#پارت_صدوبیستودوم
#نورِماه
انگار،فکر کنم بسیجی چیزی بود...اومد یقشو گرفت و اون لاته فرار کرد.از مرگ راحت شدم.میخواستم تشکر کنم،ولی سریع سلام نظامی داد و رفت...تو دلم موند...رفتم خونه.عمو و خاله هم بودن.بعد بیست دقیقه هم حسین اومد.بابام عصبانی بود،که کجا بودم و چرا انقدر دیر اومدم.از اون دختری تعریف میکرد،که بهشون پک داده بود.ولی نمیدونست من بودم.بهشون گفتم صحنه ای که اون دختره داشت میمرد و چطور نجات یافت و دیدم.حسین خندید.
_حالا چرا خادم امین نه؟
از خاطراتم اومدم بیرون.در اتاقمو زدن.حسین بود.خودمو جمع و جور کردم.
_به سلاممم
حرف زدن،برام سخت بود.ولی ذوقشو کور نکردم.
+سلامممم
_خوبیییی؟چیکارت کرد؟زدم کشتمشاااا
خندیدم.
+فدات شم دستت درد نکنهههه.
به یه نقطه خیره شدم.
_رفتی تو فکر چرااا؟
+میگما حسین.
_جانم.
+یادته اون دختره که تو نیمه شعبان بودو؟
_خبب؟
+و اونی که نجاتش دادووو؟
_خبب؟
+دختررو میشناسمش.
_منم پسره رو میشناسمش.
+خو چیزه.دختره من بودم.
خندید.
+یعنی غیرتی نشدییی؟
_غیرتی چرا.
+که یه غریبه نجاتم دادهههه؟
_آخه غریبه نبوده.
+تو بودیییی؟
خندید.
_اون پسره قرار نبود کسی بشناستش،که شما شناختیش.
دوباره همون خداحافظی اون شب و کرد و رفت دم در.
+کجااا؟
_برم یه آبمیوه ای چیزی بخرم خب.
+باش.
چشمامو بستمو لبخند زدم.من تمام بدبختی هام تموم شده بود و رسیده بودم به آرامش،چیزی که خیلیا هنوزم دنبالشن و منم دنبالش بودم ولی الان تو آغوش من بود.
<<پایان>>
به قلم نورا متانی.
بـاوان³¹⁵؛
#پارت_صدوبیستودوم #نورِماه انگار،فکر کنم بسیجی چیزی بود...اومد یقشو گرفت و اون لاته فرار کرد.از
و ، بالاخره پایان این رمانمون،رمان نورماهمون:))))
رفقا این لینک ناشناسمونه هر وقت کاری داشتین.
https://daigo.ir/secret/91630575205
خببب خببب یه لیست درست کردم برا دسترسی راحت تر.
شروع رمان نورِماه(کامل)
دلیل اسم نورِماه
ناشناسمون
شروع فصل دوم نورِماهمون
هدایت شده از کلبهیآهوخانوم .
امممم،نورام.
@Noora_315_pv
اونایی که تو بقیه چنلام اد بودنو عزل کردم،اینجا پرایوتمه اینجا ادتون میکنم که اونا شلوغ نشن.
ماچ.
#نورِماه_فصل_دوم
#پارت_اول
#نیلوفر
دوماه گذشته بود و زندگیم رنگ و بوی تازه ای گرفته بود.لبه ی روسریمو تا زدم و مث این بچه ها با دامنم چرخی زدم.
+یاس ماهمه منتظر توییماااا
از پله ها تند تند پایین اومد.
_قشنگ شدممم؟
حسین خندید.
×اره خیلی قشنگ شدی بیا بریم.
امیر و ایلیا برگشته بودن با زن و بچه ایران و این دفعه،چند تا از دوستاشون که فارسی بلد بودن و اورده بودن ایران و ببینن.
یه خونه ی نقلی قدیمی داشتیم،که پاتوقمون اونجا بود و پیاده به خونمون راه داشت.دو دقیقه ای رسیدیم و زنگ خونه رو زدیم.ایلیا در و باز کرد و استقبال گرم کرد.لبخند زده بودم و رفتم بشینم،تا اینکه ایلیا دستمو کشید و تو گوشم زمزمه کرد.
_نیلوفر،یه کار جنجالی دارم برات،از اونا که عاشقشی.
لبخند شیطنت آمیزی زدم و سرجام نشستم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه_فصل_دوم
#پارت_دوم
دوباره رسیده بودم به ۱۲ ، ۱۳ سالگیام،که انگار انرژیم هیچ وقت کم نمیشد.معمولا بعد شام،میرفتیم توی اون زیرزمینی که بچگی تموم کارای مهم و اونجا انجام میدادیم.طبق عادتم،از پله ها پایین دویدم و رو اون مبلی که همیشه میشستم با حلما نشستم.بقیه هم کم کم اومدن.حسم عجیب شد و روسریمو جلو کشیدم.امیر یه تابلو وایت برد بزرگ آورد و اون وسط گذاشت.امین از اون طرف خندید.
_میخوای بهمون درس بدی آقا معلم؟
خندید.
×نه از اون درسا...
رفت سرجاش نشست و ایلیا جاش وایساد.
_خیلی خب...یه امری داشتم باهاتون...
حلما لبخند زد.
×چرا حس اینایی و دارم که آوردنشون بهشون ماموریت بگن؟
_اصن زدی تو خاللل
حسین چپ چپ نگاهش کرد.
×وای یا علی.
_خیلی خب...قضیه از این قراره که،ما وقتی اومدیم ایران،چشمون خورد به دنبال چند تا کسایی که زیادی مشکوک بودن؛
به دوستش اشاره کرد.
_خلاصه ما تصمیم گرفتیم باهم بریم همه اطلاعاتشون و بکشیم بیرون،برای همینم تعقیبشون کردیم و خب خدارو شکر خیلی چیز ازشون فهمیدیم.
چشمامو ریز کردم.
+دقیق چیکار میکنن؟
_ماشالااا سوال خیلیی خوبی بود.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.