eitaa logo
بـاوان³¹⁵؛
593 دنبال‌کننده
8 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ جایی که عشق، آرام اما عمیق زخم می‌زند… جایی برای نوشتن تصوراتم:))) https://eitaa.com/joinchat/3156608269Cde28d70373 هر گونه کپی،پیگرد قانونی و الهی دارد. من ؟ @Noora_315_pv
مشاهده در ایتا
دانلود
انگار،فکر کنم بسیجی چیزی بود...اومد یقشو گرفت و اون لاته فرار کرد.از مرگ راحت شدم.میخواستم تشکر کنم،ولی سریع سلام نظامی داد و رفت...تو دلم موند...رفتم خونه.عمو و خاله هم بودن.بعد بیست دقیقه هم حسین اومد.بابام عصبانی بود،که کجا بودم و چرا انقدر دیر اومدم.از اون دختری تعریف میکرد،که بهشون پک داده بود.ولی نمی‌دونست من بودم.بهشون گفتم صحنه ای که اون دختره داشت میمرد و چطور نجات یافت و دیدم.حسین خندید. _حالا چرا خادم امین نه؟ از خاطراتم اومدم بیرون.در اتاقمو زدن.حسین بود.خودمو جمع و جور کردم. _به سلاممم حرف زدن،برام سخت بود.ولی ذوقشو کور نکردم. +سلامممم _خوبیییی؟چیکارت کرد؟زدم کشتمشاااا خندیدم. +فدات شم دستت درد نکنهههه. به یه نقطه خیره شدم. _رفتی تو فکر چرااا؟ +میگما حسین. _جانم. +یادته اون دختره که تو نیمه شعبان بودو؟ _خبب؟ +و اونی که نجاتش دادووو؟ _خبب؟ +دختررو میشناسمش. _منم پسره رو میشناسمش. +خو چیزه.دختره من بودم. خندید. +یعنی غیرتی نشدییی؟ _غیرتی چرا. +که یه غریبه نجاتم دادهههه؟ _آخه غریبه نبوده. +تو بودیییی؟ خندید. _اون پسره قرار نبود کسی بشناستش،که شما شناختیش. دوباره همون خداحافظی اون شب و کرد و رفت دم در. +کجااا؟ _برم یه آبمیوه ای چیزی بخرم خب. +باش. چشمامو بستمو لبخند زدم.من تمام بدبختی هام تموم شده بود و رسیده بودم به آرامش،چیزی که خیلیا هنوزم دنبالشن و منم دنبالش بودم ولی الان تو آغوش من بود. <<پایان>> به قلم نورا متانی.
رفقا این لینک ناشناسمونه هر وقت کاری داشتین. https://daigo.ir/secret/91630575205
خببب خببب یه لیست درست کردم برا دسترسی راحت تر. شروع رمان نورِماه(کامل) دلیل اسم نورِماه ناشناسمون شروع فصل دوم نورِماهمون
امممم،نورام. @Noora_315_pv اونایی که تو بقیه چنلام اد بودنو عزل کردم،اینجا پرایوتمه اینجا ادتون میکنم که اونا شلوغ نشن. ماچ.
https://eitaa.com/Ahoo_khanoom تشریف نمیارین پرایوتمون؟🦦🎀
عزیزان به دلایلی،رمان پناهمون حذف شد.
🦦💗
دوماه گذشته بود و زندگیم رنگ و بوی تازه ای گرفته بود.لبه ی روسریمو تا زدم و مث این بچه ها با دامنم چرخی زدم. +یاس ماهمه منتظر توییماااا از پله ها تند تند پایین اومد. _قشنگ شدممم؟ حسین خندید. ×اره خیلی قشنگ شدی بیا بریم. امیر و ایلیا برگشته بودن با زن و بچه ایران و این دفعه،چند تا از دوستاشون که فارسی بلد بودن و اورده بودن ایران و ببینن. یه خونه ی نقلی قدیمی داشتیم،که پاتوقمون اونجا بود و پیاده به خونمون راه داشت.دو دقیقه ای رسیدیم و زنگ خونه رو زدیم.ایلیا در و باز کرد و استقبال گرم کرد.لبخند زده بودم و رفتم بشینم،تا اینکه ایلیا دستمو کشید و تو گوشم زمزمه کرد. _نیلوفر،یه کار جنجالی دارم برات،از اونا که عاشقشی. لبخند شیطنت آمیزی زدم و سرجام نشستم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
خواهشمندم افرادی که فعال نیستن لف بدن .
دوباره رسیده بودم به ۱۲ ، ۱۳ سالگیام،که انگار انرژیم هیچ وقت کم نمیشد.معمولا بعد شام،میرفتیم توی اون زیرزمینی که بچگی تموم کارای مهم و اونجا انجام می‌دادیم.طبق عادتم،از پله ها پایین دویدم و رو اون مبلی که همیشه میشستم با حلما نشستم.بقیه هم کم کم اومدن.حسم عجیب شد و روسریمو جلو کشیدم.امیر یه تابلو وایت برد بزرگ آورد و اون وسط گذاشت.امین از اون طرف خندید. _میخوای بهمون درس بدی آقا معلم؟ خندید. ×نه از اون درسا... رفت سرجاش نشست و ایلیا جاش وایساد. _خیلی خب...یه امری داشتم باهاتون... حلما لبخند زد. ×چرا حس اینایی و دارم که آوردنشون بهشون ماموریت بگن؟ _اصن زدی تو خاللل حسین چپ چپ نگاهش کرد. ×وای یا علی. _خیلی خب...قضیه از این قراره که،ما وقتی اومدیم ایران،چشمون خورد به دنبال چند تا کسایی که زیادی مشکوک بودن؛ به دوستش اشاره کرد. _خلاصه ما تصمیم گرفتیم باهم بریم همه اطلاعاتشون و بکشیم بیرون،برای همینم تعقیبشون کردیم و خب خدارو شکر خیلی چیز ازشون فهمیدیم. چشمامو ریز کردم. +دقیق چیکار میکنن؟ _ماشالااا سوال خیلیی خوبی بود. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.