#ماه_بانو
#پارت_پنجاهم
_بهت میگن بانو ، آره؟
+اوهوم.چطور؟
_خب ، به نظر من ماهبانو بیشتر برازندته.بیشتر بهت میاد.
لبخند زدم.
+مارو چه به ماه بودن.
_خودت رو دست کم گرفتی؟
+حرفای مامانمو میزنی.
خندید.
_حتما یه چیزی بوده که هم مادرت موافقه و هم من.
لبخند زدم و دیگر چیزی نگفتم.زانوانم را جمع کردم و سرم را رویش گذاشتم.
_هر وقت خسته شدی ، بگو تا بریم خونه.
+اختیار ما دست شماست.اینجا هم باصفاست ، خصوصاً با یار.
تا سکوتش را دیدم ، زانوانم را تکان دادم و سرم را بالا بردم.
+میترسم..
_از چی؟
+نکنه بفهمه شیخ عثمان ؟
_کی هست؟
+مصطفی نگفته بهت ؟ همون که همکار بابامه و خب..
_آهان چرا گفته بهم.نه غصه نخور چیزی نمیشه خب؟
+انشاءالله که همینطوره..
_باید از خدا ترسید تا بنده خدا...تا خدا هست و ائمه ، اتفاقی نمیوفته.ما هم کشک نیستیم اینجا که.
خندیدم و گوشه ی روسری ام را صاف کردم.
+خب اتفاقا از همینش میترسم.
_نترس.ما قرار نیست بریم از پیش شما.
+هیچ وقت ؟ قول ؟
_قول .
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
هدایت شده از نشریه آهو خانوم .
به نظر من ماهبانو بیشتر برازندته.بیشتر بهت میاد.
ماهبانو .
عزیزانی که متقابلاً عضو شدم ، من کانالام به حد نصاب رسید مجبور شدم لف بدم.پیوی پیام بذارید دوباره عضو بشم.
@Ahoo_khanoom_315
#ماه_بانو
#پارت_پنجاهویکم
چند روزی گذشت و وقت عروسی ام بود . ته خانه مان یک سالن نسبتاً بزرگ بود که به چند تا اتاق پیچ در پیچ راه داشت . پدرم وقت هایی که نذری داشت و میخواست جشن یا روضه ای برپا کند ، یا مهمان های حسابی داشت ، از اینجا استفاده میکردیم.
سرتاسر سالن مملو از تزئینات شیک بود و بوی گلاب و گل رز آنجا را پر کرده بود . مهمان هایمان صد تا و دویست تا نبودند . نمیدانم شاید هم بودند.تعداد دستم نبود ولی فقط فامیل و چند تا دوست و آشنا بودند . نیازی به هیاهوی زیاد نبود . تور دامنم را بالا کشیدم و پشتش روی گلبرگ های سرخ گل رز میکشید.همه چی خوب بود . روی روال و مرتب.
گردنبند طلایی ام که روی سینه ام افتاده بود را میان انگشت هایم گرفتم.هر مهمانی که میآمد ، به گرمی استقبال میکردم و خوش آمد میگفتم.خیلی از آنها هم مرا در آغوش میگرفتند و میبوسیدند.
حدود سه ساعت گذشت.ساجده و دایه سراسیمه یک جورایی مهمان ها را به بیرون راهنمایی میکردند.بعد چند دقیق آنجا خالی شد.تعجب کرده بودم و قلبم تند تند به سینه ام میکوبید مادرم آن طرف سالن بود و سلاله خانم هم کنارش.مادرم انگشت هایش را به پیشانی اش میکشید.چهره اش حالت بغض داشت و هر لحظه ممکن بود اشکش بریزد. مدام زیر لب تکرار میکرد:
_خاک بر سر من... آبرو ریزی شد...آبرو ریزی شد...الان چه وقت اومدن بود مرتیکه...
سلاله خانم دستش را پشت کمر مادرم کشید.
_گل به سرت.اونقدر ها هم چیزی نشده که انقدر خودتو اذیت میکنی.
مادرم سرش را بالا آورد به من نگاه کرد.
_ضحی چرا اینجایی.برو.برو توی یکی از اتاق ها مخفی شو برو.
کمی درنگ کردم.خب چرا؟از آن طرف صدای مکالمه ی پدرم میآمد ، با صدایی آشنا...
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_پنجاهودوم
همان لحجه ی عربی غلیظ و گوش خراش بود.شیخ عثمان آمده بود گند بزند به زندگی من.
توی راهروی اتاق ها رفتم.ایلیا را دیدم که انگار پدر و مادرش را گم کرده بود.با همان تور بلندم ، بغلش کردم و گونه اش را بوسیدم.
+نترس عمه.من اینجام.
