شکر میکردم که باز به این بنده حقیر لطف کرده رفتم سمت خونه ،عزیز جون توی حیاط بود ،داشت به گل ها آب میداد - سلام عزیز جون عزیز جون: سلام دخترم،کجا بودی ،چرا گوشیت و نبردی ،رضا همه جا رو دنبالت گشت - واااییی ببخشید ،فک کردم گوشیمو برداشتم رفتم توی اتاق گوشیمو از روی میز برداشتم واییی ۲۰تماس بی پاسخ از رضا ?1 1 1 میدونستم خیلی نگرانم شده بود ،از ترس واسش زنگ نزدم اول رفتم وضو گرفتم دو رکعت نماز شکر خوندم بعد رفتم دراز کشیدم ،اینقدر این چند روزی حالم بد بود ،خواب و خوراکم به هم ریخته بود نزدیکای ظهر بود که صدای نرگس و رضا رو از داخل حیاط شنیدم چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم رضا در و باز کرد و اومد داخل اتاق با چشمای نیمه باز نگاهش میکردم سجاده هامونو پهن کرد رضا: خانومم نمیایی بندگی کنیم از نگاهش چشمامو باز کردم انتظار همچین رفتار آرومی رو نداشتم ،اشکام جاری شد رضا اومد کنارم نشست رضا: چت شده رها جان ،چرا چند وقته اینجوری شدی؟ اتفاقی افتاده؟ به خدا دارم دق میکنم اینجوری میبینمت خانومم ) خودمو انداختم توی بغلش و صدای گریه هام بلند شد ، عزیز جون و نرگس،یه دفعه در و باز کردن اومدن داخل ( عزیز جون: چی شده ؟ رها مادر،چرا گریه میکنی؟ ) نرگسم یه گوشه ایستاده بود و گریه میکرد، رضا هم از عزیز جون و نرگس خواست تنهامون بزارن، بعد از یه عالمه گریه کردن ،آروم شدم ( بعد از کلی گریه کردن ،آروم شدم رضا: خانمی حالا نمیخوای بگی چی شده - رضا جان من حامله ام ! رضا: یعنی یه خاطر اینکه حامله ای ناراحت بودی؟ ) کل ماجرا رو براش تعریف کردم و رضا هم اشک میریخت ( رضا: چرا همون اول چیزی بهم نگفتی؟ یعنی اینقدر نامحرم بودیم ؟ - من نمیخواستم با گفتن این حرف تو ناراحت بشی ادامه دارد... نویسنده:فاطمه باقری ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @Banoyi_dameshgh ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
🤍🕊•• ای‌شهید ... میشودمن‌راهم‌تفحص‌کنۍ ؟!.. خیلۍوقت‌است‌درمیدان‌مین‌دنیا گیـر کرده‌ام ꧇} 💔
| طوفان‌دیدھ‌روازبارون‌نترسون✌️🏽(: 🍃
بہ‌‌رفیقش‌پشت‌تلفن‌گفت: ذکر"الهےبہ‌رقیــہ‌"بگومشکلت‌حل‌میشہ رفیقش‌یك‌تسبیح‌برداشت بہ‌ده‌تانرسیده دوستاش‌زنگ‌زدن‌وگفتن‌سفر کربلاش‌جورشده..!💔 -شھیدحسین‌معزغلامے
✨میدونستی شهید دهقان... ✍🏻میدونستی شهید دهقان چقدر شجاع بودن و شجاعانه مبارزه میکردند؟ چه مبارزه با نفسشون که جهاد اکبر بود چه مبارزه با دشمنان اسلام... 📚تو قسمتی از کتاب میخونیم: شما که این همه شجاعانه جنگیده بودید حالا به همین راحتی... حق داشتی که توی خواب به مامان فاطمه گفته بودی نه ترسیدی و نه درد کشیدی ... "ترس کلا با وجود تو بیگانه بود!" درد هم... اصلا فرصت درد کشیدن پیدا نکرده بودی...🍃 یک آن... یک نفس... یک لحظه...
هدایت شده از ~حیدࢪیون🍃
رفاقت با امام زمان... خیلی سخت نیست! توی اتاقتون یه پشتی بزارین.. آقا رو دعوت کنین.. یه خلوت نیمه شب کافیه.. آقا خیلی وقته چشم انتظارمونه! 🚛⃟🌵¦⇢ 🚛⃟🌵¦⇢ ــ ــ ــ ـــــــ۞ـــــــ ــ ــ ــ ⇢ @Banoyi_dameshgh
هدایت شده از ~حیدࢪیون🍃
^^ قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحى إِلَیَّ أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً ۰۱۱۝ 🌿 شبتون‌حسینۍ✨ دعاۍفرج‌آقا‌جانمون‌فراموش‌نشھ🌼🧡
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
00:00 اَللّھُمَ ؏َجَّل لِوَلیِّکَ الفَࢪَج💔 بگو تا بشنود آسمان که هنوز هستی پشت اربابت😔
بسم رب دل های تنگ💔😭 آقا جان حواست هست داره دیر میشه؟!😔
روز؎ام‌ڪن‌سحـر؎گوشـہ‌بیـن‌الـحرمین هوسۍجـزسفـرڪربلا‌نیـست‌مـرا...!
{°بِــــســــم•رَبـــــ عـــــشـــــق°} ♡••مــَــــهــــــدے صــــاحـــب اَلــــزمــان••♡ توی آخرالزمان!.. پیامبر گفته که مومن واقعی مثل نمک تو آب حل میشه😪💔 اکثر این آدم ها هم که میرن جهنم توی آخرالزمان به واسطه رفیق بد میرن و گمراه میشن😕💔 رفیق کیه؟!》 رفیق کسی که همیشه پشتت باشه باهات باشه بهش بد کردی ... بهت بد نکنه🤞🏿🙃 کسی که همه جا به یادت باشه🙂✌️ نگرانت باشه!)🙈🙃 ولی...🥀🚶🏿‍♂ تواین زمونه رفیق معنا نداره🤞🏿🚶🏿‍♂💔... هرکی تای جایی باهات..😒🚶🏿‍♂ فقط برا سودت .. پولت ... قیافه میخاد!)🚶🏿‍♂✌️🏿💔 آخرالزمان دیگ/:🙄🚶🏿‍♂🥀 یکی رو میخایم که نه برای سود مارو بخاد نه پول نه قیافه والا من تو این زمونه کسی رو پیدا نکردم👐🏿🥀🚶🏿‍♂ ولـــی یـــادم اومـــد کــــه یـــه آقـــــایـــــی مـــیــگـــه که🙃❤️ ♡°°اَن کَـــانَـــت لَـــکَ حَــاجَـهُ فَــحَـــرکَ شَـــفَـــــتـــیـــکَ°°♡ اگر حاجتی داری لب های خود را تکان بده🙂🌹 ما در کنار تو هستیم!)☺️❣ 😇🖤تازه فهمیدم چقدر امام زمان جوان مرد ولی با این جوان مردیش غریب!)😞🥀💔 چقدر غریب؟! الان بهت میگم!) چقدر غریب که اقا می‌فرماید....🚶🏿‍♂🥀 اگر شیعیان ما اندازه یک لیوان محتاج و تشنه ما بودن الان ما در میان آنها حاضر و آماده بودیم🥺💔 هعی....)🚶🏿‍♂🥀 حالا اگر رفیق خوب میخای که کمکت کنه ولت نکنه😉🤝 بیا توی کانال زیر.... مَــهــ♡ــدے{•♡اَنــيــس✓اَلـــرَفـــیـق♡•} @MaHDI313aNIS_aLRaFIGH