#ماه_بانو
#پارت_چهلوسوم
چشم هایم را که باز کردم ، دست و پا و دهانم بسته بود و توی جایی شبیه به انبار خانه ی خودمان بودم اما آنجا نبود.
قادر به انجام کاری نبودم.
نگاهی به فضای دور تا دور و بزرگ آنجا انداختم و بیصدا اشک ریختم.
با صدای لگد در قلبم ایستاد و سرم را بالا آوردم.
همان زن با ظرف غذا داخل شد و رو به رویم نشست.
خودم را جمع و جور کردم و عقب کشیدم.
پارچه را از جلوی دهانم برداشت و غذا را به دهانم نزدیک کرد.
_دهنتو باز کن.
سرم را چرخاندم.
+نمیخوام.اصلا تو کی؟ چیکارم داری؟
مطمئن بودم که به پدرم ربط دارد.عصبانی شد و قاشق را دوباره نزدیک کرد و شروع به فریاد کشیدن کرد.
_ببین اینجا خونه بابات نیست ناز بکنی برا من.برا این که زنده بمونی حرف حرفِ منه فهمیدی ؟
+اصلا میخوام بمیرم.
ظرف را به کنارم پرت کرد و سیلی محکمی به صورتم زد.درد و سوزش چهره ام را پر کرده بود و حتی نمیتوانستم دستم را رویش بکشم.
_خب نخور.به درک!! انگار من باید ناز اینو بکشم و لجبازیاشو تحمل کنم.از خدامه بمیری ولی میمونی رو دستمون.
از آنجا بیرون رفت.نگاهی به ظرف غذا انداختم و توی ذهنم راهی برای فرار پیدا کردم.
کنارم هم همان دستمال سمی افتاده بود.
یا واقعا عقلش نمیرسید یا مرا خر فرض کرده بود.
کمی تکان خوردم و خودم را به غذای ریخته شده نزدیک کردم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_چهلوچهارم
سعی کردم با دندانم چنگال را بردارم.کار سختی بود ، اما مجبور بودم.
و مرحله ی سخت تر این که به زور باید با آن چنگال دست و پایم را باز میکردم.
انجام این کار هم برایم سخت بود ، اما بعد از پنج دقیقه تلاش موفق شدم دست هایم را باز کنم و بعد هم پاهایم.
واقعا مرا خر فرض کرده بود.با گوشه ی چادرم دستمال را برداشتم که دستم آغشته به سم نشود.
چنگال هم برای احتیاط برداشتم و سمت در رفتم.
در چوبیشان قفل بود.پس چنگال را لای درز آن کشیدم و به راحتی باز شد.
از در بیرون رفتم و با تمام سرعتی که میتوانستم سمت در خروجی دویدم.
تا این که چادرم را کشید و مانع رفتنم شد.
جیغ بلندی زدم ولی دیگر وقت ترسیدن نبود.وقت شجاعت بود.
پس برگشتم و بازو ام را توی صورتش کوبیدم طوری که روی زمین افتاد و الان نوبت جیغ زدن او بود.
یک دستش را روی صورتش گذاشت ولی تسلیم نشد و دوباره از جایش بلند شد.
من هم تسلیم نشدم.چنگال را با تمام قدرت توی شکمش کوبیدم و فریاد زد . تا میخواست به خودش بیاید ، دستمال را برداشتم.او را از روی زمین بلند کردم و روی دیوار چسباندم و دستمال را روی دهانش فشردم.
+حالا نازنازی خودتیو جد آبادت.
نفسش حبس شد و روی زمین افتاد.من هم به سرعت سمت در رفتم و از آنجا بیرون زدم.نمیدانم با چه سرعت زیادی و بیش از یک کیلومتر دویدم تا این که ایستادم.حالا گم شده بودم و هر کس وضع پریشان و چادر پر از خاکم را میدید فکر میکرد دیوانه ام.
شیر کوچکی آنجا بود و بزرگترین برد برای من.پس صورتم را شستم ، نفسم که به شماره افتاده بود کم کم آرام شد و به خود رسیدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_چهلوپنجم
راهم را گم کرده بودم.تا این که گنبد حرم را دیدم.بهترین کار این بود به آنجا بروم تا به همان راه قبلی خانه مان برسم.حدود بیست دقیقه طول کشید.
سلام کوتاهی دادم و سمت خانه راهی شدم.
توی پیچ کوچه رفتم و کم کم شکوفه های خانه مان نمایان شد و در را زدم.
ساجده در را باز کرد . او را به گوشه ای کشاندم تا به جای ذوق رفع نگرانی اش ، به حرف هایم گوش کند.با این کارم نگران تر شد و کمی صدایش را پایین آورد.
_چیه چی شده؟
همانجا با صدای آرام همه چیز را برایش تعریف کردم.توی صورتش زد و چنگ زد.
_وای خاک به سرم
+وا گل به سرت چیزی نیست.نباید کسی بفهمه هااا نگران میشن.
_بانو جان . نگران هستن که کجا رفتی یهو.
+خودم توضیح میدم چیزی نگو خب؟
_باش.
حیاط را رد کردم و وارد خود خانه شدم و سلام کردم.همه هم جوابم را دادم.پدرم خودش را روی مبل جا به جا کرد.
_کجا بودی؟
+ام.. داشتم یه چند تا مغازه رو میدیدم ، بعد راهم رو گم کردم رسیدم به چند تا بازار.رفتم چیزای اونجا هم دیدم دیگه طول کشید تا راهمو پیدا کنم و اینا.
زینب موهایش که کمی بیرون آمده بود را توی روسری اش کشید.
_خب چرا به ما نگفتی؟
+خودم رفتم دیگه.
مادرم سر تا پایم را با نگاهش بررسی کرد.
_چرا چادرت انقدر خاکیه؟
یادم رفته بودم تیکه ای اش را بتکانم.خاک را از رویش تکاندم.
+چیزی نیست خوردم زمین.
عذرخواهی کردم و سمت اتاق رفتم.ولی صالح جوری نگاه میکرد که انگار باور نکرده بود.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_چهلوششم
روی تخت نشستم و چادرم را در آوردم و روی چوب لباسی گذاشتم.تا این که صدای صدای گفتگوی صالح با مادرش از اتاق کناری ام باعث شد که از سر کنجکاوی سرم را روی دیوار بگذارم.
_مامان محمد کی میاد اینجا؟
مادرش مِن و مِنی کرد.گویی که شرمنده بود.
_ام..چطور بهت بگم صالح...بهم گفتش که فردا زنگ میزنه بهت به یه طریقی...خودشم شرمنده بود.ببخشش.خودتم میدونی باهات بدی نداره دوستت داره بالاخره برادر بزرگترته قصدش لجبازی و اینا نیست.گفت کاراش زیاده راه اینجا هم براش سخت ، نه میتونه برا عقد بیاد و نه عروسی...بچشم که میدونی خیلی شیطنت میکنه هم خودش هم کیمیا اذیت میشن..تو دیگه قهر و لجبازی نکن جانِ من.
_نه من کی باشم لجبازی کنم.به قول شما خب شرایطش نیست.حالا من که لج نکنم اما ضحی چی؟
_اونم اینطور نیست که لج کنه بدی کنه.مطمئن باش.
از آسودگیِ این که پشت سرم حرف خوب زده اند ، نفس راحتی کشیدم.
_صالح فقط فردا من میرم یه چند تا سوغاتی و اینا بخرم.کیمیا از کجا معلوم اونم عروسمه با خودش فکر میکنه نو که اومد به بازار کهنه شده دلآزار.البته اونم از این آدماش نیست اما خب خوبیت نداره.
_پولش رو از من بردارین.
_وا.خودم میگیرم.
_خیلی خب.دستتون درد نکنه.
صدای خارج شدنشان از اتاق را شنیدم و گوشم را جدا کردم تا این که صدای دایه بلند شد.
_بانو جان ، بیا شام.
+اومدم الان.
موهایم را داخل روسری فرو کردم و پشت میز شام نشستم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_چهلوهفتم
یک روز گذشت و تازه بیدار شده بودم. گویی همه خواب بودند و من زودتر از همه چشم باز کرده بودم.برای احتیاط روسری سر کردم و دست و رویم را شستم و توی حیاط رفتم .
صدای گنجشک میآمد و نور خورشید روی صورتم میتابید.دستم را روی سرم سایه کرده بودم و به جلو خیره شده بودم که صدایی باعث شد سرم را برگردانم.
_ضحی خانوم.
برگشتم و لبخند زدم.صالح بود.جلو آمد و روبهرویم با فاصله ایستاد و شاخه گلی به سمتم گرفت.
_برای شماست.
با تردید از او گرفتم.نمیدانستم دقیق چه گلی است اما یقین داشتم او هم مثل من ، گل مورد علاقه اش را هدیه کرده.
دوباره لبخند زدم ولی این دفعه زیباتر.
+آخی چه قشنگه.لطف کردین.
_لطف و که اول شما کردین ، ما هم باید بیشتر از این جبران میکردیم.
خندیدم و گل را بوییدم.دست های لرزانم به گلبرگ هایش میخورد و آرام تکان میخورد.
صالح از چهره اش مشخص بود خیلی زودتر از من بیدار شده.
_ام ، پس فردا بیشتر جبران میشه ، با اجازه.
سرش را به نشانه ی احترام پایین گرفت و از کنارم رفت.حالا چرا پس فردا؟
توی اتاق خیاطی مادرم رفتم.لباس عقدم روی میز آماده بود.پس منظور صالح همین بود.دستم را روی گل های برجسته ی چادرش کشیدم.لباس عقدم فرق داشت و ساده تر بود.
با صدای مادرم تنم لرزید و فهمیدم آنجا ایستاده.
_خوشتون اومده عروس خانوم؟
+وای مامان ترسیدم عه.
_بایدم بترسی وقتی فکرت تو این دنیا نیست.
خندیدم.
_دیگه کم کم بقیه هم بیدار میشن.بیا میز صبحانه رو بچینیم.
+صالح که بیدار بود.
_خیلی خب بانو.با بقیه میاد میخوره.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_چهلوهشتم
بالاخره آن دو روز هم گذشت و وقتش رسیده بود.من برای همین عقد کوچک هم استرس زیادی داشتم ، چه برسد به هفته ی دیگر که عروسی بود.کسی غیر خودمان و همان خانواده نبود. من و صالح روی آن مبل شاهانه نشسته بودیم و من ، سرم پایین بود.چانه ام به اندازه ی دستانم میلرزید و پایم زیر چادر پنهان بود.دلم میخواست بلند شوم و به خانه برگردم.
گیج و حواس پرت بودم.صالح تا این حواس پرتی من را دید ، خودش قرآن را باز کرد.من هم انگشتم را روی کادرش گذاشتم و وانمود به خواندن کردم.
تنها چیزی که از دور و برم متوجه میشدم ، صدای حرف زدن در هم بود.صالح صدایش را جوری کرد که فقط من بشنوم.
_برعکسه.
سرم را برای لحظه ای بالا بردم و به صورتش نگاه کردم.
+چی؟
_قرآن.
نخودی خندیدم و درستش کردم.
ناگهان صدای حرف زدن قطع شد و آن سالن نسبتاً کوچک را سکوت فرا گرفت.نفسم در سینه حبس و صفحه ی قرآن لای انگشتم بی حرکت ماند.تا میخواستم تازه شرایط را بسنجم ، صدای عاقد توی سالن پیچید.بعد از سه بار خطبه گفتن ، حتی عاقد هم ساکت شد.حالا سنگینی همه ی نگاه ها روی من بود.یک لحظه همه چیز را فراموش کردم.چشمانم را لحظه ای بستم و نفسم را به آرامی بیرون دادم.کمی سرم را بالا بردم و سریع نیم نگاهی به مادرم کردم و بعد به انگشت هایم نگاه کردم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_چهلونهم
+ام...با اجازه ی بزرگترا..بله.
صدای من ، سکوت را شکست.ولی من انگار نمیشنیدم.انگار نمیفهمیدم.صالح دسته گلم را که روی میز بود به دستم داد.
_فراموشت نشه..
لبخند زدم.تمام تبریک ها و گفتگو ها تمام شد.وقت ترک کردن آن سالن سرتاسر سفید بود.دامنم را جمع کردم و از جایم بلند شدم و سمت ماشین رفتم و نشستم.صالح هم نشست و راه افتادیم.بدون هیچ حرفی ، سخنی.انگار توی سرش چیزی داشت.به جای این که سمت خانه برود ، سویی دیگر رفت.
+ام..خونه از اون طرفه ها..
_میدونم..
دیگر چیزی نگفتم و منتظر شدم ببینم چه چیزی در سر دارد.
چشمانم را لحظه ای بستم.از خستگی امروز دیگر پلک هایم داشت خسته میشد.حدود پنج دقیقه گذشت و گویی خواب کوتاهی رفته بودم.با صدای صالح آرام چشمانم را باز کردم.
_ضحی؟
چشم هایم را مالیدم و به جلو نگاه کردم.حرم بود.خندیدم و به او نگاه کردم.
+حالا چی شده اومدیم اینجا؟
او هم خندید و از ماشین پیاده شد و در را برایم باز کرد.
_شروع تمام کارام ، اینطوریه.این هم که زندگیه..
+درسته.
چادرم را جلوی صورتم کشیدم و روسری ام را صاف کردم.توی حرم نشستیم و به دیوارش تکیه دادم.صالح هم کنارم نشست و رد نگاهم را دنبال کرد.
_ضحی جان..
سرم را سمتش چرخاندم و منتظر شدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_پنجاهم
_بهت میگن بانو ، آره؟
+اوهوم.چطور؟
_خب ، به نظر من ماهبانو بیشتر برازندته.بیشتر بهت میاد.
لبخند زدم.
+مارو چه به ماه بودن.
_خودت رو دست کم گرفتی؟
+حرفای مامانمو میزنی.
خندید.
_حتما یه چیزی بوده که هم مادرت موافقه و هم من.
لبخند زدم و دیگر چیزی نگفتم.زانوانم را جمع کردم و سرم را رویش گذاشتم.
_هر وقت خسته شدی ، بگو تا بریم خونه.
+اختیار ما دست شماست.اینجا هم باصفاست ، خصوصاً با یار.
تا سکوتش را دیدم ، زانوانم را تکان دادم و سرم را بالا بردم.
+میترسم..
_از چی؟
+نکنه بفهمه شیخ عثمان ؟
_کی هست؟
+مصطفی نگفته بهت ؟ همون که همکار بابامه و خب..
_آهان چرا گفته بهم.نه غصه نخور چیزی نمیشه خب؟
+انشاءالله که همینطوره..
_باید از خدا ترسید تا بنده خدا...تا خدا هست و ائمه ، اتفاقی نمیوفته.ما هم کشک نیستیم اینجا که.
خندیدم و گوشه ی روسری ام را صاف کردم.
+خب اتفاقا از همینش میترسم.
_نترس.ما قرار نیست بریم از پیش شما.
+هیچ وقت ؟ قول ؟
_قول .
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
هدایت شده از نشریه آهو خانوم .
به نظر من ماهبانو بیشتر برازندته.بیشتر بهت میاد.
ماهبانو .
عزیزانی که متقابلاً عضو شدم ، من کانالام به حد نصاب رسید مجبور شدم لف بدم.پیوی پیام بذارید دوباره عضو بشم.
@Ahoo_khanoom_315
#ماه_بانو
#پارت_پنجاهویکم
چند روزی گذشت و وقت عروسی ام بود . ته خانه مان یک سالن نسبتاً بزرگ بود که به چند تا اتاق پیچ در پیچ راه داشت . پدرم وقت هایی که نذری داشت و میخواست جشن یا روضه ای برپا کند ، یا مهمان های حسابی داشت ، از اینجا استفاده میکردیم.
