eitaa logo
بـٰاوان³¹⁵؛
2.5هزار دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ عشق همیشه آرام ؛ اما عمیق زخم میزند♥️. چنل یه دختر نیمچه نویسنده : ) زیر مجموعه: @Nomt44 برای پیشرفت شما: @Tablighat_Bavan جانم؟ @Ahoo_khanoom_315 هر گونه کپی ، پیگرد قانونی و الهی دارد!. 𖥻 ִ ۫ ּ @Bavan_315 𖥻 ִ ۫ ּ
مشاهده در ایتا
دانلود
+ام...با اجازه ی بزرگترا..بله. صدای من ، سکوت را شکست.ولی من انگار نمیشنیدم.انگار نمی‌فهمیدم.صالح دسته گلم را که روی میز بود به دستم داد. _فراموشت نشه.. لبخند زدم.تمام تبریک ها و گفتگو ها تمام شد.وقت ترک کردن آن سالن سرتاسر سفید بود.دامنم را جمع کردم و از جایم بلند شدم و سمت ماشین رفتم و نشستم.صالح هم نشست و راه افتادیم.بدون هیچ حرفی ، سخنی.انگار توی سرش چیزی داشت.به جای این که سمت خانه برود ، سویی دیگر رفت. +ام..خونه از اون طرفه ها.. _میدونم.. دیگر چیزی نگفتم و منتظر شدم ببینم چه چیزی در سر دارد. چشمانم را لحظه ای بستم.از خستگی امروز دیگر پلک هایم داشت خسته میشد.حدود پنج دقیقه گذشت و گویی خواب کوتاهی رفته بودم.با صدای صالح آرام چشمانم را باز کردم. _ضحی؟ چشم هایم را مالیدم و به جلو نگاه کردم.حرم بود.خندیدم و به او نگاه کردم. +حالا چی شده اومدیم اینجا؟ او هم خندید و از ماشین پیاده شد و در را برایم باز کرد. _شروع تمام کارام ، اینطوریه.این هم که زندگیه.. +درسته. چادرم را جلوی صورتم کشیدم و روسری ام را صاف کردم.توی حرم نشستیم و به دیوارش تکیه دادم.صالح هم کنارم نشست و رد نگاهم را دنبال کرد. _ضحی جان.. سرم را سمتش چرخاندم و منتظر شدم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_بهت میگن بانو ، آره؟ +اوهوم.چطور؟ _خب ، به نظر من ماه‌بانو بیشتر برازندته.بیشتر بهت میاد. لبخند زدم. +مارو چه به ماه بودن. _خودت رو دست کم گرفتی؟ +حرفای مامانمو میزنی. خندید. _حتما یه چیزی بوده که هم مادرت موافقه و هم من. لبخند زدم و دیگر چیزی نگفتم‌.زانوانم را جمع کردم و سرم را رویش گذاشتم. _هر وقت خسته شدی ، بگو تا بریم خونه. +اختیار ما دست شماست.اینجا هم باصفاست ، خصوصاً با یار. تا سکوتش را دیدم ، زانوانم را تکان دادم و سرم را بالا بردم. +میترسم.. _از چی؟ +نکنه بفهمه شیخ عثمان ؟ _کی هست؟ +مصطفی نگفته بهت ؟ همون که همکار بابامه و خب.. _آهان چرا گفته بهم.نه غصه نخور چیزی نمیشه خب؟ +انشاءالله که همینطوره.. _باید از خدا ترسید تا بنده خدا...تا خدا هست و ائمه ، اتفاقی نمیوفته.ما هم کشک نیستیم اینجا که. خندیدم و گوشه ی روسری ام را صاف کردم. +خب اتفاقا از همینش میترسم. _نترس.ما قرار نیست بریم از پیش شما. +هیچ وقت ؟ قول ؟ _قول . ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
هدایت شده از نشریه آهو خانوم .
به نظر من ماه‌بانو بیشتر برازندته.بیشتر بهت میاد. ماه‌بانو .
