فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
وزیر پیشنهادی نفت: هرگونه تصمیمی درمورد ناترازی بنزین با جلب نظر و اعتماد مردم و همراهی دستگاههای ذیربط گرفته خواهد شد.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ماجرای جدا شدن منطقه استراتژیک آرارات از ایران به دست رضا شاه خائن
🟤رمان امنیتی
#کلنا_قاسم
⭕️قسمت نوزدهم
شمعونی به قدری عصبی شده که صورتش کاملا سرخ و رگهای گردنش به بیرون زده است. حالا کاملا ایستاده هراسان به چپ و راست راه میرود، سپس به یکباره میایستد. طوری که انگار مطلبی به ذهنش رسیده است، نیم خیز میشوم:
-چی به ذهنت رسیده؟
سرش را تکان میدهد تا بدانم که درست حدس زدهام. میگوید:
-یه راهی هست... برای اینکه بفهمیم ردمون رو زدن یا نه فقط یه راه هست... هر چند که برامون هزینه داره؛ اما فعلا چارهای نیست... باید این کار رو بکنیم.
متعجب نگاهش میکنم:
-تصمیم نداری به من حرفی بزنی؟
صاف توی چشمهایم زل میزند و بدون رودربایستی میگوید:
-معلومه که نه، مگه چند بار باید یه اشتباه رو تکرار کرد؟!
چیزی نمیگویم. تلفنش را از روی میز برمیدارد و همانطور که مشغول زنگ زدن است، از کنارم دور میشود.
حالم اصلا خوب نیست، احساس میکنم اوضاعی که در آن گیر افتادهایم مناسب نیست و هر لحظه ممکن است که توسط نیروهای برون مرزی ایران غافلگیر شویم.
چند لحظهی بعد شمعونی برمیگردد و میگوید:
-فعلا باید از اینجا بریم، با یه ماشین و بدون تشریفات...
این را میگوید و از کنارم رد میشود تا با راننده صحبت کند، دستم را به استین پیراهن مردانهاش بند میکنم:
-تو رو خدا به منم بگو که چی داره توی سرت میگذره.
اخم میکند:
-حرف نزن، فقط راه بیفت بریم.
شمعونی میرود و من نیز درست پشت سرش حرکت میکنم. سه ماشین که با یک دیگر مو نمیزنند در حیاط ویلا به صف شدهاند. شمعونی نفرات را پشت هم میچیند و از من میخواهد تا در اولین ماشین بنشینم.
روی صندلی عقب مینشینم و یک نفر بلافاصله کنارم مینشیند تا در صورت نیاز از من مراقبت کند. اسلحهام را نیز به سمتم تعارف میکند و این یعنی شروع یک ماجرای عجیب و غریب...
به پشت سرم نگاه میکنم، شمعونی و زنی که کنارش بود توی ماشین دوم مینشینند و چند لحظه بعد صدای سه بوق به گوشم میخورد. صدایی که منجر به باز شدن درب ویلا میشود. از داخل حیاط که خارج میشویم، هراسان به چپ و راستم نگاه میکنم. بادیگاردی که کنار دستم نشسته، لبخندی میزند و میگوید:
-نیازی به نگرانی نیست قربان، این ویلا طوری طراحی شده که امکان موفقیت در تعقیب و مراقبت رو برای حریف صفر میکنه.
چیزی نمیگویم و بادیگارد بیشتر توضیح میدهد:
-انتخاب زمین برای ساخت این ویلا خیلی هوشمندانه بوده و همونطور که میبینید دور تا دور اینجا زمین خالیه، پس کسی نمیتونه دنبالمون باشه.
در هر چهار طرفمون مسیر ورود به بزرگراه هست و حالا هم قراره درست بریم توی خیابونی که قراره یک کنسرت موسیقی بزرگ برگزار بشه. هماهنگ شده تا لا به لای مردم گم بشیم و بعدش هم با اولین پرواز برگردیم به تل آویو...
جای نگرانی نیست قربان.
با اینکه از اعماق وجودم با شنیدن صحبت هایش خوشحال میشوم؛ اما ابروهایم را بهم میچسبانم و با صدایی نسبتا بلند میگویم:
-انقدر این جمله رو تکرار نکن...
