#سیره_شهدا
همسر شهید دقایقی:
🌼یک بار سر یک مسئله ای با هم به توافق نرسیدیم؛ هر کدام روی حرف خودمان ایستادیم؛ او عصبانی شد؛ اخم کرد و لحن مختصر تندی به خودش گرفت و از خانه بیرون رفت. شب که برگشت، همان طور با روحیه باز و لبخند آمد و به من گفت: «بابت امروز صبح معذرت می خواهم.» می گفت: «نباید گذاشت اختلاف خانوادگی بیشتر از یک روز ادامه پیدا کند...»
📚«نیمه پنهان ماه/ جلد چهارم/ صفحه 37»
✍امروز مصادف است با ورود حضرت معصومه(س) عليه السلام به قم
🌺در اين روز در سال 201 ه كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها به قم تشريف فرما شدند كه 17 روز قبل از رحلت آن حضرت است.🌺
🔰(نظر به اينكه رحلت آن حضرت در 10 ربيع الثاني است و حضرتش 17 روز در قم اقامت گزيدهاند، روز 23 ربيع الاول سالروز ورود آن حضرت به قم است)
🔰آن حضرت با قدوم مبارك خود اين شهر را متبرك گردانيدند، و به درخواست جناب موسي بن خزرج پسر سعد اشعري كه از بزرگان قم بود، منزل او را منور نموده در آنجا نزول اجلال فرمودند. در همكان مكان تشريف داشتند و زنهاي قم مخصوصا علويات به خدمت آن حضرت ميرسيدند و از وجود آن حضرت استفاده ميكردند تا بعد از 17 روز از دنيا رحلت فرمودند. عبادتگاه حضرت معروف به «ستيه» در ميدان مير قم معروف است.
(بحار الانوار، ج 60، ص 219)
#السلام_علیک_یا_فاطمه_معصومه🌺
بصیـــــــــرت
◇ ❁ ❥◇ ❁ °•❤️•° ❁ ◇❥ ❁ ◇ مـدافعـــــ عشـــ💞ـــق #هوالعشـــــــــق #عاشقانه_مذهبی #قسمت_سیزدهم
◇ ❁ ❥◇ ❁ °•❤️•° ❁ ◇❥ ❁ ◇
مـدافعـــــ عشـــ💞ـــق
#هوالعشـــــــــق
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_چهاردهم 4⃣1⃣
چندروزی خانه عمـــــه جان ماندگار شدم دراین مدت فقط تلفنی بافاطمـــــه سادات درارتباط بودم!
عمه جان بزرگترین خـــــااهرپدرم بودومن خیلی دوستش داشتم..تنهابوددرخانه ای بزرگ ومجلل..
مادرم بلاخره بعدازپنـــــج روز تماس گرفت..
صدای گوشخراش زنگ تلفن☎️ گوشم راڪرمی ڪندبشقاب میوه ام راروی مبل میگذارم وتلفن رابرمیدارم.
_ بله..؟
_ مامانی تویی؟؟...ڪجایی شما!خوش گذشته موندگارشدی..؟
_ چراگریه می ڪنی..؟؟
_ نمیفهمم چی میگی....
صدای مادرم درگوشم میپیچد!بابابزرگ ....مُرد! تمـــــام تنم سردمیشود!
اشڪ چشمهایم😭 رامیسوزاند!بابایی...یادڪودڪی وبازی های دسته جمعی وبازی های دسته جمعی وشلوغ ڪاری درخانه ی باصـــــفایش!..چقدرزود دیرشد.
حالت تهوع دارم!مانتوی مشڪی ام راگوشه ای ازاتاق پرت می ڪنم وخودم راروی تخت میندازم ..
دوماه است ڪ رفته ای بابابزرگ!هنوز رفتنت راباورندارم!همـــــه چیز تقریبا بعد ازچهلمت روال عادی بخودگرفته!
اما من هنوز....😔
رابطه ام هرروزبافاطمـــــه بیشترشده و بارها خود او مرا دلداری داده..
باانگشت طرح گل پتویم را روی دیوار می ڪشم وبغض می ڪنم😢
چندتقه ب درمیخورد..
_ ریحـــــان مامان؟!
_ جانم ماما!..بیاتو!
مادرم بایڪ سینی ڪ رویش یڪ فنجان شڪلات داغ ☕️وچندتیڪع ڪیڪ ڪ درپیش دستی چیده شده بود داخل می آید.روی تخت مینشنیدونگاهم می ڪند
_ امروز عڪاسی چطور بود؟
مینشینم یڪ برش بزرگ ازڪیڪ رادردهانم میچپانم وشانه بالا میندازم!ینی بدنبود!😒
دست دراز می ڪند ودسته ای ازموهای لخت و مشڪی ام راازروی صـــــورتم ڪنار میزند.
باتعجب نگاهش می ڪنم: چقدیهو احساساتی شدی مامان..😐
_ اوهوم!دقت نڪرده بودم چقدر خانووووم شدی!
_ واع...چیزی شده؟!
_ پاشوخودتوجم و جورڪن،خواستگارت منتظره ما زمان بدیم بیاد جلو!.وپشت بندش خندید...
ڪیڪ ب گلویم میپرد ب سرفه میفتم و بیـــــن سرفه هایم میگویم...
_ چی...چ...چی دارم؟😳
_ خب حالا خفه نشو هنو چیزی نشده ڪ..!
_ مامان مریم تروووخـــــداا..من ڪ بهتون گفتم فعلاقصـــــد ندارم😠
_ بیخود می ڪنی!پسره خیلیم پسر خوبیـــــهههه!
_ عخی حتمـــــن ی عمر باهاش زندگی ڪردی
_ زبون درازیا بچه...!
