eitaa logo
بـاوان³¹⁵؛
598 دنبال‌کننده
8 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ جایی که عشق، آرام اما عمیق زخم می‌زند… جایی برای نوشتن تصوراتم:))) https://eitaa.com/joinchat/3156608269Cde28d70373 هر گونه کپی،پیگرد قانونی و الهی دارد. من ؟ @Noora_315_pv
مشاهده در ایتا
دانلود
دوماه گذشته بود و زندگیم رنگ و بوی تازه ای گرفته بود.لبه ی روسریمو تا زدم و مث این بچه ها با دامنم چرخی زدم. +یاس ماهمه منتظر توییماااا از پله ها تند تند پایین اومد. _قشنگ شدممم؟ حسین خندید. ×اره خیلی قشنگ شدی بیا بریم. امیر و ایلیا برگشته بودن با زن و بچه ایران و این دفعه،چند تا از دوستاشون که فارسی بلد بودن و اورده بودن ایران و ببینن. یه خونه ی نقلی قدیمی داشتیم،که پاتوقمون اونجا بود و پیاده به خونمون راه داشت.دو دقیقه ای رسیدیم و زنگ خونه رو زدیم.ایلیا در و باز کرد و استقبال گرم کرد.لبخند زده بودم و رفتم بشینم،تا اینکه ایلیا دستمو کشید و تو گوشم زمزمه کرد. _نیلوفر،یه کار جنجالی دارم برات،از اونا که عاشقشی. لبخند شیطنت آمیزی زدم و سرجام نشستم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
خواهشمندم افرادی که فعال نیستن لف بدن .
دوباره رسیده بودم به ۱۲ ، ۱۳ سالگیام،که انگار انرژیم هیچ وقت کم نمیشد.معمولا بعد شام،میرفتیم توی اون زیرزمینی که بچگی تموم کارای مهم و اونجا انجام می‌دادیم.طبق عادتم،از پله ها پایین دویدم و رو اون مبلی که همیشه میشستم با حلما نشستم.بقیه هم کم کم اومدن.حسم عجیب شد و روسریمو جلو کشیدم.امیر یه تابلو وایت برد بزرگ آورد و اون وسط گذاشت.امین از اون طرف خندید. _میخوای بهمون درس بدی آقا معلم؟ خندید. ×نه از اون درسا... رفت سرجاش نشست و ایلیا جاش وایساد. _خیلی خب...یه امری داشتم باهاتون... حلما لبخند زد. ×چرا حس اینایی و دارم که آوردنشون بهشون ماموریت بگن؟ _اصن زدی تو خاللل حسین چپ چپ نگاهش کرد. ×وای یا علی. _خیلی خب...قضیه از این قراره که،ما وقتی اومدیم ایران،چشمون خورد به دنبال چند تا کسایی که زیادی مشکوک بودن؛ به دوستش اشاره کرد. _خلاصه ما تصمیم گرفتیم باهم بریم همه اطلاعاتشون و بکشیم بیرون،برای همینم تعقیبشون کردیم و خب خدارو شکر خیلی چیز ازشون فهمیدیم. چشمامو ریز کردم. +دقیق چیکار میکنن؟ _ماشالااا سوال خیلیی خوبی بود. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_اینا،یه گروهی ان،که لای مواد غذایی،مثل کیک و اینا،مواد مخدر میذارن و بین مردم تو جشنا اینا پخش میکنن. لبخند زدم. +جالب شد کههه حسین دستشو لای موهاش کشید. ×خب ما چیکار میتونیم بکنیم؟ _ما ، اول باید بریم بیشتر تعقیبشون کنیم،بعد که از لونشون بیرون اومدن،کاری کنیم که حالشون جا بیاد قشنگ. ×خب پس بریم دیگه. _نههه ببین عاسیسمممم کار من و تو که از قیافه هامون میباره میخوایم چیکار کنیم نیستتت ×نمی‌فهمم. _ببیننن باید کسایی و بفرستیم برای این کار،که اونا انتظار ندارن کاری بکنن. ×مثلا کیا؟ از ثنا که انتظار کار نمی‌رفت.به من و حلما نیم نگاهی کرد و زد زیر خنده.حسینم رگ غیرتش زد بالا. ×بلهههه؟جانممم؟ +عههه حرف نزننن من و حلما دوست میداریممم. ×چه غلطا . ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
+وا عه. ایلیا نگاهیش کرد و پوزخند زد. _برادرِ من...من الکی نمیگم که...چرا بقیه رو نفرستادم؟چون میدونم اینا میتونن...ماشالا زرنگن. سری تکون داد . ×چی بگم دیگه باشه... +عرررر حلماااا بزن قدششش ذوقمون اصلا قابل و وصف نبود.جوری ژست گرفتم،انگار رستم میخواست بره وسط میدون.نگاه با ابهتی به همشون انداختم. +خیلی خبببب تجهیزات بدین بهمون. _بله؟منظورتون از تجهیزات چیه؟ خندیدم و سرجام نشستم.حسین گویا بهش برخورد و خندید. ×یه عمر ازین کارا کردیم و ژست شومارو نگرفتیم. +باشه یه عمررر ایلیا ماژیکشو به تخته کوبید. ×خیلی خب گوش بدین بگم نقشه چیه. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
سلام ایتاییون🎀. تقدیمی داریم‌م‌م🥲✨. این پیامو فور کن منم تو کانال [خاکیان افلاکی ، باوان ، حنین ، ادیت لعیا ، دستنویس لعیا، سکوت] ازتون حمایت میکنم🌿؛ جذب تضمینی‌ی‌ی🌚💓. تگ + فور + شات یادت نرهـ‌هـ‌هـ بعد تقدیمی لف حرام ! تگدونی : @Baba_Hossein_128