eitaa logo
بسیج ، کانون مداحان و شاعران آئینی و هیئات مذهبی شهرستان های نیشابور ، زبرخان و میان جلگه
871 دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
1.8هزار ویدیو
76 فایل
#مرجع_رسمی اخبار و اقدامات سازمان بسیج ، کانون مداحان و شاعران آئینی و هیئات مذهبی شهرستان های #نیشابور#زبرخان#میانجلگه با حضور ستایشگران، مداحان، شاعران آیینی، مجمع الذاکرین و هیئات شاخص شهرستانی 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 ارتباطات کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚖 پسری که پدرش را مجبور کرد ماشین قراضه‌اش را دو خیابان پایین‌تر پارک کند، اما نامه‌ای بعد از مرگ پدر در داشبورد پیدا کرد که او را منقلب کرد... «فرهاد» دانشجوی پزشکی بود و همیشه از وضعیت ظاهری پدرش و بخصوص ماشین پیکان قدیمی و پر سروصدای او خجالت می‌کشید... هر روز صبح که پدرش او را به دانشگاه می‌رساند، فرهاد با لحنی تند می‌گفت: «بابا! تو رو خدا جلوی در دانشگاه نرو! همین‌جا توی کوچه پشتی نگه‌دار. آبرویم می‌رود اگر بچه‌ها ببینند من با این لگن می‌آیم! دود ماشینت همه را خفه کرد!» پدر هر بار با لبخندی مهربان و چشمانی که کمی غمگین می‌شد، می‌گفت: «چشم پسرم... هرطور تو راحت باشی.» و او را دور از چشم همه پیاده می‌کرد... سال‌ها گذشت... فرهاد پزشک شد، پولدار شد و برای خودش ماشین شاسی‌بلند خرید و دیگر سوار ماشین پدر نشد... پدر پیر شد و از دنیا رفت. بعد از مراسم خاکسپاری، فرهاد تصمیم گرفت آن ماشین قراضه را که گوشه حیاط خاک می‌خورد، به اسقاطی بفروشد تا از شرش خلاص شود. وقتی داشت مدارک ماشین را از داشبورد خالی می‌کرد، چشمش به یک عکس قدیمی و سیاه و سفید افتاد. عکسِ پدرش بود در جوانی، که با کت و شلواری شیک به یک ماشین «بنـز» آخرین مدل تکیه داده بود و می‌خندید. فرهاد تعجب کرد. پدرش هیچوقت نگفته بود که چنین ماشینی داشته است. پشت عکس را نگاه کرد. دست‌خط پدرش بود با جوهری که کمی پخش شده بود: «امروز این عروسک ( بنز ) را فروختم. دلم سوخت، چون خیلی دوستش داشتم... اما دکترها گفتند هزینه عمل قلبِ پسر کوچکم "فرهاد" خیلی سنگین است و فقط با پول این ماشین جور می‌شود. ماشینم رفت، اما فدای یک تپشِ قلبِ پسرم. با باقی‌مانده پول، این پیکان را خریدم تا مسافرکشی کنم و خرج داروهایش را در بیاورم. خدایا شکرت که پسرم زنده ماند...» فرهاد روی فرمان ماشین قراضه افتاد. بوی عرق تن پدرش هنوز توی ماشین بود. او سال‌ها از ماشینی خجالت می‌کشید که «قیمتِ زنده ماندنِ خودش» بود. او سوار بر وسیله‌ای شده بود که پدرش غرورش را با آن معامله کرده بود تا قلب پسرش از حرکت نایستد. فرهاد آن ماشین قراضه را نفروخت آن را در حیاط خانه‌اش نگه داشت، تا هر روز یادش نرود که ضربان قلبش را مدیون چه کسی است. 💥نتیجه اخلاقی: پدرها قهرمانان خاموش تاریخ‌اند. آن‌ها از آرزوهایشان، از جوانی‌شان و از غرورشان می‌گذرند تا ما قد بکشیم. اگر پدرت ماشین مدل پایین دارد، اگر لباسش کهنه است، اگر دستانش میلرزد...، خجالت نکش! این‌ها جای زخم‌هایی است که برای سپر شدن جلوی مشکلات تو برداشته است... یک چالش مردانه: همین الان اگر پدرت زنده است، برو و بر دستانش بوسه بزن. اگر ماشینش مدل پایین است، با افتخار کنارش بنشین و شیشه را پایین بده تا همه ببینند تو پسرِ این شیرمرد هستی. پیشاپیش سالروز ولادت مولا امیرالمؤمنین علی علیه السلام را خدمت همه اعضای گروه مجمع الذاکرین محبان الحسین علیه السلام تبریک وتهنیت عرض میکنم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♡ سلام بر امام عصر؛ ♡ میلاد امیرالمؤمنین علیه السلام را به شما تبریک می‌گوییم؛ 🔸ایشان نخستین امام و شما آخرین، با یک راه و یک رسالت. ♡ آقاجان، 🔹در روزهای اعتکاف، هرچند جای حضورتان را نمی‌دانیم، ○ اما یقین داریم از دل‌های مشتاق دور نیستید؛ ◇ حاضرید و دیده نمی‌شوید، به خواست خدا. ♡مولای ما ! 🔸امسال اعتکاف با یاد سرباز فداکارتان، حاج قاسم، همراه است؛ ● منتظری که انتظار را با جان معنا کرد. ♡ مولای ما، 🔹برای ما دعا کنید ○ تا در شمار منتظران راستین شما قرار گیریم. ♡ خدایا ! • دل‌های ما را به نور ایمان آرام کن، • قدم‌هایمان را در راه حق ثابت بدار، • و انتظارمان را صادقانه و همراه با عمل قرار بده. • ما را از کسانی قرار بده که اگر امامشان را ندیدند، راهش را گم نکردند. ✍اَوّاب‌ کانال بسیج وکانون مداحان نیشابور @basijmd
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا