#پارت_صدوبیستم
#نورِماه
_چیهههه؟وای یا علی...
بدو برووو تو ماشین ببریمش بیمارستاننن بدوووو.
با پاییم که میسوخت و کتفیم که تیر میکشید،با بالا ترین سرعتم دویدم.خوردم زمین و صورتم به آسفالتا کشید و خون اومد.ولی مهم نبود.سریع پا شدم و سوار شدم.مهدی هم سریع اومد و نیلوفر و گذاشت عقب و شروع کرد رانندگی کردن.صندلی ها پر خون بود...اشکم در اومده بود.مهدی با تعجب بهم نگاه کرد.
_داداش چرا خونی تو...
+مهم نیستتتت تنددد زود برووو
_خیلی خبببببب
اعصابم خرد بود.چقدر بی غیرتم...
بالاخره رسیدیم بیمارستان.
_حسین تو بمون تو ماشین خب؟خواهش میکنم.
+هعی...باشه..
تو ماشین تنها شدم.نگران تر از همیشه بودم.آروم پلکام رو هم افتاد که با صدا مهدی بیدار شدم.
_بچه...نیلو به هوش اومد.نمیخوای ببینیش؟
سریع رفتم تو بیمارستان.
+کوشششش؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
ادامه دارد...
#پارت_صدوبیستویکم
#نورِماه
#نیلوفر
چشمامو باز کردم.مثل همیشه تو بیمارستان بودم.خوشحال بودم که از اونجا اومدم بیرون...خاطره ای تو ذهنم پرسه میزد.از اون موقعی،که هنوز خودمو ثابت نکرده بودم...اون موقع که ۱۵ ساله بودم...دنبال شهرت بودم،در حالی که زهرا گمنام میخرید.
نیمه شعبان بود.یه چند تا پک آماده کردم پخش کنم بین مردم.خودمو پوشوندم و روی چادرم خادم الزهرا چسبوندم.زهرا فقط گمنام میخرید...دنبال شهرت نبود...پامو از خونه بیرون گذاشتم و بین مردم پخش کردم.بعد هم رفتم دم خونه خودمون و بهشون دادم.ولی اونا نمیدونستن،اونی که پشت این ماسکه کیه...دوباره رفتم تو خیابون.ساعت حدود ۱۰ بود و خیابونا دیگه خلوت شده بود.یکی از این پسر لاتا اومد سمتمو پکامو پرت کرد وسط خیابون.چاغو برام کشید و میگفت میکشمت...ترسیده بودم.یه پسر دیگه اومد،که بهتره بگم مرد بود...چهرشو مخفی کرده بود و رو بازوش نوشته بود خادم الحسین...
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_صدوبیستودوم
#نورِماه
انگار،فکر کنم بسیجی چیزی بود...اومد یقشو گرفت و اون لاته فرار کرد.از مرگ راحت شدم.میخواستم تشکر کنم،ولی سریع سلام نظامی داد و رفت...تو دلم موند...رفتم خونه.عمو و خاله هم بودن.بعد بیست دقیقه هم حسین اومد.بابام عصبانی بود،که کجا بودم و چرا انقدر دیر اومدم.از اون دختری تعریف میکرد،که بهشون پک داده بود.ولی نمیدونست من بودم.بهشون گفتم صحنه ای که اون دختره داشت میمرد و چطور نجات یافت و دیدم.حسین خندید.
_حالا چرا خادم امین نه؟
از خاطراتم اومدم بیرون.در اتاقمو زدن.حسین بود.خودمو جمع و جور کردم.
_به سلاممم
حرف زدن،برام سخت بود.ولی ذوقشو کور نکردم.
+سلامممم
_خوبیییی؟چیکارت کرد؟زدم کشتمشاااا
خندیدم.
+فدات شم دستت درد نکنهههه.
به یه نقطه خیره شدم.
_رفتی تو فکر چرااا؟
+میگما حسین.
_جانم.
+یادته اون دختره که تو نیمه شعبان بودو؟
_خبب؟
+و اونی که نجاتش دادووو؟
_خبب؟
+دختررو میشناسمش.
_منم پسره رو میشناسمش.
+خو چیزه.دختره من بودم.
خندید.
+یعنی غیرتی نشدییی؟
_غیرتی چرا.
+که یه غریبه نجاتم دادهههه؟
_آخه غریبه نبوده.
+تو بودیییی؟
خندید.
_اون پسره قرار نبود کسی بشناستش،که شما شناختیش.
دوباره همون خداحافظی اون شب و کرد و رفت دم در.
+کجااا؟
_برم یه آبمیوه ای چیزی بخرم خب.
+باش.
چشمامو بستمو لبخند زدم.من تمام بدبختی هام تموم شده بود و رسیده بودم به آرامش،چیزی که خیلیا هنوزم دنبالشن و منم دنبالش بودم ولی الان تو آغوش من بود.
<<پایان>>
به قلم نورا متانی.
بـاوان³¹⁵؛
#پارت_صدوبیستودوم #نورِماه انگار،فکر کنم بسیجی چیزی بود...اومد یقشو گرفت و اون لاته فرار کرد.از
و ، بالاخره پایان این رمانمون،رمان نورماهمون:))))
رفقا این لینک ناشناسمونه هر وقت کاری داشتین.
https://daigo.ir/secret/91630575205
خببب خببب یه لیست درست کردم برا دسترسی راحت تر.
