هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
ساعت صفر رهایی⏱🔮
رمانی از یلدیز❤️🔥❤️🔥
سیصد میلیون بدهیِ قمار، یک امضا، و یک زندگی که دیگر مالِ خودش نیست...
نگار، دختری مغرور و تنها، برای نجات پدرش، به همسریِ آرمان درمیآید؛ مردی سرد که روزها صاحب یک باشگاه است و شبها، بدون قانون، در رینگی زیرزمینی میجنگد. بین دو غریبهای که همدیگر را انتخاب نکردهاند، فقط یک معامله هست... تا وقتی که نگاههایشان، بیاجازه، شروع به حرف زدن میکنند.
اما دشمنانی در سایه منتظرند تا این عشقِ تازهجوانه را نابود کنند؛ دروغ، خیانت، انتقام، و رازی خونین که سالهاست زیر خاک مانده.
«ساعت صفر رهایی» داستانِ عشقی است که از دلِ اجبار سر برآورد، شکست، و دوباره ساخته شد — رمانی برای همهی کسانی که به قدرتِ عشق، حتی در تاریکترین معاملهها، ایمان دارند.
یک عشق. یک جنگ برای رهایی.
🔮❤️🔥🔮❤️🔥🔮❤️🔥🔮❤️🔥🔮❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/4290773468C9a5a496e41
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تکه ای از پارت های آینده
نگار، با صدایی که بهسختی از گلویش بیرون میآمد، پرسید:
~ممکنه... ممکنه بمیرم؟
دکتر، با احتیاط، جواب داد:
~هر بیماریای احتمالات خودشو داره. ولی الان، تمرکز ما باید روی درمانه، نه بدترین سناریو.
https://eitaa.com/joinchat/4290773468C9a5a496e41
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 12 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
_مگه با تو نیستم میگم یقتو درست کن؟!
دیاکو متعجب برگشت سمتم و با اون قد بلندش از بالا بهم زل زد گفت +با منی دخترعمو؟!
_کسی دیگه ای اینجا یقش این همه بازه پسرعمو؟!
خنده ی شوکه ای کرد و گفت_ آخه یه وجبی یقه ی من به تو چه ربطی داره؟
پشت چشم نازک کردم و خبیث گفتم
+ از اونجایی که دیشب شنیدم عمو و بابام میگفتن قراره منو تو ازدواج کنیم زن و شوهر شیم و...🙄😮💨🚳
https://eitaa.com/joinchat/1410598548C84e65b8569