طرف اومده میگه کادو برای دوست پسرم چی بخرم ؟!میگم چند سالشه؟!میگه ۱۶
گفتم شهریه مدرسشو بده ناراحت شد🗿!
Moein Zandi ~ Music-Fa.ComMoein Zandi - Dametoon Garme (320) (1).mp3
زمان:
حجم:
8M
با تو میشه پروانه شدُ به گلا بوسه زد!
یادمه اولین باری که بهش نزدیک شدم و گفتم ازش حس خوبی میگیرم ،
واکنشش برام خیلی جالب بود .
فقط یک کلمه پرسید : چرا ؟
منم در جواب بهش گفتم :
شاید چون چشماش زیباترین تصویریه که در طول این بیست و چند سال دیدم .
اونم لبخند زد و با همون لحن نوک زبونی و جذابش گفت : شروع خوبی بود !
و این شروع دوستی من و سوزان بود . دوستیای که هر دومون خوب میدونستیم قرار نیست به باهم بودنمون ختم بشه .
سوزان ارمنی بود و پدر و مادری مسیحی و به شدت مذهبی داشت .
من هم مسلمون بودم و توی خونوادهای با اعتقادات مذهبی سفت و سخت بزرگ شده بودم .
ما سال ۷۰ توی دانشگاه اصفهان ،
هم دانشگاهی بودیم .
اون ساکن اصفهان بود و ادبیات میخوند و من هم اصالتاً رشتی بودم و دانشجوی حسابداری .
اون روز هم مثل همهی دوشنبهها هیچی از کلاس مالی عمومی نفهمیدم .
طبق معمول ، مثل هفتههای گذشته منتظر بودم ده دقیقه قبل از پایان کلاس بیاد دم در و از قسمت شیشهای برام دست تکون بده ؛
که یعنی کلاسش تموم شده .
بعدشم دوتایی بریم همون کافهی همیشگی و گپ بزنیم و برام کتاب بخونه .
همیشه آرزوش این بود که یه کتابفروشی بزرگ داشته باشه .
بهش میگفتم اگه یه روزی کتابفروشی رویاهات به واقعیت بدل شد .
اسمش رو بذار ‹ کتابفروشی بارانهای نقرهای › .
اینجوری هروقت وارد کتابفروشیت بشی یاد شهرِ من و خودم میفتی .
سوزان عاشق ادبیات و کتاب بود و منم عاشق هرچیزی که اون عاشقشون بود .
وقتی دانشگاهمون تموم شد با خانوادهها صحبت کردیم .
واکنشها دقیقا همونی بود که انتظارشو داشتیم ؛
یک ‹نه›ی قاطعانه .
به دلایل کاملاً مذهبی .
ما واقعاً احساس میکردیم که عاشق همیم .
اما عاشق خونوادههامون هم بودیم .
اون زمان هم مثل الان نبود که خونوادهها کمی منطقیتر با این دست مسائل برخورد کنن . روزای قشنگ من و سوزان آذر ماه ۱۳۷۰ شروع شد و بهار ۱۳۷۵ که من رفتم سربازی تموم شد .
بعد از کلی آرزوی قشنگ برای هم ؛
از هم خداحافظی کردیم .
بعد از اون هیچوقت به اصفهان برنگشتم .
اما وقتی سال گذشته همسرم مقصد سفر برای تعطیلات عید رو اصفهان اعلام کرد ،
نمیدونم چرا از این پیشنهاد استقبال کردم . حس غریبی داشتم ..
چیزی در حدود ۳۰ سال از اون روزا گذشته بود ؛ اما یه ترس ناشناختهای روحم رو آزار میداد .
وقتی دلیل این ترس رو فهمیدم که دست توی دست همسر و پسرم داشتیم مرکز شهر رو قدم میزدیم .
یه ساختمون بسیار بزرگ و مجلل که این تابلوی بزرگ روی درش خودنمایی میکرد :
‹ کتابفروشی بارانهای نقرهای ›
با اینکه از رفتن به داخل کتابفروشی میترسیدم ،
با اینکه از روبرو شدن دوباره با سوزان میترسیدم ،
با وجود ترس از این که ممکنه توی ۵۰ سالگی با دیدن زنی به غیر از همسرم ضربان قلبم شدید بشه ؛
اما یه نیروی ناشناخته من رو به داخل کتابفروشی کشید .
توی اون ساعت از روز خیلی شلوغ نبود .
همسر و پسرم به بخش رمانها رفتن و من درست وسط کتابفروشی خشکم زده بود .
دختر جوونی که داشت راهنماییشون میکرد به نظرم آشنا اومد .
وقتی که لبخند زد ؛
مطمئن شدم اون چشمها . .
اون لبخند . .
اون کمان گوشهی لبها موقع خندیدن ،
اون دختر بدون شک دخترِ سوزان بود .
درست لحظهای که خواستم صداش کنم و دربارهی صاحب کتابفروشی ازش سوال کنم . چشمم به یه قاب عکس بالای میزی که دختر جوون از پشتش بلند شده بود افتاد .
عکس سوزان بود .
مسنتر ، شکستهتر . . و شاید جذابتر .
گوشهی قاب عکس یه نوار مشکی زده شده بود و در کنار اون هم یه تخته سیاه چوبی کوچیک ..
که روی اون به خطی زیبا نوشته شده بود :
‹ عشق ، زیباترین دین دنیاست .
سوزان گروسیان
۱۲ ژوئن ۱۹۶۸
۳۱ ژانویه ۲۰۱۹ ›
کار از فشار دادن نوک بینی و لب ورچیدن گذشته بود .
اشکام سرعتعملشون خیلی از من بیشتر بود .
همسرم با نگرانی به سمتم اومد و پرسید :
چیشده علیرضا . .
و من به سختی لبخندی مصنوعی زدم و گفتم : چیزی نیست . .
یاد خاطرات دوران دانشگاهم افتادم .
فقط دلم برای اون روزا تنگ شد و بغض کردم ؛ همین .
و این اولین و آخرین دروغی بود که
به همسرم گفتم .
- علیرضا نژادصالحی 💙 .
هفتسین مینیمال دیگه فایده نداره. .
روی میز کیوآر کد بذارین اسکن کنیم تو گوشی ببینیم🗿
ببخشید پسر شوماست؟!
هزار ماشالا !چقدر شبیه اونیِ که سال بعد فطریمون گردنشه🦦🤌🏻
آخه لامصب میای ۱۰۰ تومن عیدی میدی خودت حاضری با ۱۰۰ تومن یه سال دیگه فامیل بودن رو تمدید کنی ؟