eitaa logo
بـٰاوان³¹⁵؛
2.3هزار دنبال‌کننده
8 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ عشق همیشه آرام ؛ اما عمیق زخم میزند♥️. چنل یه دختر نیمچه نویسنده : ) زیر مجموعه: @Nomt44 جانم؟ @Noora_315_Mt هر گونه کپی ، پیگرد قانونی و الهی دارد!. 𖥻 ִ ۫ ּ @Bavan_315 𖥻 ִ ۫ ּ
مشاهده در ایتا
دانلود
پژواک کلمات ، جایی برای صحبت عاشقان کتاب☕️. https://eitaa.com/joinchat/3934783159Ca7e9d2ecf2
خیلی خیلی ببخشید که این حرفو میزنم ، ولی مونده تو دلم . بعضیاتون تو هر گروهی تو هر کانالی که من دارم ، اول میاین ببخشید فضولی می‌کنین توش که من چیکار می‌کنم،بعدم لف میدین✨✨. فکر نکنین متوجه نمیشم ، گروه که هیچی کانال هم همینطور ، کامل یادمه کسایی که همیشه ، همیشه نه یه بار نه دو بار نه سه بار.. اینکارو می‌کنین ، و من به شدت بدم میاد ، شرمنده اما اگه دوباره ببینم از این کانال هم حذفتون می‌کنم ، برامم فرقی نداره آشنایین یا غریبه✨🙏🏻
دو سال گذشت.همه چیز روی روال بود و ساجده هم رفته بود سر زندگی اش. من هم باردار بودم و چند روز مانده بود که فرزندم را در آغوشش بگیرم. مصطفی و زینب ، با ایلیا بیرون رفته بودند و اسرا ، پیش ما خواب بود. صدای کوباندن در بلند شد.این صدا مرا یاد آن روز می‌انداخت‌.حتما شیخ عثمان بود و بعد دو سال ، برگشته بود.آرام و با لکنت به صالح گفتم.اسرا را بغل کردم و گوشه ای در انبار،مخفی شدیم.می‌لرزیدم و در همان موقع حساس ، اسرا چشمانش را باز کرد.جلوی دهانش را گرفتم و تکانش دادم. +عمه آروم من اینجام.گریه نکن خب؟ صالح نگاهی به دور و بر کرد و بعد به من. _نترس در بسته اس نمیتونه بیاد تو. همان لحظه در باز شد.سعی کردم استرسم را نادیده بگیرم و آرام باشم‌.صدای اسرا بلند شد و مادرش را صدا کرد. شیخ عثمان تفنگ به دست جلو آمد . _پس اینجایی...همه میدونن عاقبت بازی دادن من چیه.. تفنگش را بالا آورد و دکمه اش را فشار داد.صالح جلو آمد و دستش را سپر کرد.چشم هایم را بستم و وقتی باز کردم ، صالح ساعد دست چپش را گرفت و خون از لای انگشت هایش جاری شد.جیغ زدم و اسرا را محکم تر گرفتم.شیخ عثمان خندید و دوباره تفنگش را بالا آورد‌. _نترس نوبت تو هم میشه.. صالح با دست سالمش ، آجری را برداشته بود و با تمام زوری که برایش مانده بود سمتش پرتاب کرد و دوباره روی زمین افتاد. اما تنها نبود.پسر عمویم سمتش آمد و سمت من غر زد.اما به ثانیه نکشید که او هم با ضربه ای به زمین افتاد و صدایی از پشت سرش آمد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
غیبت من رو بپذیرید،حال خوشی نداشتم
سلین شاپ و بردیم اینجا: https://eitaa.com/joinchat/734135878C8e8d4abd3e
مرسی ازتون بچا ، واقعا ماچ به همتون😭
بـٰاوان³¹⁵؛
پژواک کلمات ، جایی برای صحبت عاشقان کتاب☕️. https://eitaa.com/joinchat/3934783159Ca7e9d2ecf2
یه نفر نمیاد مارو سی کنه؟ یه ایده قشنگ سنجاق کردم براتون الان🛐