بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
ـــــ
آدمها ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻌﻨﯽ حرفهایشان ﺭﺍ ﻣﯽﻓﻬﻤﻨﺪ و ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻣﯽﺷﻮند، ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﻮﻧﺪ .
نه اونقدر سرحالم که به کارام برسم، نه اونقدر خستهام که بخوابم. فقط دارم وقتمو تلف میکنم و توی بطالت غرق میشم
#نظرشماچیه؟
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ ، الْحُسَیْنِ ،
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ ،
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ . . .
•اللهم عجل لولیک فرج•
بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
ــــ
وقتی هوا میره رو به خنکی همه اون درختی که از سایش استفاده میکردن رو فراموش میکنن..پس دوست من ، محبت کردن تو به آدم هاهم همینه وقتی لنگ میزنن میان سراغت و در آخر زمانی که کس بهتر رو از نظر خودشون پیدا میکنن رهات میکنن ولی این دلیل نمیشه فکر کنی تو آدم بدی بودی و جایی اشتباه کردی که باعث رفتن اون آدم شدی ، رها کن..از زندگیت لذت ببر و خودت رو دوست داشته باش ❤️🩹 :)
[آبان ماه ۱۴۰۴]
توی جهندم بعد از یزید و شمر و بقیه دست اندرکاران اون عزیزانی هستند که برای تبلیغات کانالشون میزدن؛عضو بشید راز جاودانگی رو رایگان گذاشته/عضو بشید و از آموزش های رایگانشون استفاده کنید/عضو بشید و کد تخفیف بگیرید و…و هیچ کدوم حقیقت نداشت 😔
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ ، الْحُسَیْنِ ،
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ ،
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ . . .
•اللهم عجل لولیک فرج•
خوب یادم است از همان ابتدای کودکی ام تمام کتاب های قصه ام با روزی روزگاری آغاز میشد حال داستان زندگی ام را با روزی روزگاری مینویسم ؛
در دل روزهایی که سکوتشان فریاد بود و شبهایی که سنگینیشان به جسمم فشار میآورد متولد شدم !در خانه ای که پایههای زندگانی ام از همان ابتدا از درد و رنج ساخته شدهاند، هر ترکی که روی دیوارهای دلم است نشانگرِ زخمهایی است که به تنهایی چشیدم به تنهایی تحمل کردم و به تنهایی کنار آمدم؛ پنجرههای این خانه چشمهای خستهاماند که جهان را با تمام تلخیهایش از نظر میگذرانند و سقفم نوری کمرنگ است که تنها به امید تکرار لبخندی دوباره در قلبم میتابد و امیدی هرچند اندک را در دلم نگه میدارد و حالا؛ با دستهایی که هنوز از جنگیدن های دیروز ناتوان هستند میدانم که ادامه دادن گه گاهی سخت و طاقت فرسا میشود : )
خون میچکد از دیده در این کنج صبوری ؛
این صبر که من میکنم …افشردن جان است ، اما با همین حال این داستان هنوز به پایان نرسیده است .
- #من؟!