هدایت شده از بانوی وکیل
بسم الله الرحمن الرحیم
✖️ انالله و انا الیه راجعون
برادر ارجمند جناب آقای مصطفی صابر خراسانی، شاعر پرآوازه و با اخلاص اهل بیت ره
◾️ درگذشت پدر گرامی آن جناب، مرحوم مغفور حاج محمدحسین صابری رحمةاللهعلیه را به شما و والدهی گرامی و دیگر بازماندگان محترم و همه دوستان آن مرحوم تسلیت و تعزیت عرض میکنم.
🔳 حقیقتا سالهای متمادی تلاش صادقانهی برخاسته از غیرت دینی و انگیزهی بالا در تربیت فرزندان انقلابی نمایشگر بخش مهم زندگی آن مرحوم است و این موجب رضا و رحمت الهی و علّو درجات اخروی ایشان خواهد بود.
◾️از خداوند متعال برای آن مرحوم رحمت واسعه و همنشینی با اولیاءالله و برای بازماندگان محترم صبر و اجر مسألت دارم.
♦️ مراسم ترحیم، شنبه ۲۴ تیرماه ساعت ۱۷
بلوار شهید فرامرز عباسی ۳۹ مکتب الزهرا
🔰 محسن صابر
مسئول سازمان بسیج مداحان و هیات مذهبی خراسان رضوی
✅ @madihesara
هدایت شده از بانوی وکیل
#دعوتید
#برادران
♦️ در آستانه اقامه عزای اباعبدالله
💢 اجتماع بزرگ سیاهپوشان 💢
❇️تشریح و تبیین بایدها و نبایدهای عزاداری سیدالشهداء
❇️ بزرگداشت روز قشر بسیج مداحان و هیات مذهبی
📜 از ستایشگران مذهبی، مداحان، شعرا و مدیران هیات مذهبی مشهد مقدس دعوت می شود در این مراسم حضور بهم رسانند.
◾️ شنبه ۲۴ تیرماه ساعت ۲۰
◾️قاسم آباد، شاهد ۵۷ مسجد حضرت ابوالفضل (ع)
🔰 کانون بسیج مداحان ناحیه یاسر
💠 سازمان بسیج مداحان و هیات مذهبی خراسان رضوی
✅ @madihesara
واحد رسانه بسیج وکانون مداحان شهرستان نیشابور
@BASIJMD
مواظب باشیم یه وقت با مسلمونیمون ، کسی رو از دین بیدین نکنیم !!
هوا یه تیکه آتیش بود، هر چی دَم دستش بود و میسوزوند و از حال میبرد!
برا رسیدن به مجلس ، زودتر از خونه زدم بیرون
زیر چادر و گرمای هوا و ..
رو کردم به آسمون و یعنی اینکه
آی خدا ببین وضعیت و ..
این آیه جلو چِشام ، رژه میرفت
( قُل نارُ جَهنَّمَ اَشَدُّ حَرّا..
بگو آتش جهنم سوزان تر است اگر میفهمیدند!)
سوره توبه آیه ۸۱
تو همین افکار بودم که صدای بوق یه ماشین حواسم و آورد سَر جاش
یه سمند سفید ، با راننده خانوم
حجاب که نه ، اصلا چیزی رو سرش نبود
صدای ضبطشم بلند با یه آهنگ جیغ و بی معنی !
گفتم شاید میخواد آدرسی بپرسه یا نهایتا تیکه ای بندازه و دلش و به ما خالی کنه
سرم و از شیشه ی جلو بردم نزدیک سلامش کردم
صدا زد ؛ بِپَر بالا !
خنده م گرفت و گفتم؛
را رفتن معمولی بلد نیستم خانوم جان
پریدن و که بیا پایین !
خندید و گفت ؛ نه !
شما چادُریام بد نیستین انگار!
به خرجتون می اَرزین
بیا بالا بابا !
یه لحظه با خدا یه تله پاتی برقرار شد و بهش گفتم ؛
خداجون، جون خودت ، این و از سر ما واکن
به خودت قسم، من به همین گرماتَم راضی ام
فقط این و بگو بره !
# انتظار
تا تردیدم و برا سوارشدن دید
صدا زد بخدا مام آدمیما!
در ماشین و باز کردم و بقول خودش پریدم تو ماشین و گفتم؛
بزن بریم !
از اون تیپایی بود که نمیشد با سلام و صلوات و خدابیامرزی، اَزَش
تشکر کرد
گفتم ؛ ببخشید مزاحم شدم
گفت؛
بقول شما ؛ مُراحِمین
گفتم ؛ مسیر شما هر جا هست
تو مسیر شما پیاده میشم
همونجور که صدای ضبطش و تنظیم میکرد گفت؛
فقط بگو کجا ؟
دیگه داشت ترس وَرَم میداشت
گفتم ؛ نه عزیزم، جدّی میگم مزاحم نمیشم ، شما بفرمایید کجا میرین ؟
گفت ؛ میخوام برسونمت !