توی یکی از اتاق ها رفتم.اتاقی که میشد از لای درزش مکالمه ی پدرم با شیخ عثمان را دید و شنید.
ساجده در را باز کرد.انگار نقشه ای در سر داشت.
_نترسین بانو جان.خودم حلش میکنم.
از اتاق بیرون رفت.شیخ عثمان از پدرم درباره این مهمانی میپرسید و پدرم در جوابش مانده بود.
ساجده جلو آمد.
_آقا عروسی خواهر کوچکترم بود.
در ذهنم نخودی خندیدم و سعی کردم قیافه ی خواهر کوچیکتر نداشته ی ساجده را در ذهنم بسازم.
_خب پس ما هم میخوایم بهشون کادو بدیم ! .
خیر.او زرنگ تر از این حرف ها بود.ساجده یک جوری به پدرم علامت داد که کارش را بلد است.
_موذب میشه..
_من خودم دیدم رفتن تو اون اتاق.
قلبم ایستاد.چهره ام را ندیده بود ولی اگر میدید ، میفهمید که من کیستم...
_خیلی خب.بیاین ببرمتون پیشش.
به ساجده اطمینان داشتم.او چوبی از اتاق کناری برداشت و بالای در اتاقی که من بودم گذاشت.شیخ عثمان تا در را باز کرد ، چوب روی سرش افتاد و پخش بر زمین شد.اما نمرده بود.ایلیا جیغ زد و دست هایش را دور گردنم حلقه کرد.با اشاره ی پدرم توی چند اتاق کناری رفتم و در را بستم.پس صالح کجاست؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_پنجاهوسوم
_عمه
+جانم
_الان دیگه پیش ما نمیمونی ؟
+چرااا اصلا میام خونه خودتون خوبه؟
_آره.
صدای در زدن آمد.از ترس سکوت کردم و خودم را عقب کشیدم.
_اینجایی؟
صدای صالح بود.
+آره.
او هم آمد و گوشه ای نشست.کسی حرف نمیزد ، تا این که ایلیا شروع کرد بهانه ی پدر و مادرش را گرفتن.رو به صالح کردم.
+مصطفی رو ندیدی؟
_چرا اتفاقا دنبالش میگشت.بیا ببرمت.
ایلیا از خدا خواسته بلند شد و دنبالش رفت.تا در اتاق را باز کرد ، ایلیا قدمی عقب رفت و دوباره توی دلم نشست.ترسیده بود و میلرزید.مرا محکم چسبیده بود و گریه میکرد.
چشمانم را ریز کردم. آن طرف سالن ، صادق ایستاده بود.دستم را روی پایم کوبیدم.
+همینو کم داشتیم.
صالح جلو آمد و آن یکی در را باز کرد.
_ایلیا از این در میریم باشه؟
با شک و تردید دوباره بلند شد.
چند دقیقه ای گذشت.صالح این دفعه با مصطفی برگشت.
بدون آن که اهمیت بدم ناخنم را کلافه روی تورم کشیدم.
+پس کی برم بیرون.حوصلم سر رفت.
مصطفی خندید.
_الان میریم بیرون.با کاری که ساجده کرد تا صد سال سیاه مرتیکه نمیاد خونه ما.
+پس الان کجاست؟
_هر جا هست اینجا نیست.بلند شو.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_پنجاهوچهارم
توی خود خانه رفتیم.همه هم آنجا بودند و مادر و پدرم هنوز به فکر آبروی رفته شان بودند.لباسم را عوض کردم و روی مبل نشستم.
+حالا زیاد هم چیزی نشده که.دایه تا میخواستن برن کلی چیز داد بهشون.
اهمیت زیادی به حرفم ندادند.
توی اتاقم رفتم و یکم از چیز ها را جمع و جور کردم.صالح آمد و گیره سرم را به دستم داد.
_تو سالن جا گذاشته بودی.
تا داشت بیرون میرفت ، یکی از لباس هایم از دستم افتاد.
+نه صبر کن.در هم ببند.
در را بست و روی صندلی نشست.
_جان.
لباسی که روی زمین افتاده بود را با ذوق برداشتم و تا زدم.
+سفر کجا بریم؟
تا میخواست چیزی بگوید ، دوباره لباس از دستم افتاد و با ذوق بیشتری برش داشتم.
+بریم ایراننن.
خندید .
_ما که از خدامونه.
دوباره با ذوق لباس را سر جایش گذاشتم و خندیدم.
_با چی بریم؟
هواپیمایی که از ایلیا جا مانده بود را مثل بچه ها روی زمین کشیدم.
+هواپیمااا.
او هم مدام از رفتار های من میخندید.
_حالا چرا بچه شدی.
منم شروع به خندیدن کردم.
+وقتی ذوق میکنم بچه میشم.
