25.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خانم ناشناس و گرفتاری مهندس جوان در دام سرویس اطلاعاتی
برگرفته از پرونده ای واقعی
#همایش_علمی
#اتفاق_ساختگی
40.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوربین مخفی:
این قسمت : نحوه مواجهه با یک بسته پستی در هتل
#دوربین_مخفی
#امنیت_سفر
39.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تاریخ جاسوسی در ایران
کتاب سن تزو و اهمیت اطلاعات در دوره هخامنشیان
#تاریخ_جاسوسی
18.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕵♂جاسوسان مشهور
این قسمت: بل بوید
#جاسوسان_مشهور
🟤رمان امنیتی
#کلنا_قاسم
⭕️قسمت چهاردهم
عجیب است که این یکی هم خالی است. مات و مبهوت به کولهی قرمز و لوازم آرایشی که رویش رها شده نگاه میکنم. در کسری از ثانیه تمام تصاویری که در چند لحظهی قبل دیده بودم از پیش چشمهایم میگذرد. تصویر خمیدهی آن پیرمرد و صورت آرایش کردهی زنی که پا به سرویس مردانه گذاشته بود... ناگهان با کنار هم گذاشتن قطعات پازل متوجه میشوم که سوژهام با تغییر لباس قصد دارد تا خودش را به شکل زن درآورده و از چنگ ما فرار کند.
آه کوتاهی میکشم و بی مهابا برمیگردم تا به دنبال آن زن بروم؛ اما ناگهان با ضربهای محکم به صورتم رو به رو میشوم.
چشمهایم از شدت سنگینی مشتی که به صورتم خورده بسته میشود و کمرم به دیوار میچسبد. گیج میشوم، نمیدانم باید چه کار کنم. به اسلحهی درون دستم فکر میکنم و تصمیم میگیرم تا دستم را بالا بیاورم؛ اما او پیش دستی میکند و با حرکتی سریع به روی عصبی که درست در وسط دستم قرار گرفته میکوبد تا انگشتانم بیاختیار از هم باز شوند و اسلحهام به روی زمین بیافتد.
با دست دیگر به صورتش میکوبم و پایم را بلند میکنم تا ضربهای به قفسهای سینهاش بکوبم؛ اما با عکس العملی سریعتر پایم را کنار میزند و خودش را به من نزدیک میکند. طوری با سرعت این کار را انجام میدهد که در چشم بهم زدنی صورتش درست مقابل صورتم قرار میگیرد. دیگر مکث نمیکند و با ضربهی زانو به شکمم من را تا میکند، سپس دستانش را به دور گردنم آویز میکند و با تمام توان میچرخاند.
صدای شکستن استخوانهای گردنم در فضای سرویس پخش میشود. به یک باره نفسم بند میآید و متوجه خر خر کردن گلویم میشود. با دست گردنم را فشار میدهم و نگاهش میکنم. نمیتوانم ادامه دهم، شل میشوم و میخواهم به جلو بیافتم که با لبخندی وحشتناک من را نگه میدارد و با ضربهای آرام که از کف دستش به سینهاش منتقل میشود، من را به درون سرویس پرت میکند.
نمیتوانم نفس بکشم. پاهایم ناخودآگاه به روی زمین کشیده میشود... سینهام سنگین شده و تنم شروع به لرزیدن کرده است.
ایلاک رون طوری که گویا اصلا من را نمیبیند، کولهاش را در دست میگیرد و میخواهد برود که ناگهان صدای لرزش موبایلم او را متوقف میکند.
لعنتی... این چه وقت زنگ زدن است. نمیتوانم نفس بکشم، با دست مچ پایش را فشار میدهم؛ اما او طوری رفتار میکند که انگار اصلا وجودم را در آن کابین دو در دو احساس نمیکند و همین هم باعث میشود تا بیشتر از قبل خودم را ببازم.