دلم و زدم به دریا و گفتم ؛
دارم میرم روضه
دستش و برد رو سرش تا مثلا یه ذره شالش و بکشه جلو
شاله سُر خورد و افتاد دور گردنش
صدای ضبطش و یه ذره کم کرد و گفت ؛
بزا یه سالار عقیلی برات بزارم
فکر کنم شماها با اینا خیلی حال نمیکنین نه؟!
یه لبخندی زدم وگفتم ؛
راحت باش عزیزم
فقط اگه صداش و کم کنین ممنون میشم
گفت ؛ آها !
صدای ضبطش و کم کرد
# انتظار
✍ ادامه دارد
بسیج ، کانون مداحان و شاعران آئینی و هیئات مذهبی شهرستان های نیشابور ، زبرخان و میان جلگه
مواظب باشیم یه وقت با مسلمونیمون ، کسی رو از دین بیدین نکنیم !! هوا یه تیکه آتیش بود، هر چی دَم
یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و شیشه های ماشینش و داد بالا و کولر و روشن کرد
یه جورایی میخواست بهم بفهمونه که ببین ؛
دنیا دست ماست! نه دست شما چادُریا !
گفت ؛ هوا گرم نیست ؟
سرم و چرخوندم و گفتم ؛
نه بابا ! این که گرما نیست
گفت ؛ گرم نیست ؟!
گفتم نه بابا داغه !
گفت ؛آره از طرز حرف زدنت معلومه که پاک ،داغ کردی
خواستم بگم ؛ اجرتون با..
گفتم این حرفا سایزِ این تیپا نیست
تو چشماش نیگا کردم و گفتم ؛
هر چی آرزوی خوبه مال تو
# انتظار
یه نیگا بهم انداخت و انگار انتظار نداشت این و از امثال من بشنوه گفت؛ مِرسی
پاش و گذاشت رو گاز و تخته ش کرد
دستش و برد سمت ضبطش و آهنگ و عوض کرد و گفت ؛
خُب دیگه سالار بسه حالا یه کم ..
گوش کنیم
از شانس بَدِ من، همون لحظه گوشیش زنگ خورد
صاف به صندلی چسبیده بودم و دستم و محکم رو در فشار میدادم
آروم به خدا میگفتم ؛
بابا ! درسته بهت گفتم ، مرگم و تو روضه های حسین(علیه السلام ) قرار بده قبول
ولی دیگه نگفتم وسط راه روضه و..
ببین من نمیخوام اینجوری بمیرما گفته باشم !
# انتظار
گوشی رو گذاشت رو شونه ش و گوشش و چسبوند به گوشی و شروع کرد صحبت کردن
دوتا چراغ زرد و یه قرمز و رَد کرد
گفتم ؛ ممنون از لطفتون
خودتون و اذیت نکنین، اصلا عجله ای ندارما
هنوز ۴۵ دقیقه دیگه از وقتم مونده
گفت ؛ ترسیدی؟
نترس بابا ، رانندگیم همینه !
با خودم گفتم ؛ یا خدا ! بِخُشکی شانس
رانندگیش همینه !
خلاصه مسیری رو که هرماه ظرف حداقل ۲۵ دقیقه با ماشین طی میکردم، اونروز حدودا ۱۰ دقیقه بیشتر طول نکشید
حواسم به جلو بود که اگه یه وقت مانعی سر راه بود بهش بگم
آخه اونقد غرق حرف زدن با گوشی شده بود و پدال گاز و تا آخر فشار میداد که آدم احساس میکرد تو پیست مسابقه س
فقط یه تیکه واضح شنیدم که گفت ؛
آره با تینام
گفتم خدایا !
من که سوار شدم تینایی ندیدم
ذهنم درگیر شد
نکنه ؟!
نکنه کسی عقب ماشین بوده و من متوجه نشدم
هر چی فیلم پلیسی دیده بودم اومد جلو چِشام
با خودم گفتم ؛
ای حواس پرت !
سوار که شدی ، شیشه ها دودی بود عقب ماشین و ندیدی
حالا چوب اعتمادت و بخور !
۱۲۴هزار پیغمبر و با اینکه ندیده بودمشون و نمی شناختمشون و احضار کردم
۱۲ امام و ۱۴ معصوم و ..
دست و پام شُل شده بود
گفتم خدا !
چیکار کردم که امروز اینجوری تن و بدن من و می لرزونی ها ؟
سریع خودم و جمع و جور کردم و به خودم نهیب زدم که
های دختر !
چته ؟! خودت و جمع و جور کن
خدا هست ، عقلت و بکار بنداز
یهو صدا زد ؛
تینا
یا الّا کاری رو که بهت گفتم انجام بده !
# انتظار
✍ ادامه دارد