سرتاسر سالن مملو از تزئینات شیک بود و بوی گلاب و گل رز آنجا را پر کرده بود . مهمان هایمان صد تا و دویست تا نبودند . نمیدانم شاید هم بودند.تعداد دستم نبود ولی فقط فامیل و چند تا دوست و آشنا بودند . نیازی به هیاهوی زیاد نبود . تور دامنم را بالا کشیدم و پشتش روی گلبرگ های سرخ گل رز میکشید.همه چی خوب بود . روی روال و مرتب.
گردنبند طلایی ام که روی سینه ام افتاده بود را میان انگشت هایم گرفتم.هر مهمانی که میآمد ، به گرمی استقبال میکردم و خوش آمد میگفتم.خیلی از آنها هم مرا در آغوش میگرفتند و میبوسیدند.
حدود سه ساعت گذشت.ساجده و دایه سراسیمه یک جورایی مهمان ها را به بیرون راهنمایی میکردند.بعد چند دقیق آنجا خالی شد.تعجب کرده بودم و قلبم تند تند به سینه ام میکوبید مادرم آن طرف سالن بود و سلاله خانم هم کنارش.مادرم انگشت هایش را به پیشانی اش میکشید.چهره اش حالت بغض داشت و هر لحظه ممکن بود اشکش بریزد. مدام زیر لب تکرار میکرد:
_خاک بر سر من... آبرو ریزی شد...آبرو ریزی شد...الان چه وقت اومدن بود مرتیکه...
سلاله خانم دستش را پشت کمر مادرم کشید.
_گل به سرت.اونقدر ها هم چیزی نشده که انقدر خودتو اذیت میکنی.
مادرم سرش را بالا آورد به من نگاه کرد.
_ضحی چرا اینجایی.برو.برو توی یکی از اتاق ها مخفی شو برو.
کمی درنگ کردم.خب چرا؟از آن طرف صدای مکالمه ی پدرم میآمد ، با صدایی آشنا...
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_پنجاهودوم
همان لحجه ی عربی غلیظ و گوش خراش بود.شیخ عثمان آمده بود گند بزند به زندگی من.
توی راهروی اتاق ها رفتم.ایلیا را دیدم که انگار پدر و مادرش را گم کرده بود.با همان تور بلندم ، بغلش کردم و گونه اش را بوسیدم.
+نترس عمه.من اینجام.
توی یکی از اتاق ها رفتم.اتاقی که میشد از لای درزش مکالمه ی پدرم با شیخ عثمان را دید و شنید.
ساجده در را باز کرد.انگار نقشه ای در سر داشت.
_نترسین بانو جان.خودم حلش میکنم.
از اتاق بیرون رفت.شیخ عثمان از پدرم درباره این مهمانی میپرسید و پدرم در جوابش مانده بود.
ساجده جلو آمد.
_آقا عروسی خواهر کوچکترم بود.
در ذهنم نخودی خندیدم و سعی کردم قیافه ی خواهر کوچیکتر نداشته ی ساجده را در ذهنم بسازم.
_خب پس ما هم میخوایم بهشون کادو بدیم ! .
خیر.او زرنگ تر از این حرف ها بود.ساجده یک جوری به پدرم علامت داد که کارش را بلد است.
_موذب میشه..
_من خودم دیدم رفتن تو اون اتاق.
قلبم ایستاد.چهره ام را ندیده بود ولی اگر میدید ، میفهمید که من کیستم...
_خیلی خب.بیاین ببرمتون پیشش.
به ساجده اطمینان داشتم.او چوبی از اتاق کناری برداشت و بالای در اتاقی که من بودم گذاشت.شیخ عثمان تا در را باز کرد ، چوب روی سرش افتاد و پخش بر زمین شد.اما نمرده بود.ایلیا جیغ زد و دست هایش را دور گردنم حلقه کرد.با اشاره ی پدرم توی چند اتاق کناری رفتم و در را بستم.پس صالح کجاست؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.