ایلاک خونسرد دستش را درون جیبم میکند و گوشی همراهم را بیرون میآورد، سپس کابلی از درون کیفش درمیآورد تا قفل موبایلم را بشکند. من زیر پایش افتادهام و در حالی که از شدت تنگی نفس برای یک دم و بازدم دیگر در حال تلاش هستم، رفتارش را میبینم. چشمهایم را میبندم، با تمام توان از راه بینیام نفس میکشم؛ اما فایدهای ندارد... انگار قرار نیست ذرهای اکسیژن از راه گلو به ریه هایم برسد.
بدنم بیشتر از قبل میلرزد، ایلاک نیم نگاهی به من میاندازد و گوشی و کابلش را به ته جیبش سر میدهد. انگار موفق شده که قفل گوشیام را بشکند.
آرزو میکنم بمیرم... اینگونه نفس کشیدن از صدبار مردن سختتر است. مدام میلرزم و به قدری فشار و درد را متحمل میشوم که میتوانم حدس بزنم حالا صورتم سیاه شده است. ایلاک چند جملهای را با گپشی من تایپ میکند و من میدانم که نقشهی شومی در سرش دارد؛ اما نمیتوانم کاری از پیش ببرم.
پاهایم روی زمین کشیده میشود و چند تکان شدید میخورم و در حالی که چشمهایم در حال بسته شدن است، ایلاک رون را میبینم که درب سرویس را کاملا با آرامش میبندد و از پیش چشمهایم محو میشود.
علیرضا سکاکی
@RomanAmniyati
🟤سامری
#قسمت_اول
⭕️سامری که بود؟!
نام اصلی #سامری، #موسی_بن_ظفر، و از نزدیکان #موسی بود. گفتهشدهاست که هنگامی که بنیاسرائیل از دست فرعونیان گریختند، #سامری که کودک بودهاست، از جمعیت جا ماند. پس از ۸۰ ماه پدر و مادر او که بسیار اندوهگین بودند، او را بر در خانهشان یافتند. این شد که بنیاسرائیل بر او ارج مینهادند....
#سامری
#گوساله_پرستی
🟤سامری
#قسمت_دوم
⭕️سامری در نبود موسی
سامری مورد اعتماد مردم بود.
بعلت نزدیکی ای که با موسی داشت، قولش حجت شمرده میشد.
درخواست بنیاسرائیل از موسی برای کتاب و شریعت باعث شد تا موسی ۳۰ روز برای عبادت به کوه طور برود.موسی، هارون برادرش را در میان قوم به جانشینی گذاشت تا به فرمان او زندگی کنند و به طور سینا رفت. به فرمان خدا وعدهٔ ۳۰ روزهٔ او به ۴۰ روز کشید.
در این هنگام سامری، بنیاسرائیل را گرد خود آورد و گفت موسی با هفتاد تن از میان شما بیرون رفتهاست و همه هلاک شدند. اکنون میخواهم خدای موسی را به شما بنمایانم....
#سامری
#گوساله_پرستی
🟤سامری
#قسمت_سوم
⭕️ساخت گوساله طلایی
سامری که زرگر بود، قالبی به شکل گوساله از گل درست کرد و آن را در زیر زمین پنهان نمود. سپس مقداری هیزم بر روی آن گذاشت و به بنیاسرائیل گفت هر یک دیناری طلا به آتش بیندازند.
آنان حدود ۶۰۰۰ درهم در آن آتش انداختند و همچنان که آتش میگداخت، طلاها به درون قالب نفوذ میکردند، تا آنکه سرانجام سامری رفت و گوساله را بیرون آورد، و بر زمین گذاشت تا همگان آن را ببینند. سپس مردم را به پرستش آن دعوت نمود....
#سامری
#گوساله_پرستی
🟤سامری
#قسمت_چهارم
⭕️سخن گفتن گوساله با مردم
معروف است که گوسالهٔ سامری صدای گاو درمیآورد. او با این ترفند توانست بنیاسرائیل را بیشتر به پرستش گوساله ترغیب کند. در توجیه صدای گوسالهٔ سامری چنین آوردهاند:
سامری با اطلاعاتی که داشت، لولههای مخصوصی در درون سینه گوساله طلایی کار گذاشته بود که هوای فشرده از آن خارج میشد و از دهان گوساله صدایی شبیه صدای گاو بیرون میآمد.
