بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
ـــــ
قد علم کرده ایستاده ایم تا ظهر ظهور
تا که آوازهی آمدنش طنین انداز زمین و زمان شود
تا که همگی بایستیم برای اقامهی نماز در گوشه گوشهی مسجد و نبی چنان صف محشر
ما با خامنهای کبیر به کربلا میاییم
تا که پایان یابد تکرار تاریخ
دودین طفل سه ساله ارباب در کوچه پس کوچه های کربلا
ما با خامنهای کبیر به کربلا میاییم .
بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
ولیکن روزی فراموشت خواهم کرد عزیزِ جانم؛ میپرسی در چه تاریخ؟!
نمیدانم شاید در 25 همین ماه یا شاید در سالی که زمستان نداشته باشد یا تابستانی که خورشید نداشته باشد شبی که ماه نداشته باشد خزانی که پس از آن بهاری نباشد و یا . . .هرگاه خورشید به دور زمین چرخید !
اری آن روز فراموشت خواهم کرد جانا
همین قدر غیر ممکن.
- #من؟!
بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
خودمانیم تا ابد در دلم ماند بار دگر دوستت دارم را زمزمه کنی ولیکن من ندانستم تمام دوستت دارم هایت پیش از این نیز خالی از هر حسی بوده . . .
[من؟!]