من ایلاک رونم... جز پنج نفری که توی اتاق فکر ترور ژنرال سلیمانی بودم...
من اگه قرار بود از چیزی بترسم اون شب میترسیدم، یا شبیه بقیهی افسرهایی که کم یا زیاد توی این ترور دست داشتند از سوراخم بیرون نمی اومدم... پس یادت باشه که کی کنارت نشسته، فهمیدی؟
بادیگاردی که کنار نشسته چند لحظه ساکت میشود و طوری که جایگاهش را متزلزل دیده باشد، زیر لب زمزمه میکند:
-قصد بدی نداشتم قربان، فقط میخواستم... خیالتون رو...
حرفش را قطع میکنم:
-خیالم راحته...
هر چند که خیلی خوب میدانم که خیالم راحت نیست، وحشت زدهام و سایهی مرگ را درست روی شانههایم احساس میکنم. شبیه آن شب لعنتی که پهبادهای ما از قطر به آسمان بلند شدند و ژنرال سلیمانی و ابومهدی و سایر همراهانشان را هدف قرار دادند...
شبیه همین چند شب پیش که ترور صیاد خدایی که یکی از نخبههای بیچون و چرای سپاه بود در خیابانهای تهران انجام شد...
خیلی دوست داشتیم که راهی غیر از ترور برای توقف صیاد خدایی انتخاب کنیم؛ اما او به قدری مخلص و معتقد بود که راه دیگری برای ما نگذاشت و حالا هم...
به دستانم نگاه میکنم که ناخودآگاه مشت شده است.
وحشت زدهام و از بیخ و بن آمدنم به امارات را اشتباهی محض میدانم... با اینکه تا قبل از این خیال میکردم، با برقراری روابط بین ما و سران امارات اینجا کشوری امنی برای برگزاری قرارهای ملاقات تلقی میشود؛ اما حالا دیگر مطمئن شدهام که برای من هیچ کجا در زیر آسمان آبی امن نیست و هر لحظه و هر کجا باید در انتظار رسیدن آن لعنتیها باشم...
علیرضا سکاکی
@RomanAmniyati
22.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تحلیل فیلم :
این قسمت : مستند داستانی #بازی_پیاده
#تحلیل_فیلم
17.73M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تاریخ جاسوسی در ایران
این قسمت : سازمان جاسوسی اوخرانا
#تاریخ_جاسوسی
24.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کنجکاوی بیجا که سرانجامی جز تباهی برای جوان جویای کار نداشت.
براساس پرونده ای واقعی
#کنجکاوی
#فضای_مجازی
32.25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلم کوتاه:
این قسمت: کارمندی که به امید ویزا و اقامت اروپا گرفتار سرویس موساد شد
بر گرفته از یک پرونده واقعی
#فیلم_کوتاه
#دام_ویزا
#موسا
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕵♂جاسوسان مشهور
این قسمت: مادربزرگ سرخ (ملیتا نوروود)
#جاسوسان_مشهور
🟤آلمان سفیر ایران را احضار کرد
وزارت خارجۀ آلمان اعلام کرد امروز سفیر ایران را در اعتراض به بستن موسسۀ زبان آلمانی گوته احضار کرده است. آلمان گفته از دولت جدید ایران میخواهد بهسرعت به این موسسه اجازه دهد فعالیتش را از سر بگیرد.
وزارت خارجۀ آلمان درحالی در این بیانیه از «تفاهم متقابل» فرهنگی سخن گفته که چند وقت پیش پلیس این کشور با حمله به مرکز اسلامی هامبورگ آن را به حالت تعطیل درآورده بود.
بصیرتی
🟤آلمان سفیر ایران را احضار کرد وزارت خارجۀ آلمان اعلام کرد امروز سفیر ایران را در اعتراض به بستن
آلمان غلط کرد،به ریش پدرشم خندید
توهین نیست واقعا اولین قوم وحشی بربر در اروپا و در امپراطوری روم،همین ژرمن های کثیف بودن که هنوزم اون ذات ناپاک و پلیدشون رو دارن