_ حالا ڪی هس ای پسر خوشبخت!؟
_ باورت نمیشه....داداش دوستت فاطمـــــه!
باناباوری نگاهش می ڪ...نم
ینی درست شنیدم؟😯
گیـــــج بودم .. فقط میدانستم ڪ
#منتظـــــرت_میمانم.
♻️ #ادامه_دارد...
#داستان_عاشقانه_مذهبی 💘
#مدافع_عشق
🌺و بــاز...
حاڸِ مڹ، حاڸِ دیگرے است...
تمـامِ ڪوچہ
عطــر نرگـ🌸ـس گرفتہ❣
گاهي فڪر ميڪنم چند پلّہ، تا تو، راه مانده...❗️
👌آموختہام؛
هر روزِ خود را بہ نـام تو، پاگشا ڪنم؛
تـا هر لبخنــد مڹ
یڪ پلّہ مرا بہ تو، نزدیڪتر ڪند...🌺🍃
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
╭─┅═ঊঈ🌷ঊঈ═┅─╮
@khamenei_shohada
╰─┅═ঊঈ🌷ঊঈ═┅─╯
💢سلام_بر_شهدا
🔹شهــــــــدا
بهترین میزباناناند
پذیرای همهی رنگها هستند !
🔹اما آن را
که دل ، زلالتر
نگاه شـــــــهدا هم بیــشــتر !
#صبحتون_شھــدایـی
🔹 #شهیدمدافع_وطن
#شهید_مهران_اقرع
🌷🕊 @khamenei_shohada
#معرفی_شهید
🌹 #شهید_جاویدالاثر_حمید_باکری
🌺تاریخ تولد : 1 آذر 1334 - ارومیه
#کلام_شهید
یقین بدانید تنها اعمال شما که مورد رضایت خداوند متعال قرار خواهد گرفت، اعمالی است که تحت ولایت الهی و رسولش و امامش باشد، بنابراین در هر زمان، هر موقعیّت، همّت به اعمالی بگمارید که مورد تأیید #رهبری و امامت باشد.
#سالروز_ولادت
🌹🕊 @khamenei_shohada
بصیـــــــــرت
#معرفی_شهید 🌹 #شهید_جاویدالاثر_حمید_باکری 🌺تاریخ تولد : 1 آذر 1334 - ارومیه #کلام_شهید یقین بدانید
🌼ته تغاری🌼
تهتغاری بود اما همیشه سنتشكنی میكرد و بعضی وقتها از آقامهدی جلو میزد
👈 با آنكه داداش «كوچیكه» بود اما زودتر از آقا مهدی تشكیل خانواده داد و همینطور با آنكه جانشین و تحت امر آقا مهدی در لشكر31 عاشورا بود اما از آقا مهدی سبقت گرفت و جلوتر زد و زودتر از او از دروازه شهادتــــــ🌷ــــ گذشت و آسمانی شد. با شهادت حمید، آقا مهدی هم برادرش را از دست داد و هم جانشین لشكرش و هم یار و همراه همیشگیاش را😔. با این همه آقا مهدی گفت: شهادت حمید یكی از الطاف الهی است كه شامل حال خانواده ما شده است..🌹🕊
🍁 #روحمان_با_یادش_صلوات
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
@khamenei_shohada
بصیـــــــــرت
#طنز_جبهه 🌹خاطرات طنز شهدا🌹 😂 #دندان_مصنوعی😂 قسمت دوم انگار یخی داخلش باشه صدای تَلق تَل
#خاطرات_طنز_شهدا"
یڪبار سعید خیلے از بچہها کار کشید...
#فرمانده دستہ بود
شب برایش جشن پتو گرفتند...
حسابے کتکش زدند
من هم کہ دیدم نمےتوانم نجاتش
دهم، خودم هم زیر پتو رفتم تا
شاید کمے کمتر کتک بخورد..!😕
سعید هم نامردی نڪرد، بہ تلافے
آن جشن پتو ، نیمساعت قبل از وقت #نماز صبح، #اذان گفت...
همہ بیدار شدند نماز خواندند!!!😄
بعد از اذان فرمانده گروهان دید همہ
بچہها خوابند... بیدارشان ڪرد وَ گفت:
اذان گفتند : چرا خوابیدید!؟🤔
گفتند : ما #نماز خواندیم..!✋🏻
گفت: الآن اذان گفتند، چطور نماز خواندید!؟😳
گفتند : سعید شاهدی اذان گفت!
سعید هم گفت من برایِ
#نماز شب اذان گفتم نہ نماز صبح☀️
#شهید_سعید_شاهدی
#طنز_جبهه_ها
بصیـــــــــرت
#سیره_شهدا همسر شهید دقایقی: 🌼یک بار سر یک مسئله ای با هم به توافق نرسیدیم؛ هر کدام روی حرف خودم
#سیره_شهدا
رفتیم خریـد ...
ولی یک کلام با هم حرف نزدیم!
هم من خجالت میکشیدم هم محمد،
هرکاری بود با خواهرم هماهنگ میکرد
فردای همان روز عقـد کردیم ...
محمد با لباس سپاه اومد،
من هم با یک چادر و لباس سفید
نشستم سرِ سفره عقـد
یک سفره سـاده ؛
نان و پنیر
سبزی، میوه
و شیرینی...
عقد که کردیم ، اذان ظهر بود
وضو گرفتیم، رفتیم مسجد ...
✍🏻 به نقل از : همسر شهید
#شهید_محمد_اصغری_خواه
فرماندهگردانکمیل لشکر۱۶قدس
#ازدواج_به_سبک_شهدا
🌹🕊 @khamenei_shohada