گوساله را آن چنان در مسیر باد گذارده بود که بر اثر وزش باد به دهان او که به شکل مخصوصی ساخته شده بود صدایی به گوش میرسید. #سامری بعد از ساختن گوساله، مقداری خاک که از زیر پای جبرئیل برداشته بود را در جوف آن گوساله ریخت و از گوساله زرین صدای طبیعی بیرون میآمد.
بنیاسرائیل و گوسالهٔ #سامری
چون مردم بانگ گوساله را شنیدند، به یکباره همه سجده کردند و گوساله پرست شدند. چون بنی اسرائیل گوساله را سجده کردند، سامری گفت: «این خدای شماست و خدای موسی».
بر پایهٔ روایات، همهٔ بنیاسرائیل به جز دو گروه از آنان، بر گوساله سجده کردند و گوساله پرست شدند. در روایتی از هفتصد هزار نفر بنی اسرائیل بجز دوازده هزار نفر بقیه به گوساله سجده کردند. آنها به دستورهای هارون برخداپرستی توجهی نداشتند. بنیاسرائیل روی هم رفته ۱۲ دسته و هر دسته نزدیک به پنجاه هزار نفر بود.
بر پایهٔ روایات، خداوند آن دو قوم را (که گوسالهپرست نشدند) شامل رحمت خود گردانید و آنان جدا از دیگران به کنار کوه قاف و در نعمت و خشنودی زندگی میکردند....
#سامری
#گوساله_پرستی
🟤سامری
#قسمت_پنجم
⭕️بازگشت موسی
هنگامی که #موسی با فرمانهای خدایی آیات تورات، که بر الواح سنگی نگاشته شدهبود از کوه طور بازگشت، دید که بیشتر قومش گوسالهپرست شدهاند. موسی از قوم خشمگین شد و به هارون گفت مگر تو جانشین من در قوم نبودی؟ پس چرا گذاشتی که قوم گوسالهپرست شوند؟هارون گفت ای برادر، مرا سرزنش نکن، چون من تنها بودم مرا ضعیف شمردند و به حرف من گوش نکردند. حتی نزدیک بود خودم را نیز بکشند. سپس موسی پرسید چه کسی این گوساله را ساخت؟ گفتند #سامری. پس موسی او را خواست و گفت: چه کسی به تو فرمود که فتنه در میان قوم اندازی و آنها را گمراه کنی؟ سامری گفت: به چیزی که دیگران به آن پی نبردند پی بردم و به قدر مشتی از رد پای فرستاده برداشتم و آن را در پیکر گوساله انداختم و نفس من بر من چنین فریبکاری کرد.
سپس موسی روی به سوی آسمان کرد و گفت: خدایا اگر گوساله را #سامری ساخت، پس چه کسی او را به سخن در آورد؟ ندا آمد که ای موسی من او را به سخن آوردم. پس موسی گفت: این جز آزمایش تو نیست هر که را بخواهی به وسیلهٔ آن گمراه و هر که را بخواهی هدایت میکنی.
هر چند بنیاسرائیل به راه آمدند و به حکم تورات رفتار میکردند ولی هنوز برخی در گوساله مینگریستند. پس موسی، سامری را نفی بلد کرد و به او گفت: "قبل از رفتن ببین که ما معبودت گوساله را که پیوسته عبادت میکردی نخست میسوزانیم و سپس خاکستر آن را به دریا میپاشیم."
به این دلیل بنیاسراییل مورد خشم خدا قرار گرفتند و چنین شد که به مدت چهل سال در بیابان سینا سرگردان ماندند، تا خداوند آنان را بخشید.
پایان
#سامری
#گوساله_پرستی