عزیزانی که متقابلاً عضو شدم ، من کانالام به حد نصاب رسید مجبور شدم لف بدم.پیوی‌ پیام بذارید دوباره عضو بشم. @Ahoo_khanoom_315
چند روزی گذشت و وقت عروسی ام بود . ته خانه مان یک سالن نسبتاً بزرگ بود که به چند تا اتاق پیچ در پیچ راه داشت . پدرم وقت هایی که نذری داشت و میخواست جشن یا روضه ای برپا کند ، یا مهمان های حسابی داشت ، از اینجا استفاده می‌کردیم. سرتاسر سالن مملو از تزئینات شیک بود و بوی گلاب و گل رز آنجا را پر کرده بود . مهمان هایمان صد تا و دویست تا نبودند . نمیدانم شاید هم بودند.تعداد دستم نبود ولی فقط فامیل و چند تا دوست و آشنا بودند .‌ نیازی به هیاهوی زیاد نبود . تور دامنم را بالا کشیدم و پشتش روی گلبرگ های سرخ گل رز می‌کشید.همه چی خوب بود . روی روال و مرتب. گردنبند طلایی ام که روی سینه ام افتاده بود را میان انگشت هایم گرفتم.هر مهمانی که می‌آمد ، به گرمی استقبال می‌کردم و خوش آمد میگفتم.خیلی از آنها هم مرا در آغوش می‌گرفتند و می‌بوسیدند. حدود سه ساعت گذشت.ساجده و دایه سراسیمه یک جورایی مهمان ها را به بیرون راهنمایی می‌کردند.بعد چند دقیق آنجا خالی شد.تعجب کرده بودم و قلبم تند تند به سینه ام می‌کوبید مادرم آن طرف سالن بود و سلاله خانم هم کنارش.مادرم انگشت هایش را به پیشانی اش می‌کشید.چهره اش حالت بغض داشت و هر لحظه ممکن بود اشکش بریزد. مدام زیر لب تکرار می‌کرد: _خاک بر سر من... آبرو ریزی شد...آبرو ریزی شد...الان چه وقت اومدن بود مرتیکه... سلاله خانم دستش را ‌پشت کمر مادرم کشید. _گل به سرت.اونقدر ها هم چیزی نشده که انقدر خودتو اذیت میکنی. مادرم سرش را بالا آورد به من نگاه کرد. _ضحی چرا اینجایی.برو.برو توی یکی از اتاق ها مخفی شو برو. کمی درنگ کردم.خب چرا؟از آن طرف صدای مکالمه ی پدرم می‌آمد ، با صدایی آشنا... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
همان لحجه ی عربی غلیظ و گوش خراش بود.شیخ عثمان آمده بود گند بزند به زندگی من. توی راهروی اتاق ها رفتم.ایلیا را دیدم که انگار پدر و‌ مادرش را گم کرده بود.با همان تور بلندم ، بغلش کردم و گونه اش را بوسیدم. +نترس عمه‌.من اینجام. توی یکی از اتاق ها رفتم.اتاقی که میشد از لای درزش مکالمه ی پدرم با شیخ عثمان را دید و شنید. ساجده در را باز کرد.انگار نقشه ای در سر داشت. _نترسین بانو جان.خودم حلش میکنم. از اتاق بیرون رفت.شیخ عثمان از پدرم درباره این مهمانی میپرسید و پدرم در جوابش مانده بود. ساجده جلو آمد. _آقا عروسی خواهر کوچکترم بود. در ذهنم نخودی خندیدم و سعی کردم قیافه ی خواهر کوچیکتر نداشته ی ساجده را در ذهنم بسازم. _خب پس ما هم میخوایم بهشون کادو بدیم ! . خیر.او زرنگ تر از این حرف ها بود.ساجده یک جوری به پدرم علامت داد که کارش را بلد است. _موذب میشه.. _من خودم دیدم رفتن تو اون اتاق. قلبم ایستاد.چهره ام را ندیده بود ولی اگر میدید ، می‌فهمید که من کیستم... _خیلی خب.بیاین ببرمتون پیشش. به ساجده اطمینان داشتم.او چوبی از اتاق کناری برداشت و بالای در اتاقی که من بودم گذاشت.شیخ عثمان تا در را باز کرد ، چوب روی سرش افتاد و پخش بر زمین شد.اما نمرده بود.ایلیا جیغ زد و دست هایش را دور گردنم حلقه کرد‌.با اشاره ی پدرم توی چند اتاق کناری رفتم و در را بستم.پس صالح کجاست؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_عمه +جانم _الان دیگه پیش ما نمی‌مونی ؟ +چرااا اصلا میام خونه خودتون خوبه؟ _آره. صدای در زدن آمد.از ترس سکوت کردم و خودم را عقب کشیدم. _اینجایی؟ صدای صالح بود. +آره. او هم آمد و گوشه ای نشست.کسی حرف نمیزد ، تا این که ایلیا شروع کرد بهانه ی پدر و مادرش را گرفتن.رو به صالح کردم. +مصطفی رو ندیدی؟ _چرا اتفاقا دنبالش میگشت.بیا ببرمت. ایلیا از خدا خواسته بلند شد و دنبالش رفت.تا در اتاق را باز کرد ، ایلیا قدمی عقب رفت و دوباره توی دلم نشست.ترسیده بود و می‌لرزید.مرا محکم چسبیده بود و گریه می‌کرد. چشمانم را ریز کردم. آن طرف سالن ، صادق ایستاده بود.دستم را روی پایم کوبیدم. +همینو کم داشتیم. صالح جلو آمد و آن یکی در را باز کرد. _ایلیا از این در میریم باشه؟ با شک و تردید دوباره بلند شد. چند دقیقه ای گذشت.صالح این دفعه با مصطفی برگشت. بدون آن که اهمیت بدم ناخنم را کلافه روی تورم کشیدم. +پس کی برم بیرون‌.حوصلم سر رفت. مصطفی خندید. _الان میریم بیرون.با کاری که ساجده کرد تا صد سال سیاه مرتیکه نمیاد خونه ما. +پس الان کجاست؟ _هر جا هست اینجا نیست.بلند شو. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
