eitaa logo
بـٰاوان³¹⁵؛
2.6هزار دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ عشق همیشه آرام ؛ اما عمیق زخم میزند♥️. چنل یه دختر نیمچه نویسنده : ) زیر مجموعه: @Nomt44 برای پیشرفت شما: @Tablighat_Bavan جانم؟ @Ahoo_khanoom_315 هر گونه کپی ، پیگرد قانونی و الهی دارد!. 𖥻 ִ ۫ ּ @Bavan_315 𖥻 ִ ۫ ּ
مشاهده در ایتا
دانلود
تا روی مبل نشستیم ، صالح طبقه ی بالا بود.مصطفی از همین فرصت استفاده کرد و صدایش را پایین آورد‌. _شیخ عثمان حتی به زنش هم رحم نکرد. +یعنی چی؟ _چند روز بعد عروسیشون ، بهش گفت برای این کارای کثیفش باید کمکش کنه.اونم قبول نکرد و خب.. +چیکارش کرد؟ _قمه داغ کرد ، گذاشت رو صورتش.از گوشه ی چشمش تا پایین صورتش جاش مونده و الان مثل خودش شده پا به پاش هرکاری بخواد انجام میده. از تصورش صورتم را در هم کشیدم.صورت آن زن توی ذهنم مجسم شد.کنار چشمش جای قمه بود و ادامه اش زیر پوشیه محو شده بود.پس خودش بود ، همسر شیخ عثمان بود. مصطفی ادامه داد: _از بعد روز عروسی دیگه حتی تو کارخونه هم پیداش نشده.خدا می‌دونه چیکار میخواد بکنه... با این حرفش و تمام اتفاقاتی که افتاده بود ، ترس تمام وجودم را فرا گرفت. چند روز گذشت و برای جمع کردن یکسری وسایل ، به عراق بازگشته بودیم.داشتم سمت اتاقم میرفتم ولی صدایی که از اتاق کناری می‌آمد باعث شد سرعت قدم هایم را کم کنم.صدای مکالمه دایه با ساجده بود. _ساجده روانی شدی؟ندیمه رو چه به ازین خونه رفتن؟خجالت بکش.دختره ی پررو. _زندانی که نیستم.هستم؟ _نه نیستی.ولی شعور داشته باش.حیا داشته باش.خانوم جان هم چیزی بفهمه کلتو میکَنم. صدای ساجده دیگر نیامد و دایه از اتاق خارج شد و من پشت دیوار مخفی شدم.تا کمی دور شد ، داخل اتاق شدم و در را بستم. ساجده از دیدنم تعجب کرد و یک قدم عقب رفت. _وای بانو جان اینجا چیکار می‌کنین.شنیدین؟ از چهره اش نگرانی و اضطراب می‌بارید. +یکمشو شنیدم ولی نفهمیدم قضیه چیه.زود تعریف کن ببینم. _آخه... +آخه بی آخه. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا