#نورِماه_فصل_دوم
#پارت_اول
#نیلوفر
دوماه گذشته بود و زندگیم رنگ و بوی تازه ای گرفته بود.لبه ی روسریمو تا زدم و مث این بچه ها با دامنم چرخی زدم.
+یاس ماهمه منتظر توییماااا
از پله ها تند تند پایین اومد.
_قشنگ شدممم؟
حسین خندید.
×اره خیلی قشنگ شدی بیا بریم.
امیر و ایلیا برگشته بودن با زن و بچه ایران و این دفعه،چند تا از دوستاشون که فارسی بلد بودن و اورده بودن ایران و ببینن.
یه خونه ی نقلی قدیمی داشتیم،که پاتوقمون اونجا بود و پیاده به خونمون راه داشت.دو دقیقه ای رسیدیم و زنگ خونه رو زدیم.ایلیا در و باز کرد و استقبال گرم کرد.لبخند زده بودم و رفتم بشینم،تا اینکه ایلیا دستمو کشید و تو گوشم زمزمه کرد.
_نیلوفر،یه کار جنجالی دارم برات،از اونا که عاشقشی.
لبخند شیطنت آمیزی زدم و سرجام نشستم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه_فصل_دوم
#پارت_دوم
دوباره رسیده بودم به ۱۲ ، ۱۳ سالگیام،که انگار انرژیم هیچ وقت کم نمیشد.معمولا بعد شام،میرفتیم توی اون زیرزمینی که بچگی تموم کارای مهم و اونجا انجام میدادیم.طبق عادتم،از پله ها پایین دویدم و رو اون مبلی که همیشه میشستم با حلما نشستم.بقیه هم کم کم اومدن.حسم عجیب شد و روسریمو جلو کشیدم.امیر یه تابلو وایت برد بزرگ آورد و اون وسط گذاشت.امین از اون طرف خندید.
_میخوای بهمون درس بدی آقا معلم؟
خندید.
×نه از اون درسا...
رفت سرجاش نشست و ایلیا جاش وایساد.
_خیلی خب...یه امری داشتم باهاتون...
حلما لبخند زد.
×چرا حس اینایی و دارم که آوردنشون بهشون ماموریت بگن؟
_اصن زدی تو خاللل
حسین چپ چپ نگاهش کرد.
×وای یا علی.
_خیلی خب...قضیه از این قراره که،ما وقتی اومدیم ایران،چشمون خورد به دنبال چند تا کسایی که زیادی مشکوک بودن؛
به دوستش اشاره کرد.
_خلاصه ما تصمیم گرفتیم باهم بریم همه اطلاعاتشون و بکشیم بیرون،برای همینم تعقیبشون کردیم و خب خدارو شکر خیلی چیز ازشون فهمیدیم.
چشمامو ریز کردم.
+دقیق چیکار میکنن؟
_ماشالااا سوال خیلیی خوبی بود.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه_فصل_دوم
#پارت_سوم
_اینا،یه گروهی ان،که لای مواد غذایی،مثل کیک و اینا،مواد مخدر میذارن و بین مردم تو جشنا اینا پخش میکنن.
لبخند زدم.
+جالب شد کههه
حسین دستشو لای موهاش کشید.
×خب ما چیکار میتونیم بکنیم؟
_ما ، اول باید بریم بیشتر تعقیبشون کنیم،بعد که از لونشون بیرون اومدن،کاری کنیم که حالشون جا بیاد قشنگ.
×خب پس بریم دیگه.
_نههه ببین عاسیسمممم کار من و تو که از قیافه هامون میباره میخوایم چیکار کنیم نیستتت
×نمیفهمم.
_ببیننن باید کسایی و بفرستیم برای این کار،که اونا انتظار ندارن کاری بکنن.
×مثلا کیا؟
از ثنا که انتظار کار نمیرفت.به من و حلما نیم نگاهی کرد و زد زیر خنده.حسینم رگ غیرتش زد بالا.
×بلهههه؟جانممم؟
+عههه حرف نزننن من و حلما دوست میداریممم.
×چه غلطا .
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه_فصل_دوم
#پارت_چهارم
+وا عه.
ایلیا نگاهیش کرد و پوزخند زد.
_برادرِ من...من الکی نمیگم که...چرا بقیه رو نفرستادم؟چون میدونم اینا میتونن...ماشالا زرنگن.
سری تکون داد .
×چی بگم دیگه باشه...
+عرررر حلماااا بزن قدششش
ذوقمون اصلا قابل و وصف نبود.جوری ژست گرفتم،انگار رستم میخواست بره وسط میدون.نگاه با ابهتی به همشون انداختم.
+خیلی خبببب تجهیزات بدین بهمون.
_بله؟منظورتون از تجهیزات چیه؟
خندیدم و سرجام نشستم.حسین گویا بهش برخورد و خندید.
×یه عمر ازین کارا کردیم و ژست شومارو نگرفتیم.
+باشه یه عمررر
ایلیا ماژیکشو به تخته کوبید.
×خیلی خب گوش بدین بگم نقشه چیه.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.