ماجرای حر در کربلا
نشان داد
خداشبِ امتحانی ها را
هم قبول ميکند
امّا
با یک امتحانِ سخت!
حضرتِ مادر أَغِثنی...
واحد رسانه بسیج وکانون مداحان شهرستان نیشابور
@BASIJMD
#میکشی_مرا_حسین
واحد رسانه بسیج وکانون مداحان شهرستان نیشابور
@BASIJMD
#میکشی_مرا_حسین
واحد رسانه بسیج وکانون مداحان شهرستان نیشابور
@BASIJMD
کاروان امام در حرکت بی نظیرش به مسلخ عشق دانه های باقی مانده از انارِکربلا را برمیچید و میبرد.
در منزل زَرود دستور داد خیمه ها را برپا کنند اینجا هم دانه ایی درخشان بر جریدهٔ عالم غریب افتاده بود. امام باید او را با خود میبرد. تقدیرِ زیبایش اینچنین خوش عاقبتش خواسته بود😭
پیکی بر در خیمه اش آمد و گفت : حسین تو را فراخوانده با تو سخن دارد خیامش در همین حوالی است.
اکراه داشت و از رفتن بیزار
همسرش گفت پسر پیامبر خدا تو را فراخوانده برو حرفش را بشنو
زهیر با اکراه میرفت
وارد خیمهٔ امام شد
دیگر کسی ندید و نشنید که امام چه فرمود و زهیر چه عاشقانه ایی شنید
زهیر در راه بازگشت کربلایی شده بود شوق جان دادن در وجودش گل کرده بود
شب عاشورا امام فرموده بود از تاریکی شب استفاده کنید و راه خویش برگیرید و بروید بیعتم را از شما برداشتم
همین زهیری که عثمانی مسلک بود و حالا دلبر کربلا دلش را برده بود برخاست
گریه میکرد اشتیاقش را اینگونه سرود؛
اگر در راهت کشته شوم و باز زنده شوم و این عاشقانه هزار بار تکرار شود تا تو و خاندان پاکت از جان دادن برهید به خدا قسم که خواهان این مردن و زنده شدن هزار باره ام
زهیر روز عاشورا نیز ....
بماند برای محرم
فقط خواستم عرض کنم؛ این شبها زهیر درونمان را به خیمهٔ امام ببریم
کلامهای واپسین حضرت عشق شنیدنی است مانند دعای عرفه اش مملو از عرفان میشویم
بیتوته مان را در زَرودِ نگاهمان طولانی کنیم شاید امام پیک دیگری به سوی ما بفرستد و ما را مثل دانه های غریب مانده انارِ خویش برچیند برای خودش😭😭
#میکشی_مرا_حسین
واحد رسانه بسیج وکانون مداحان شهرستان نیشابور
@BASIJMD
بسیج ، کانون مداحان و شاعران آئینی و هیئات مذهبی شهرستان های نیشابور ، زبرخان و میان جلگه
مواظب باشیم یه وقت با مسلمونیمون ، کسی رو از دین بیدین نکنیم !! هوا یه تیکه آتیش بود، هر چی دَم
خودم و کشیدم کنار صندلیش ، دستم و گذاشتم رو شونه ش
لرزش شونه هاش دلم و لرزوند!
انگار که منتظر همچین فرصتی باشه دستاش و وا کرد
محکم بغلم کرد
سرش و گذاشت رو شونه م و لباسم از گریه هاش خیس شد !
انگار مدتها منتظر یه شونه بود برا تکیه دادن و عقده ی دلش و خالی کردن !
آروم تر که شد ، سرش و از رو
شونه م بلند کردم و صورتش و بین دو تا دستام گرفتم و گفتم ؛
مریم بهتری ؟
گفت ؛ خانوم .. اندازه همه ی اون زیارت ناحیه هایی که نخونده بودم سَبُک شدم
یه دستمال کاغذی از توجعبه ی دستمال درآوردم و گونه هاش و پاک کردم
یه آن خنده م گرفت !
با تعجّب بهم نیگا کرد و گفت ؛ به چی میخندین خانوم ؟
دستم و کشیدم رو صورتش و ..
