درخیالات خودم در زیر بارانی که نیست،
میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست،
مینشینی روبه رویم خستگی درمیکنی،
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست،
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی هرچند که میدانی نیست،
شعر میخوانم برایت واژه ها گل میکنند،
یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست،
چشم میدوزم به چشمت میشود آیا کمی دستانم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو،
پشت پایت اشک میریزم توی ایوانی که نیست،
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود،
رفتهای و بعد از تو این کار هرروز من است،
باور اینکه نباشی کار آسانی نیست .
دوست عزیز هرچقدر هم آرایش غلیظ بکنی زیبا نمیشی مگر اینکه مغزت رو آرایش کنی .
(من راجب آرایش حرف نزدم)
علاوه بر خوردن تخمه و هندونه که شروعش با خودته تموم شدنش با خدا مالوندن چشم هم همینطوره لامصب تا جایی ادامه پیدا میکنه که دیگه چشمی برات نمیمونه .
نمیدانم توسط چه کسی ؟و یا به چه دلیل ؟ زخمی شدم . .
جراحتی نه چندان وسیع ولیکن عمیقا در وجودم ریشه کرده؛
دیواری که تکیه گاهم بود بی هوا فرو ریخت و ویران شد،دوام نیاوردم لغزیدم و
زیر پایم سست شد و من هم فرو ریختم ،
ناگَه به خود آمدم اما زمانی که افتاده بودم ،
سقوطی مهیب که مرا در آغوش خاطرات تو انداخت .
- #من؟!