#ماه_بانو
#پارت_هفتادویکم
تا روی مبل نشستیم ، صالح طبقه ی بالا بود.مصطفی از همین فرصت استفاده کرد و صدایش را پایین آورد.
_شیخ عثمان حتی به زنش هم رحم نکرد.
+یعنی چی؟
_چند روز بعد عروسیشون ، بهش گفت برای این کارای کثیفش باید کمکش کنه.اونم قبول نکرد و خب..
+چیکارش کرد؟
_قمه داغ کرد ، گذاشت رو صورتش.از گوشه ی چشمش تا پایین صورتش جاش مونده و الان مثل خودش شده پا به پاش هرکاری بخواد انجام میده.
از تصورش صورتم را در هم کشیدم.صورت آن زن توی ذهنم مجسم شد.کنار چشمش جای قمه بود و ادامه اش زیر پوشیه محو شده بود.پس خودش بود ، همسر شیخ عثمان بود.
مصطفی ادامه داد:
_از بعد روز عروسی دیگه حتی تو کارخونه هم پیداش نشده.خدا میدونه چیکار میخواد بکنه...
با این حرفش و تمام اتفاقاتی که افتاده بود ، ترس تمام وجودم را فرا گرفت.
چند روز گذشت و برای جمع کردن یکسری وسایل ، به عراق بازگشته بودیم.داشتم سمت اتاقم میرفتم ولی صدایی که از اتاق کناری میآمد باعث شد سرعت قدم هایم را کم کنم.صدای مکالمه دایه با ساجده بود.
_ساجده روانی شدی؟ندیمه رو چه به ازین خونه رفتن؟خجالت بکش.دختره ی پررو.
_زندانی که نیستم.هستم؟
_نه نیستی.ولی شعور داشته باش.حیا داشته باش.خانوم جان هم چیزی بفهمه کلتو میکَنم.
صدای ساجده دیگر نیامد و دایه از اتاق خارج شد و من پشت دیوار مخفی شدم.تا کمی دور شد ، داخل اتاق شدم و در را بستم.
ساجده از دیدنم تعجب کرد و یک قدم عقب رفت.
_وای بانو جان اینجا چیکار میکنین.شنیدین؟
از چهره اش نگرانی و اضطراب میبارید.
+یکمشو شنیدم ولی نفهمیدم قضیه چیه.زود تعریف کن ببینم.
_آخه...
+آخه بی آخه.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
بـٰاوان³¹⁵؛
#ماه_بانو #پارت_هفتادویکم تا روی مبل نشستیم ، صالح طبقه ی بالا بود.مصطفی از همین فرصت استفاده کرد
ممبرام شرمنده دیر شد ، مریض احوال بودم..