eitaa logo
بسیج ، کانون مداحان و شاعران آئینی و هیئات مذهبی شهرستان های نیشابور ، زبرخان و میان جلگه
879 دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
1.8هزار ویدیو
76 فایل
#مرجع_رسمی اخبار و اقدامات سازمان بسیج ، کانون مداحان و شاعران آئینی و هیئات مذهبی شهرستان های #نیشابور#زبرخان#میانجلگه با حضور ستایشگران، مداحان، شاعران آیینی، مجمع الذاکرین و هیئات شاخص شهرستانی 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 ارتباطات کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
میدانید عبیدالله بن حر جعفی که بود؟! شاعر بود و در رثای امیرالمؤمنین دیباچه ایی شعر سروده بود هر چند عثمانی مسلک بود اما در کوفه بود وقتی شمشیرها را علیه امام حسین دید پس از کوفه خارج شد تا در قتل اباعبدلله شریک و سهیم نباشد در قصر بنی مقاتل خیمه و خرگاه باشکوهی بپا کرده بود وقتی امام به منزلگاه قصر بنی مقاتل نزدیک شدند پرسیدند این خیمه با شکوه از آنِ کیست؟! گفتند از آن عبیدالله بن حر جعفی است حضرت دِینی به گردن داشت انگار میخواست عبیدالله را عاقبت بخیر کند اما چه کرد عبیدالله با خودش؟! من میگویم همان ابهت و عظمت خیمه و خرگاه عبیدالله را بدبخت کرد او دل به دنیا بسته بود زندگی اشرافی را پسندیده بود و اشرفی را با شرفش معامله می‌کرد. واحد رسانه بسیج وکانون مداحان شهرستان نیشابور @BASIJMD
بسیج ، کانون مداحان و شاعران آئینی و هیئات مذهبی شهرستان های نیشابور ، زبرخان و میان جلگه
میدانید عبیدالله بن حر جعفی که بود؟! شاعر بود و در رثای امیرالمؤمنین دیباچه ایی شعر سروده بود هر چند
حضرت امام حسین علیه السلام پیکی را به سوی عبیدالله بن حر جعفی فرستاد تا او را به خیمهٔ امام دعوت کند عبیدالله بن حر جعفی امتناع کرد و نرفت لابد او را همسری همچون همسر زهیر نبود تا به سوی خوشبختی هدایتش کند! امام شخصا به دیدار عبیدالله جعفی آمدند و از او خواستند که به ایشان بپیوندد اما عبیدالله در پاسخ امام عرض کرد: به خدا سوگند، می‌دانم هر کس تو را همراهی کند در رستاخیز سعادتمند خواهد بود ولی امید ندارم که بتوانم برای تو کاری کنم. در کوفه هم یاوری برای تو نمی‌شناسم. تو را به خدا سوگند می‌دهم مرا به این کار وادار مکن که هنوز تن به مرگ درنداده‌ام، اما این اسب من که نامش ملحقه است از تو باشد... امام فرمودند: اکنون که خودت از یاری دادن ما خودداری می‌کنی به اسب تو هم نیازی نداریم. پس اگر ما را یاری نمی‌کنی، بپرهیز از اینکه جزو کسانی باشی که با ما می‌جنگد. سوگند به خدا اگر کسی فریاد ما را بشنود و ما را یاری نکند، هلاک می‌شود. فقط خواستم عرض کنم؛ بدبخت عبیدالله بن حر جعفی با لگد اسبش به در بخت بهشتی خویش کوبید و جهنم دنیا را برگزید بیچاره عبیدالله جعفی هایی که میان برزخ دنیا و آخرت ؛ بدترین انتخاب را جهنم دنیا را نصیب خود میکنند یعنی اسبش را از خودش سعادتمندتر میدید که برای یاری امام پیشکش کرد اما خودش را.... خودش را پس کشید!!! واحد رسانه بسیج وکانون مداحان شهرستان نیشابور @BASIJMD
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یک نمونهٔ سیر و سلوک که از اهل بیت علیهم السلام به ما رسیده، مراقبهٔ ماه محرم است. مراقبهٔ ماه محرم نه ذکره، نه قرآن خواندن، که البته اینها را هم داریم و کلهم نور است ، ولی جزو مراقبه این ماه محسوب نمیشود. مراقبهٔ محرم؛ اجابت دعوت اباعبدالله الحسین هست. حالا به چه شکل است این اجابت دعوت؟ مشکی پوشیدن یک نمونه اش است، جلسه گرفتن و روضه رفتن هم. ولی بدانیم همهٔ اینها بهانست تا ما گریه کنیم...اشک است که خیلی مهم است. راهکار اجابت دعوت و سیر و سلوک در وادی اهل البیت، اشک بر اباعبدالله هست. لذا به چشمات التماس کن که ببارن... واحد رسانه بسیج وکانون مداحان شهرستان نیشابور @BASIJMD
