eitaa logo
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
308 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
213 ویدیو
3 فایل
اینجا گروهی از خبیثان خاورمیانه جمع شدند تا خباثت خونت رو اندازه بگیرند😎 امیدوارم آماده تست های خبیثانه باشی❤️‍🔥 . شروع نشر خباثت: 14\5\02 . قیمت ورود به باشگاه: اندکی خباثت!) بدون رحم🔪 خواندن رمان بدون عضویت ممنوع❌ همسایگی و‌ تبادل: @Misaagh_278
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  گاندو
📲💭 تروریستی که امروز به حرم شاهچراغ حمله کرد ۲۴۰ تیر جنگی همراه داشت که توانست فقط ۱۱تیر را شلیک کند! 🇮🇷@ganndo 🇮🇷@ganndo
هدایت شده از Rosy tabligh
تبلیغات گل نرگس با اعتبار برای درخواست به پیوی بنده مراجعه کنید @etehadd_n
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
روضه‌خون میگفت: وقتی حرومیا دیدن عباس شهید شده، میومدن سمت خیمه ها ... حاجی حقیقتش از وقتی رفتی حرومیا اومدن تو حرم 💔!
من کارِ دیگه ای جز سکوت نمیتونم بکنم:/
یکم آروم تر نیروهای امنیتی رو تخریب کنید مگه تخریبشون ثواب داره؟😞 😎🇮🇷|جهاد تبیین برای عضویت در کانال کلیک کن👉🏻
سلام سلام اول بریم جواب ناشناس بعدش پارت😁🔪
تبادل ادمینی نداریم شرایط تبادل: 🌺آمار مهم نیست 🌺موضوع فعالیت های کانال و بنر بسیار حائز اهمیته 🌺تبادل ادمینی به هیچ عنوان نداریم 🌺بنر ها فقط روز های جمعه و 12 ساعت داخل کانال قرار داده میشن جهت تبادل فقط به آیدی زیر مراجعه کنید: @Misaagh_278
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥 #ققنوس #قسمت‌پنجم رسول: محمد پلا
❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥 مهدی با دلی آشفته و نگران به پیش نرگس برگشت. نرگس که نگرانی پسرش را دید پرسید: دکتر چی گفت؟ مهدی: هیچی مامان نرگس: اگه هیچی نگفت پس چرا انقدر بهم ریختی؟ مهدی: عه معلومِ؟ نرگس: معلوم هم نباشه من مادرم، می فهمم مهدی: فدات بشم مامان... * زمانی که محمد مطمئن میشه توی تور نیست راهش رو از بیمارستان کج میکنه به سمت سایت برای بررسی دقیق موضوع. * رسول کامل گیج شده بود. (محمد اشتباه فکر کنه؟ کسی دنبالش نباشه ولی بگه هست؟یا خدا! محمد یک چیزیش شده) همون موقع محمد بالا سر رسول در میاد و میگه: زود فیلم دوربین ها رو بیار ببینم رسول با وحشت از جاش بلند شد و گفت: عه محمد ترسیدم چیه مثل عجل معلق ظاهر میشی. محمد: سلام. ببخشید رسول: سلام. حالا چون تو میگی و منم خیلی رعوفم می بخشم . محمد:بسه، خودت رو لوس نکن. * بالاخره مجید هم بهوش آمد و وارد بخش شد. نرگس هم کنار تختش قرآن و دعا می خواند که مهدی وارد اتاق شد. مهدی: سلام سلام سَ که نرگس پرید وست حرفش و گفت: یواش! مهدی خودش رو جمع و جور کرد و گفت: بله. ببخشید. سلام. نرگس: سلام پسرم کجا رفتی یک دفعه؟ مهدی: هیچی محمد قرار بود بیاد اما الان بابا هم عمل شد هم بهوش اومد ولی محمد نیومد. برای همین هم رفتم زنگ بزنم ببینم کجا مونده. نرگس: خب کجاست؟ مهدی: جواب نداد نرگس: خب برو ببین کجا مونده؟ مهدی: آره الان میرم فقط اومدم دارو های بابا رو بدم. نرگس: ممنون پسرم! خدا به همراهت. * مهدی وارد اتاق محمد شد. محمد چشمش که به مهدی افتاد تازه یادش آمد قرار بود کجا بره. مهدی: سلام داداش. کجا موندی؟ چرا گوشیت رو جواب نمیدی نگران شدم. محمد: سلام. ببخشید توی راه احساس کردم کسی دنبالمه ترسیدم بیام بیمارستان خطر داشته باشه. مهدی: خب چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟ محمد نگاهی به گوشی انداخت و گفت: آخ آخ آخ ۱۵تا تماس بی پاسخ ببخشید متوجه نشدم. ادامه دارد... ❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