شروع رمان نورِماه(کامل)
دلیل اسم نورِماه
ناشناسمون
شروع فصل دوم نورِماهمون
#نورِماه_فصل_دوم
#پارت_اول
#نیلوفر
دوماه گذشته بود و زندگیم رنگ و بوی تازه ای گرفته بود.لبه ی روسریمو تا زدم و مث این بچه ها با دامنم چرخی زدم.
+یاس ماهمه منتظر توییماااا
از پله ها تند تند پایین اومد.
_قشنگ شدممم؟
حسین خندید.
×اره خیلی قشنگ شدی بیا بریم.
امیر و ایلیا برگشته بودن با زن و بچه ایران و این دفعه،چند تا از دوستاشون که فارسی بلد بودن و اورده بودن ایران و ببینن.
یه خونه ی نقلی قدیمی داشتیم،که پاتوقمون اونجا بود و پیاده به خونمون راه داشت.دو دقیقه ای رسیدیم و زنگ خونه رو زدیم.ایلیا در و باز کرد و استقبال گرم کرد.لبخند زده بودم و رفتم بشینم،تا اینکه ایلیا دستمو کشید و تو گوشم زمزمه کرد.
_نیلوفر،یه کار جنجالی دارم برات،از اونا که عاشقشی.
لبخند شیطنت آمیزی زدم و سرجام نشستم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه_فصل_دوم
#پارت_دوم
دوباره رسیده بودم به ۱۲ ، ۱۳ سالگیام،که انگار انرژیم هیچ وقت کم نمیشد.معمولا بعد شام،میرفتیم توی اون زیرزمینی که بچگی تموم کارای مهم و اونجا انجام میدادیم.طبق عادتم،از پله ها پایین دویدم و رو اون مبلی که همیشه میشستم با حلما نشستم.بقیه هم کم کم اومدن.حسم عجیب شد و روسریمو جلو کشیدم.امیر یه تابلو بزرگ آورد و اون وسط گذاشت.امین از اون طرف خندید.
_میخوای بهمون درس بدی آقا معلم؟
خندید.
×نه از اون درسا...
رفت سرجاش نشست و ایلیا جاش وایساد.
_خیلی خب...یه امری داشتم باهاتون...
حلما لبخند زد.
×چرا حس اینایی و دارم که آوردنشون بهشون ماموریت بگن؟
_اصن زدی تو خاللل
حسین چپ چپ نگاهش کرد.
×وای یا علی.
_خیلی خب...قضیه از این قراره که،ما وقتی اومدیم ایران،چشمون خورد به دنبال چند تا کسایی که زیادی مشکوک بودن؛
به دوستش اشاره کرد.
_خلاصه ما تصمیم گرفتیم باهم بریم همه اطلاعاتشون و بکشیم بیرون،برای همینم تعقیبشون کردیم و خب خدارو شکر خیلی چیز ازشون فهمیدیم.
چشمامو ریز کردم.
+دقیق چیکار میکنن؟
_ماشالااا سوال خیلیی خوبی بود.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه_فصل_دوم
#پارت_سوم
_اینا،یه گروهی ان،که لای مواد غذایی،مثل کیک و اینا،مواد مخدر میذارن و بین مردم تو جشنا اینا پخش میکنن.
لبخند زدم.
+جالب شد کههه
حسین دستشو لای موهاش کشید.
×خب ما چیکار میتونیم بکنیم؟
_ما ، اول باید بریم بیشتر تعقیبشون کنیم،بعد که از لونشون بیرون اومدن،کاری کنیم که حالشون جا بیاد قشنگ.
×خب پس بریم دیگه.
_نههه ببین عاسیسمممم کار من و تو که از قیافه هامون میباره میخوایم چیکار کنیم نیستتت
×نمیفهمم.
_ببیننن باید کسایی و بفرستیم برای این کار،که اونا انتظار ندارن کاری بکنن.
×مثلا کیا؟
از ثنا که انتظار کار نمیرفت.به من و حلما نیم نگاهی کرد و زد زیر خنده.حسینم رگ غیرتش زد بالا.
×بلهههه؟جانممم؟
+عههه حرف نزننن من و حلما دوست میداریممم.
×چه غلطا .
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه_فصل_دوم
#پارت_چهارم
+وا عه.
ایلیا نگاهیش کرد و پوزخند زد.
_برادرِ من...من الکی نمیگم که...چرا بقیه رو نفرستادم؟چون میدونم اینا میتونن...ماشالا زرنگن.
سری تکون داد .
×چی بگم دیگه باشه...
+عرررر حلماااا بزن قدششش
ذوقمون اصلا قابل و وصف نبود.جوری ژست گرفتم،انگار رستم میخواست بره وسط میدون.نگاه با ابهتی به همشون انداختم.
+خیلی خبببب تجهیزات بدین بهمون.
_بله؟منظورتون از تجهیزات چیه؟
خندیدم و سرجام نشستم.حسین گویا بهش برخورد و خندید.
×یه عمر ازین کارا کردیم و ژست شومارو نگرفتیم.
+باشه یه عمررر
ایلیا ماژیکشو به تخته کوبید.
×خیلی خب گوش بدین بگم نقشه چیه.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.