هدایت شده از Rosy tabligh
تبلیغات گل نرگس با اعتبار
برای درخواست به پیوی بنده مراجعه کنید
@etehadd_n
هدایت شده از کانال کربلایی محمد🇮🇷
یکم آروم تر نیروهای امنیتی رو تخریب کنید مگه تخریبشون ثواب داره؟😞
#کربلایی_محمد😎🇮🇷|جهاد تبیین
برای عضویت در کانال کلیک کن👉🏻
تبادل ادمینی نداریم
شرایط تبادل:
🌺آمار مهم نیست
🌺موضوع فعالیت های کانال و بنر بسیار حائز اهمیته
🌺تبادل ادمینی به هیچ عنوان نداریم
🌺بنر ها فقط روز های جمعه و 12 ساعت داخل کانال قرار داده میشن
جهت تبادل فقط به آیدی زیر مراجعه کنید:
@Misaagh_278
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥 ❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥 ❤️🔥❤️🔥❤️🔥 ❤️🔥❤️🔥 ❤️🔥 #ققنوس #قسمتپنجم رسول: محمد پلا
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
❤️🔥❤️🔥❤️🔥
❤️🔥❤️🔥
❤️🔥
#ققنوس
#قسمتششم
مهدی با دلی آشفته و نگران به پیش نرگس برگشت.
نرگس که نگرانی پسرش را دید
پرسید: دکتر چی گفت؟
مهدی: هیچی مامان
نرگس: اگه هیچی نگفت پس چرا انقدر بهم ریختی؟
مهدی: عه معلومِ؟
نرگس: معلوم هم نباشه من مادرم، می فهمم
مهدی: فدات بشم مامان...
*
زمانی که محمد مطمئن میشه توی تور نیست راهش رو از بیمارستان کج میکنه به سمت سایت برای بررسی دقیق موضوع.
*
رسول کامل گیج شده بود.
(محمد اشتباه فکر کنه؟ کسی دنبالش نباشه ولی بگه هست؟یا خدا! محمد یک چیزیش شده)
همون موقع محمد بالا سر رسول در میاد و میگه: زود فیلم دوربین ها رو بیار ببینم
رسول با وحشت از جاش بلند شد و گفت: عه محمد ترسیدم چیه مثل عجل معلق ظاهر میشی.
محمد: سلام. ببخشید
رسول: سلام. حالا چون تو میگی و منم خیلی رعوفم می بخشم
.
محمد:بسه، خودت رو لوس نکن.
*
بالاخره مجید هم بهوش آمد و وارد بخش شد.
نرگس هم کنار تختش قرآن و دعا می خواند که مهدی وارد اتاق شد.
مهدی: سلام سلام سَ
که نرگس پرید وست حرفش و گفت: یواش!
مهدی خودش رو جمع و جور کرد و گفت: بله. ببخشید. سلام.
نرگس: سلام پسرم کجا رفتی یک دفعه؟
مهدی: هیچی محمد قرار بود بیاد اما الان بابا هم عمل شد هم بهوش اومد ولی محمد نیومد. برای همین هم رفتم زنگ بزنم ببینم کجا مونده.
نرگس: خب کجاست؟
مهدی: جواب نداد
نرگس: خب برو ببین کجا مونده؟
مهدی: آره الان میرم فقط اومدم دارو های بابا رو بدم.
نرگس: ممنون پسرم! خدا به همراهت.
*
مهدی وارد اتاق محمد شد.
محمد چشمش که به مهدی افتاد تازه یادش آمد قرار بود کجا بره.
مهدی: سلام داداش. کجا موندی؟ چرا گوشیت رو جواب نمیدی نگران شدم.
محمد: سلام. ببخشید توی راه احساس کردم کسی دنبالمه ترسیدم بیام بیمارستان خطر داشته باشه.
مهدی: خب چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟
محمد نگاهی به گوشی انداخت و گفت: آخ آخ آخ ۱۵تا تماس بی پاسخ ببخشید متوجه نشدم.
ادامه دارد...
#سرمایهگذارباشگاهخباثت
❤️🔥
❤️🔥❤️🔥
❤️🔥❤️🔥❤️🔥
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