توی خود خانه رفتیم.همه هم آنجا بودند و مادر و پدرم هنوز به فکر آبروی رفته شان بودند.لباسم را عوض کردم و روی مبل نشستم. +حالا زیاد هم چیزی نشده که.دایه تا میخواستن برن کلی چیز داد بهشون. اهمیت زیادی به حرفم ندادند. توی اتاقم رفتم و یکم از چیز ها را جمع و جور کردم.صالح آمد و گیره سرم را به دستم داد. _تو سالن جا گذاشته بودی. تا داشت بیرون می‌رفت ، یکی از لباس هایم از دستم افتاد. +نه صبر کن.در هم ببند. در را بست و روی صندلی نشست. _جان. لباسی که روی زمین افتاده بود را با ذوق برداشتم و تا زدم. +سفر کجا بریم؟ تا میخواست چیزی بگوید ، دوباره لباس از دستم افتاد و با ذوق بیشتری برش داشتم. +بریم ایراننن. خندید . _ما که از خدامونه. دوباره با ذوق لباس را سر جایش گذاشتم و خندیدم. _با چی بریم؟ هواپیمایی که از ایلیا جا مانده بود را مثل بچه ها روی زمین کشیدم. +هواپیمااا. او هم مدام از رفتار های من می‌خندید. _حالا چرا بچه شدی. منم شروع به خندیدن کردم. +وقتی ذوق میکنم بچه میشم. چمدانم را باز کردم و لباس های نویم را تویش چیدم و مصطفی را صدا زدم.توی اتاق آمد و دست به سینه ایستاد. _جان. +میتونی دو تا بلیط بگیری برا فردا؟ _برا کجا؟ +ایران. _اووو چشم.به بابا میگم زنگ بزنه به اون دوستش ، کنار بذاره براتون. بعد چند دقیقه برگشت. _ضحی فردا ، ساعت پنج عصر . بلیطم همونجا میدن بهت. صالح چشمانش گرد شد و خندید. _ماشالا سرعت تصمیم گیری و انجام دادنتون عالیه. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
بالاخره یک روز گذشت و ما رسیده بودیم.از خستگی راه هر لحظه ممکن بود بیوفتم و شدیداً خوابم می‌آمد.آسمان تیره و تاریک بود و ستاره ها نمایان بودند.چمدانم را پشت سرم کشیدم و پشت سر صالح راه افتادم.وارد کوچه ای شد ، که حتی در تاریکی با صفا تر از خانه ی ما بود.کلید را در دری کرمی رنگ که به مرور زمان رنگش رفته بود انداخت و وارد شدیم.حیاطش نقلی و کوچک بود ، اما دل‌نشین.حوضی کوچک درونش بود که فواره اش خاموش بود و چند ماهی قرمز در حال حرکت بودند.توی باغچه گل های زرد و سفید و صورتی و قرمز بود و درختان آلوچه.روی ایوان کوچکشان هم یک میز بود و دو صندلی بود که رومیزی اش ، طرح چهارخانه ی آبی آسمانی و سفید بود.صالح در اصلی را هم باز کرد. _بفرما تو. چیزی نگفتم و کفش هایم را در آوردم . درون خانه هم زیبا بود.تابلو های نقاشی یا عکس آنجا بود.خسته و کلافه خمیازه کشیدم. +چمدونم رو کجا بذارم؟ _برو تو همین اتاق‌. وارد اتاق که شدم ، لب پنجره اش یک شیشه ی پر از تیله بود و گلدانی کوچک. تیکه ای از دیوار ، جای سوخته ی بخاری بود و سیاه بود. روی میزش هم دو تا عکس نیمه سوخته بود.روی زمین نشستم و انگشت هایم را به هم ساییدم.نگاهم دوباره به آن عکس ها افتاد. +چرا اینا سوختن؟ از روی میز آن ها را برداشت و کنارم نشست. _بچه که بودم ، همینجا که الان نشستی خوابیده بودم که همون بخاریه ترکید. چهره ام را در هم کشیدم. +چیشد؟؟چیزیت نشد؟ _نه.گرمی آتیشش بیدارم کرد منم رفتم گفتم به بقیه.این عکساهم همونجا بودن. از دستش گرفتم. +این خودتی؟ خندید و سرش را تکان داد. +ایجانمم موهاشو. انگشتش را روی عکس کشید. _این مصطفی ست ، اونم داداشم‌.نمیدونم ، شاید اینجا خودم شش ساله بودم. خندیدم و به دستش دادم.دوباره روی میز گذاشت و از جایش بلند شد. _بذار برم رختخواب بیارم. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
اونایی که برا تقدیمی ادین اینجا ، اگه دیگه قرار نیست بذارین همین الان بگین تا برکنار کنم.
