~Luna🌙
کاش اینجا رو یه پاکسازی کنم حوصلم سر رفتح
بزارید ببینم محتوا تو انباری چیدارم
~Luna🌙
خب بزارید تعریف کنم داستان از این قراره که.....
خیلیییی وقت پیشا تو شیراز یه پیرزن بوده که نزدیک خونش تو بالای یه تل خاکی هر شب جمعه نور خیلی درخشانی رو میبینه✨
~Luna🌙
خیلیییی وقت پیشا تو شیراز یه پیرزن بوده که نزدیک خونش تو بالای یه تل خاکی هر شب جمعه نور خیلی درخشان
چند شب جمعه اونو در نظر میگیره و اون نور درخشان رو همیشه میبینه....تصمیم میگیره که این قضیه رو به امیر شهر بگه امیر خیلی تعجب میکنه و میخواد این رو با چشمای خودش ببینه🌱
و یک شب جمعه امیر به خونه پیرزن میره و اون شب پیرزن اون نور رو خیلیی درخشان تر و زیبا تر از قبل میبینه و فریاد میزنه شاه!چراغ!
و امیر دستور میده اون جا رو بکنن و به بدن مطهر احمد ابن موسی برادر امام رضا میرسن🥹که انگار توی انگشتر توی دستشون نامشون حک شده بوده...
اره خلاصه اگر شیراز هستید و یه سر به مرقد ایشون زدید این دفعه یه جور دیگه به اونجا نگاه کنید🥹🎀
~Luna🌙
https://daigo.ir/secret/p-8a09387a 🌙
اگه نظری درباره داستان داشتید یا چیزی میخواستید بگید اینجا بگوشم💕