پژواک کلمات ، جایی برای صحبت عاشقان کتاب☕️.
https://eitaa.com/joinchat/3934783159Ca7e9d2ecf2
بـٰاوان³¹⁵؛
پژواک کلمات ، جایی برای صحبت عاشقان کتاب☕️. https://eitaa.com/joinchat/3934783159Ca7e9d2ecf2
کارمون و شروع کردیم ، وخسین بیاین
خیلی خیلی ببخشید که این حرفو میزنم ، ولی مونده تو دلم .
بعضیاتون تو هر گروهی تو هر کانالی که من دارم ، اول میاین ببخشید فضولی میکنین توش که من چیکار میکنم،بعدم لف میدین✨✨.
فکر نکنین متوجه نمیشم ، گروه که هیچی کانال هم همینطور ، کامل یادمه کسایی که همیشه ، همیشه نه یه بار نه دو بار نه سه بار..
اینکارو میکنین ، و من به شدت بدم میاد ، شرمنده اما اگه دوباره ببینم از این کانال هم حذفتون میکنم ، برامم فرقی نداره آشنایین یا غریبه✨🙏🏻
#ماه_بانو
#پارت_هفتادوسوم
دو سال گذشت.همه چیز روی روال بود و ساجده هم رفته بود سر زندگی اش.
من هم باردار بودم و چند روز مانده بود که فرزندم را در آغوشش بگیرم.
مصطفی و زینب ، با ایلیا بیرون رفته بودند و اسرا ، پیش ما خواب بود.
صدای کوباندن در بلند شد.این صدا مرا یاد آن روز میانداخت.حتما شیخ عثمان بود و بعد دو سال ، برگشته بود.آرام و با لکنت به صالح گفتم.اسرا را بغل کردم و گوشه ای در انبار،مخفی شدیم.میلرزیدم و در همان موقع حساس ، اسرا چشمانش را باز کرد.جلوی دهانش را گرفتم و تکانش دادم.
+عمه آروم من اینجام.گریه نکن خب؟
صالح نگاهی به دور و بر کرد و بعد به من.
_نترس در بسته اس نمیتونه بیاد تو.
همان لحظه در باز شد.سعی کردم استرسم را نادیده بگیرم و آرام باشم.صدای اسرا بلند شد و مادرش را صدا کرد.
شیخ عثمان تفنگ به دست جلو آمد .
_پس اینجایی...همه میدونن عاقبت بازی دادن من چیه..
تفنگش را بالا آورد و دکمه اش را فشار داد.صالح جلو آمد و دستش را سپر کرد.چشم هایم را بستم و وقتی باز کردم ، صالح ساعد دست چپش را گرفت و خون از لای انگشت هایش جاری شد.جیغ زدم و اسرا را محکم تر گرفتم.شیخ عثمان خندید و دوباره تفنگش را بالا آورد.
_نترس نوبت تو هم میشه..
صالح با دست سالمش ، آجری را برداشته بود و با تمام زوری که برایش مانده بود سمتش پرتاب کرد و دوباره روی زمین افتاد.
اما تنها نبود.پسر عمویم سمتش آمد و سمت من غر زد.اما به ثانیه نکشید که او هم با ضربه ای به زمین افتاد و صدایی از پشت سرش آمد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
بـٰاوان³¹⁵؛
سلین شاپ و بردیم اینجا: https://eitaa.com/joinchat/734135878C8e8d4abd3e
رندمون میکنین؟
دو تا خوشگل میرین؟
بـٰاوان³¹⁵؛
پژواک کلمات ، جایی برای صحبت عاشقان کتاب☕️. https://eitaa.com/joinchat/3934783159Ca7e9d2ecf2
یه نفر نمیاد مارو سی کنه؟
یه ایده قشنگ سنجاق کردم براتون الان🛐