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آسمان، و هر که در او ساکن بود بهشت و نگهبانانش، کوه‌ها و کرانه‌ها ، دریاها و ماهیان، مکه و بُنیانش، فردوس و جوانان او کعبه و مقام ابراهیم مشعرالحرام و حلّ و حرم... همه بر او گریستند. ‹ فرازی غریب از زیارت ناحیۀ مقدسه › واحد رسانه بسیج وکانون مداحان شهرستان نیشابور @BASIJMD
یک سلام هم نثار طوعه کنیم بانویی که تنها مرد کوفه بود و به مسلم بن عقیل پناه داد. بلاشک این بانو از اولیای الهی بوده. واحد رسانهٔ بسیج وکانون مداحان شهرستان نیشابور @BASIJMD
حرفش اصلاً تو کَتَم نمیرفت !‌ مگه میشه ؟ آدم بیاد تو روضه های حسین(ع) بشینه ، گریه کنه و حقّ بچّه یتیم و به این راحتی .. گفت خانوم .. این فقط یه قَلَمش بود درمونده شده بودم ، به هر دَری میزدم تا بتونم وامی قرضی بگیرم و زندگیم و بچرخونم به همون مسجدیها و جلسه ای ها و آدمای مثلاً با خدا پناه بردم ولی جز جواب نه اَزَشون نشنیدم ببخشید این و میگم ولی دیگه از دین و هر جا مثلاً دینداری بود بیزار شده بودم عوضش همونایی که بخاطر حجابِ نادرستشون، با اِکراه تو روضه هام دعوتشون میکردم ، همونا بهم قرض دادن ، برام وام جور کردن ، همونا دورَم و گرفتن و تا زمانیکه حقوق همسرم دوباره به جریان افتاد باهام مُدارا کردن با حرفاش ،یاد این حرف سیّد جمال الدین اسدآبادی افتادم که می‌گفت؛ به غرب رفتم ،اسلام دیدم ولی مُسلمان ندیدم به مشرق برگشتم، اسلام ندیدم ولی مسلمان دیدم پس ، بیخود نیست هر جا خدا اسمی از ایمان آورده ، کنارش بلافاصله فرموده ( و عَمِلوالصّالحات) اصلا به حرف نیست که ! تو قاموس خدا ، این عَمَله که میگه مسلمونی یا نامسلمون ! و بقول خودش که میگه ؛ (اَم حَسِبتُم اَن تَدخلواالجَنَّه .. آیا فکر کردید مُفت و مُسَلَّم وارد بهشت میشید ، نه ! باید جهاد و استقامت شما در راه خدا مشخص بشه ) سوره آل عمران آیه ۱۴۲
اجازه دادم خوب عقده ی دلش و خالی کنه هرچی دلش میخواد و به زبون بیاره گفت ؛ خانوم.. با خودم گفتم اگه این مسلمونیه که من نمیخوام مسلمون باشم ! روز اوّلی که خواستم بدون چادر برم بیرون ، داشتم دیوونه میشدم رفتم جلو آیینه ، یه نیگا به سَر تا پام کردم دستم و گذاشتم رو چهره ای که از خودم تو آیینه بود گفتم خاک تو سَرِت مریم ! میخوای چیکار کنی ؟! خجالت بکش ! ولی انگار یه چیزی مثل حسِّ انتقام نمیزاشت عینِ آدم تصمیم بگیرم مونده بودم بین عقل و دل و احساس نفرت ! و آخر سَرَم ، اون احساس نفرته کار خودش و کرد ! بدون چادر و با آرایش اومدم تو کوچه و بازار یعنی روز اوّل از خجالت آب شدم شاید اونایی که میشناختنم و باعث این تصمیمم شده بودن ، با دیدن من با خودشون میگفتن ؛ خوب کاری کردیم که بهش جواب نه دادیم ، ببین چیکارمیکنه! بدون اینکه با خودشون فکر کنن اونا بودن که باعث این تصمیم من شده بودن و هر روز این شرایط و این مدل برام عادی و عادی تر میشد ! خانوم .. میخوام برگردم ولی انگار نمیشه .. از خودم بَدَم میاد..
گفتم مریم؛ داستان شیخ حسن خَرَقانی رو شنیدی؟! گفت نه خانوم ، این دیگه کیه ؟ گفتم ؛ کسی که رامِ آزار و اذیّتهای دنیا نشد و آزار و اذیّتهای دنیا و آدماش و رامِ خودش کرد! گفت‌ برام میگین خانوم ؟ یه روز یکی از مُریدای شیخ حسن از طالقان راه میفته که بیاد و مُرادِ خودش و ببینه کوهها و صحراها رو پشت سر میزاره و بالاخره میرسه پشت در خونه ی شیخ حسن در میزنه ، زن شیخ با یه صدای خشن و ناجوری میاد پشت در کی هستی؟ چی میخوای ؟ شاگرد شیخ حسنم ، اومدم استادم و ببینم زن شیخ حسن یه خنده ای از سَر مسخره گی و دست انداختن میکنه و با زبون خودش به شاگرد میگه ؛ بابا تو دیگه چه آدم بی عقلی هستی شیخ ، کیلو چند ؟ اون خودش عقل نداره حالا تو میخوای شاگرد اون باشی ؟ شاگرد شیخ از کوره در میره و میگه ؛ حیف که از بستگان مُراد منی وگرنه میدونستم .. خلاصه با ناراحتی سراغ شیخ و از اهالی محل میگیره آدرس بیشه رو بهش میدن