چمدانم را باز کردم و لباس های نویم را تویش چیدم و مصطفی را صدا زدم.توی اتاق آمد و دست به سینه ایستاد.
_جان.
+میتونی دو تا بلیط بگیری برا فردا؟
_برا کجا؟
+ایران.
_اووو چشم.به بابا میگم زنگ بزنه به اون دوستش ، کنار بذاره براتون.
بعد چند دقیقه برگشت.
_ضحی فردا ، ساعت پنج عصر . بلیطم همونجا میدن بهت.
صالح چشمانش گرد شد و خندید.
_ماشالا سرعت تصمیم گیری و انجام دادنتون عالیه.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_پنجاهوپنجم
بالاخره یک روز گذشت و ما رسیده بودیم.از خستگی راه هر لحظه ممکن بود بیوفتم و شدیداً خوابم میآمد.آسمان تیره و تاریک بود و ستاره ها نمایان بودند.چمدانم را پشت سرم کشیدم و پشت سر صالح راه افتادم.وارد کوچه ای شد ، که حتی در تاریکی با صفا تر از خانه ی ما بود.کلید را در دری کرمی رنگ که به مرور زمان رنگش رفته بود انداخت و وارد شدیم.حیاطش نقلی و کوچک بود ، اما دلنشین.حوضی کوچک درونش بود که فواره اش خاموش بود و چند ماهی قرمز در حال حرکت بودند.توی باغچه گل های زرد و سفید و صورتی و قرمز بود و درختان آلوچه.روی ایوان کوچکشان هم یک میز بود و دو صندلی بود که رومیزی اش ، طرح چهارخانه ی آبی آسمانی و سفید بود.صالح در اصلی را هم باز کرد.
_بفرما تو.
چیزی نگفتم و کفش هایم را در آوردم . درون خانه هم زیبا بود.تابلو های نقاشی یا عکس آنجا بود.خسته و کلافه خمیازه کشیدم.
+چمدونم رو کجا بذارم؟
_برو تو همین اتاق.
وارد اتاق که شدم ، لب پنجره اش یک شیشه ی پر از تیله بود و گلدانی کوچک. تیکه ای از دیوار ، جای سوخته ی بخاری بود و سیاه بود.
روی میزش هم دو تا عکس نیمه سوخته بود.روی زمین نشستم و انگشت هایم را به هم ساییدم.نگاهم دوباره به آن عکس ها افتاد.
+چرا اینا سوختن؟
از روی میز آن ها را برداشت و کنارم نشست.
_بچه که بودم ، همینجا که الان نشستی خوابیده بودم که همون بخاریه ترکید.
چهره ام را در هم کشیدم.
+چیشد؟؟چیزیت نشد؟
_نه.گرمی آتیشش بیدارم کرد منم رفتم گفتم به بقیه.این عکساهم همونجا بودن.
از دستش گرفتم.
+این خودتی؟
خندید و سرش را تکان داد.
+ایجانمم موهاشو.
انگشتش را روی عکس کشید.
_این مصطفی ست ، اونم داداشم.نمیدونم ، شاید اینجا خودم شش ساله بودم.
خندیدم و به دستش دادم.دوباره روی میز گذاشت و از جایش بلند شد.
_بذار برم رختخواب بیارم.
چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
اونایی که برا تقدیمی ادین اینجا ، اگه دیگه قرار نیست بذارین همین الان بگین تا برکنار کنم.
#ماه_بانو
#پارت_پنجاهوششم
صالح با رختخواب ها دوباره آمد.پتویی که بهم داد را رویم کشیدم و خندیدم.
+عه اینو مامانمم دارههه.
خندید و پتوی جلوی پایش را رویش کشید.
_با مامانم با هم دوختن .
+عه نمیدونستممم.
سرم را روی بالشت گذاشتم و چراغ بالای سرم را خاموش کردم.به ثانیه نکشید که پلک هایم روی هم افتاد و خوابم برد.
صبح که شد ، با صدای صالح چشم باز کردم.نشستم و به بدنم کش و قوس دادم.خواب خوبی بود.
روی همان میز توی ایوان نشستیم.فواره ی حوض روشن بود و صدای گنجشک ها با صدای جریان آب قاطی شده بود.
از آن طرف ، آفتاب توی حیاط تابیده بود و تازه میشد زیبایی اش را درک کرد.موهایم هم توی نور خورشید از رنگ خرمایی ، به طلایی تبدیل شده بود.
نانم را لقمه کردم و چند تار مویی که روی پیشانی ام افتاده بود را پشت گوشم گذاشتم.
+چقدر اینجا با صفاست.
_قربان شما.
لقمه ام را خوردم و دوباره یکی دیگه پیچیدم.
_چایی رو نخوردیاا.
+وای حواس ندارم.
