بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
ابقَ قویّا، فَقِصّتُکَ لم تَنتَهی بعد ...
[قوی بمون قصهات هنوز تموم نشده!]
بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
روزی خواهم توانست ...شاید دیر اما آن روز فرا میرسد .
دختر ، تو بلاخره انجامش دادی ..بهت تبریک میگم عسلی .
گنج جنگ میشود و درمان نامرد و قهقه هق هق، ولی درد همان درد است و دزد همان دزد و گرگ و همان گرگ، اری نمیدانم چرا من نم زده است و یار رای عوض کرده است، راه گویی هار شده و روز به زور میگذرد، آشنا را جز در انشا نمیبینی و چه سرد است این درس زندگی، و اینجاست که مرگ برایم گرم میشود ،
چرا که درد همان درد است .