صالح با رختخواب ها دوباره آمد.پتویی که بهم داد را رویم کشیدم و خندیدم. +عه اینو مامانمم دارههه. خندید و پتوی جلوی پایش را رویش کشید. _با مامانم با هم دوختن . +عه نمیدونستممم. سرم را روی بالشت گذاشتم و چراغ بالای سرم را خاموش کردم.به ثانیه نکشید که پلک هایم روی هم افتاد و خوابم برد. صبح که شد ، با صدای صالح چشم باز کردم.نشستم و به بدنم کش و قوس دادم.خواب خوبی بود. روی همان میز توی ایوان نشستیم.فواره ی حوض روشن بود و صدای گنجشک ها با صدای جریان آب قاطی شده بود. از آن طرف ، آفتاب توی حیاط تابیده بود و تازه می‌شد زیبایی اش را درک کرد.موهایم هم توی نور خورشید از رنگ خرمایی ، به طلایی تبدیل شده بود. نانم را لقمه کردم و چند تار مویی که روی پیشانی ام افتاده بود را پشت گوشم گذاشتم. +چقدر اینجا با صفاست. _قربان شما. لقمه ام را خوردم و دوباره یکی دیگه پیچیدم. _چایی رو نخوردیاا. +وای حواس ندارم. تا جرعه ای اش را نوشیدم ، چشم هایم را گشاد کردم و لبخند زدم. +وایی چه خوشمزستتت. _نوش جونت. تا تمام صبحانه ام را خوردم ، با ذوق دست هایم را روی میز گذاشتم و دوباره کودک درونم فعال شد. +خببب کجا بریم بیرون؟ آخر چایی اش را خورد و استکان را روی میز گذاشت. _خب دیگه ، می‌بینی ‌. از جایم بلند شدم و صندلی را سر جایش گذاشتم.استکان ها را برداشتم و سمت آشپزخانه رفتم. +لباسامو بپوشم؟ _چه عجله ایه. +عه بریم دیگه. _خیلی خب فرق نداره . ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
لباسی با رنگ کرمی پوشیدم و روسری ام را همراهش ست کردم . چادر سر کردم و روی مبل نشستم. _ماشالا چه سریع.بذار منم برم بپوشم. بعد از پنج دقیقه او هم آمد. کفش هایم را پوشیدم و صالح در خانه را باز کرد.از آن طرف کوچه که رفتیم ، بازارچه ای کوچک بود.این محله خیلی خوب و با صفا بود.به مغازه ای کوچک که رسیدیم ، پیرمردی از مغازه بیرون آمد.قدمی عقب رفتم و من را ندید.لحجه ی ترک داشت. _به به آقا صالح.چه عجب شما اومدی از این طرف هم گذر کردی. _سلام.شرمنده خونه نبودم. _خیلی خب برو به کارت برس.به سلامت . _خداحافظ شما ‌. تا پیرمرد توی مغازه رفت ، من هم پشت سر صالح راه افتادم. +چرا ماشین نیوردی؟ _راه زیادی نیست.بریم خونه محمد ؟ +من حرفی ندارم ولی زحمت میشه. _نه خودش دعوت کرده.. +خیلی خب.شیرینی میخری؟ _آهان آره راستی.بیا ببرمت‌ اونجا... از کوچه بیرون رفتیم و به یک خیابان رسیدیم.چون صبح بود ، اکثر مغازه ها بسته بود. +عه شیرینی فروشی که بستس. _میدونم.وقتی باز شد میریم سرش. +خب پس الان کجا بریم؟ کلیدی برداشت و در مغازه ی کنار شیرینی فروشی را باز کرد. _بفرمایین تو. داشتم روسری ام را درست میکردم و به داخل مغازه دقت نکردم.در را بست و تا سرم را بالا بردم ، بیشترین ذوق ممکن را کردم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.