تا جرعه ای اش را نوشیدم ، چشم هایم را گشاد کردم و لبخند زدم.
+وایی چه خوشمزستتت.
_نوش جونت.
تا تمام صبحانه ام را خوردم ، با ذوق دست هایم را روی میز گذاشتم و دوباره کودک درونم فعال شد.
+خببب کجا بریم بیرون؟
آخر چایی اش را خورد و استکان را روی میز گذاشت.
_خب دیگه ، میبینی .
از جایم بلند شدم و صندلی را سر جایش گذاشتم.استکان ها را برداشتم و سمت آشپزخانه رفتم.
+لباسامو بپوشم؟
_چه عجله ایه.
+عه بریم دیگه.
_خیلی خب فرق نداره .
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_پنجاهوهفتم
لباسی با رنگ کرمی پوشیدم و روسری ام را همراهش ست کردم . چادر سر کردم و روی مبل نشستم.
_ماشالا چه سریع.بذار منم برم بپوشم.
بعد از پنج دقیقه او هم آمد.
کفش هایم را پوشیدم و صالح در خانه را باز کرد.از آن طرف کوچه که رفتیم ، بازارچه ای کوچک بود.این محله خیلی خوب و با صفا بود.به مغازه ای کوچک که رسیدیم ، پیرمردی از مغازه بیرون آمد.قدمی عقب رفتم و من را ندید.لحجه ی ترک داشت.
_به به آقا صالح.چه عجب شما اومدی از این طرف هم گذر کردی.
_سلام.شرمنده خونه نبودم.
_خیلی خب برو به کارت برس.به سلامت .
_خداحافظ شما .
تا پیرمرد توی مغازه رفت ، من هم پشت سر صالح راه افتادم.
+چرا ماشین نیوردی؟
_راه زیادی نیست.بریم خونه محمد ؟
+من حرفی ندارم ولی زحمت میشه.
_نه خودش دعوت کرده..
+خیلی خب.شیرینی میخری؟
_آهان آره راستی.بیا ببرمت اونجا...
از کوچه بیرون رفتیم و به یک خیابان رسیدیم.چون صبح بود ، اکثر مغازه ها بسته بود.
+عه شیرینی فروشی که بستس.
_میدونم.وقتی باز شد میریم سرش.
+خب پس الان کجا بریم؟
کلیدی برداشت و در مغازه ی کنار شیرینی فروشی را باز کرد.
_بفرمایین تو.
داشتم روسری ام را درست میکردم و به داخل مغازه دقت نکردم.در را بست و تا سرم را بالا بردم ، بیشترین ذوق ممکن را کردم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_پنجاهوهشتم
+چقدر...اینجا خوبههه.
آنجا پر از قفسه های بزرگ کتاب بود و غیر میز بزرگ فروشنده ، میزی گرد و کوچک نزدیک شیشه ی مغازه با سه تا صندلی بود که دو تا کتاب روی آن بود.کف مغازه هم چوبی بود.درست همانطور که توی فیلم های مورد علاقه ام میدیدم.با حیرت و ذوق ، دور تا دور آنجا را نظاره میکردم.
+صالح کوشی؟
از جایی پشت قفسه ها ، بیرون آمد و پشت میز نشست.
+کجا رفتی؟
_اون پشت آشپزخونس.
+اینجا برا توعه؟خیلی قشنگههه.
_امم ، برای خودِ خودم که نه.برا بابامه.حدود سه سالی میشه که خسته شد ، گفت تو از اینجور چیزا بیشتر سر در میاری بیا اینجا هرچی هم پول در آوردی برا خودت.
+مصطفی چیکار میکرد؟
_خب ، اگه بخوام از اولش برات بگم ..
+همه چیو بگو.
_من کلاس دهم بودم ، مصطفی و محمد خب از من بزرگتر بودن و کلاس دوازدهم...رشته ی اونا تجربی بود منم ادبیات.مدرسه که تموم میشد ، پیاده برمیگشتیم خونه.از یه راهی میرفتیم که من بهت نشون ندادم ولی تیکه ای از راهمون ، همیشه تئاتر اجرا میشد.
یک صندلی از آن میز گرد برداشتم و آن طرف میز روبه روی صالح نشستم ، دستم را زیر چانه ام گذاشتم و با دقت و اشتیاق گوش دادم.
_ما هم حدود نیم ساعت میشستیم اونجا و نگاه میکردیم.مسئول اونجا هم مرد خوبی بود و مارو خوب شناخته بود.حدود یکی دو سال که گذشت ، مصطفی و داداشم رفتن دانشگاه و سخت درگیر تلاش برای دکتر شدن.
از جایش بلند شد و سمت آن آشپزخانه ی کوچک و نقلی رفت.
_صبر کن چایی بیارم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.