شاخه هایم را که دیشب میبریدم یک به یک
در کنارم تا سحر گاهی تبر هم گریه کرد.
ــ خبیر عاصی
تو یه وضعیت نامتعادل روحی قرار دارم که به اندازه تمام وقتایی که با جنبه بودم و بهم بر نخورده الان داره بهم برمیخوره.
برای زندگی کردن در این گوشهی دنیا، آدم باید
از فولاد باشد تا دوام بیاورد.
خیال میکردم از غمها میترسم، چون باعث گریه میشوند؛ اما زمان نشانم داد غم میتواند آنقدر ترسناک باشد که اشک را هم بخشکاند.
واسه سلامتی روانم گاهی وانمود میکنم که با بقیه هم نظرم تا کمتر حرف بزنن و زودتر خفه شن.
بدترین ناراحتی،
ناراحتی آدم از خودشه.
اونجا که مجبورت میکنن از کارهای خوبت ناراحت بشی.