آخ مریم ! شدی عین بوم نقّاشی
سیاه و سفید و ..
کِرِمات ، هَمَش رفت !
خندید و گفت ؛ فدایِ سَرتون
خیلی وقت بود میخواستم از شرِّشون خلاص شَم ، نمیتونستم !
عین اینایی که برق می گیرَتِشون
یادم اومد که مجلس دارم
مریم ! بِجُنب بابا
الان مهمونای حاج خانوم میرِسَنا!
گفت ؛ تو رو خدا ببخشید!
سِفت بشینید که رفتیم
هنوز میخواستم نصیحتش کنم که آرومتر بره
کمربندش و بست و با یه حرکت شوماخِری ماشین و از پارک درآورد و ..
# انتظار
گفتم یا خدا ! عینِ سارینا !
گفت ؛ سارینا کیه ؟
گفتم صاحبِ تینا
گفت ؛ صاحبِ تینا دیگه کیه ؟
گفتم ؛ سارینا دیگه
گفت ؛ ای بابا ! خانوم شمام بله؟!
گفتم حالا برو بَرات میگم
میدونی مریم ؟
تا قبل امروز ، هر جنس مذّکری به رانندگیِ خانوما تو میگفت یه ذرّه شونه م و میگرفت ولی امروز که خودم شاهدِ دو نمونه ی اَعلاش بودم ، دیگه ..
اصلاً اینا رو ولش کن که این قصّه سَرِ دراز دارد
خُب حالا تو بگو ، گوشم با توئه
گفت ؛ از کجا بگم خانوم ؟!
یادتونه اون روزا که میومدین خونه ی ما روضه ؟
گفتم ؛ آره بابا !
زیارت ناحیه ها مگه میشه یادم بره
کنارش چایی روضه با طعم گُل محمّدی!
ادامه داد؛
در جریان بودین که همسرم بیماری لاعلاجی داشت
۵سال آزِگار پرستاریش و کردم ، دار و ندارمون و خرج دَوا دکترش کردیم
# انتظار
رفیقام میگفتن ؛ دختر بسه دیگه
بگو پدر ومادرش یه کم نگهش دارن
تو دوتا دختر داری باید به اونام برسی
ولی من راضی نبودم حتّی یه لحظه م از خودم دور باشه
با همه ی تلاشهایی که برا خوب شدنش کردم ، از دستش دادم !
با یه مقدار پولی که برام مونده بود
یه مجلس آبرومند براش گرفتم
حقّش بود
خیلی برا آسایش ما زحمت کشید
دیگه پولی برام نمونده بود حقوقشم قطع کردن
مونده بودم حیرون با دوتا دختر بچه ی کوچیک
برا حقوقش ، این در و اون در زدم
گفتن شاید یه سالی طول بکشه تا دوباره به جریان بیفته
رفتم دنبال کار
یه دفعه ، دستم خالیِ خالی شده بود!
یه قرعه کشیِ خونگی تو دَر و همسایه داشتیم ، نصف بیشتر قِسطاش و داده بودیم یعنی حدود ۶میلیون
بعد فوت همسرم ، قرعه کشی به اسمم افتاد ، رفتم که بگیرَمش
گفتن ؛ شرمنده ! نمیتونیم مطمئن باشیم قِسطا رو بتونین بدین!
گفتم یعنی چی ؟!
من همون آدمم ! مریمی که از چِشاتون بیشتر بهش اطمینان داشتین
خانوم ..
این حرف و همون خانم
جلسه ای یایی که میومدن روضه های خونه مون بهم زدن ها !
همونایی که جانماز آب میکشن !
گفتم ؛ این و جدّی میگی ؟!
گفت ؛ به خداوندیِ خدا !
بهشون گفتم ؛ لااقل همون پولی رو که تا حالا پرداخت کردم بهم بدین
گفتن ؛ نمیشه !!!
گفتم ؛ حقّ بچّه یتیم و .. !!
گفت ؛ حقّ بچّه یتیم و
# انتظار
✍ ادامه دارد